بچهها من دیگه جدی نمیدونم برای زندگیم باید چیکار کنم=)))))
هرکاری زیادی کمه براش
پسر کوچولو کلاس شیشم بود
داشت تاب بازی میکرد و مثل هممون شروع میکنه به چرخوندن تاب دورش تا یه دفعه ولش کنه و بچرخه و بیشتر بخنده
تاب میچرخه، پسربچه میخنده، تاب بیشتر میچرخه پسربچه پاهاشو بالا میگیره، تاب بیشتر و بیشتر میچرخه، میپیچه دور گلوی پسر کوچولو، بیشتر و بیشتر میچرخه، پسربچه دیگه نمیخنده، دیگه نمیتونه پاهاشو بالا بگیره،
پسرکوچولو با چشمای پر اشک و بدن سرد روی تاب میمونه.
الان پیش خدای مهربونه.