بچهها من دیگه جدی نمیدونم برای زندگیم باید چیکار کنم=)))))
هرکاری زیادی کمه براش
پسر کوچولو کلاس شیشم بود
داشت تاب بازی میکرد و مثل هممون شروع میکنه به چرخوندن تاب دورش تا یه دفعه ولش کنه و بچرخه و بیشتر بخنده
تاب میچرخه، پسربچه میخنده، تاب بیشتر میچرخه پسربچه پاهاشو بالا میگیره، تاب بیشتر و بیشتر میچرخه، میپیچه دور گلوی پسر کوچولو، بیشتر و بیشتر میچرخه، پسربچه دیگه نمیخنده، دیگه نمیتونه پاهاشو بالا بگیره،
پسرکوچولو با چشمای پر اشک و بدن سرد روی تاب میمونه.
الان پیش خدای مهربونه.
•اسپایدربولو•
پسر کوچولو کلاس شیشم بود داشت تاب بازی میکرد و مثل هممون شروع میکنه به چرخوندن تاب دورش تا یه دفعه و
کاش فقط یه متن از ذهن مشوش و مریض بود
ولی هممدرسه ای داداشم این اتفاق برای افتاده
فرض کنین؟ اگه دور از جونتون کلاس شیشم دیگه نبودین توی این دنیا چقدر چیزای مختلفو تجربه نمیکردین
خیلی چیزا رو از دست میدادین
پسر کوچولو همه اونارو از دست داده و قلب من براش گریه میکنه.
برای آرامش روحش بیاین صلوات بفرستیم.