eitaa logo
•اسپایدربولو•
52 دنبال‌کننده
212 عکس
68 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
من گریه نمیکنم به جاش درد مثل مار توی سرم میپیچیه و میپیچه، یه دور توی دستام میزنه، یه تیکاف توی دلم میکشه و خلاصه از خودم و زندگی بیزارم میکنه😀
اگه یه نفر بغلم کنه و بگه ببین من جلوترو دیدم. حالش خوب میشه. همه چی درست میشه. اونقدر تو بغلش گریه میکنم تا غرق بشم.
کیفمو انداختم تو ماشین لباسشویی حواسم نبود شارژرم توشه💘🎀
گند بگیرن ایتارو با خراب کردن کیفیتاش
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید ویو سئول~روز پاییزی نزدیک به یک ساعتی بود که از آپارتمان بیرون اومده بود و با پتویی توی آلاچیق نشسته بود. صفحه‌ای از کتابو ورق میزنه و کمی از نسکافه‌اش مینوشه.. هوش و حواسش تماما به بوی نم بارانی بود که چند ساعت پیش باریده بود،نفس عمیقی میشه و هوای نم‌دار و خنک رو توی ریه هاش میده.... توی این یک ساعتی که کتاب میخوند ذره‌ای توجه به متن های کتاب نکرده بود، امیلی:بلویی؟ نگاهشو به دختر ریز نقش روبه‌روش میده بلو:چیزی شده؟ سری تکون میده و آروم به سمت صندلی آلاچیق میره. امیلی:دیشب خیلی پریشون بودی..چیزی شده؟ با لبخند سری به نشانه نه تکون میده امیلی:پس چی باعث شده انقدر گرفته باشه آبی؟ بلو:عوم نمیدونم یه چیزی ته دلم سنگینی میکنه. دختر تعجب میکنه امیلی:چی؟چیزی شده؟بگو!گوش میدم.~~~یه تیکه‌اش(دی‌او)
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید تا خواست لب هاشو از هم فاصله بده صدای شادی توی فضا پیچید. دی‌او:بلو اینجایی؟کل آپارتمانو دنبالت گشتم. با دیدن صورت ناراحت دختر کمی اخم میکنه دی‌او:ببینمت چی شده؟ (خداییش نمیدونم تو چه فازیم ولی مینویسمش ببینم چی میشه🥹) بلو:چیزی نیست..شما ها چتونه؟من حالم خوبه*با لبخند* دی‌او سری تکون میده و زیر لب چیزی میگه. امیلی:بقیه کجان؟ دی‌او کمی این پا اون پا میکنه دی‌او:فلیکسه و شیرموز توی سالن نشستن و دارن درمورد یه چیزی حرف میزنن و که سر در نمیارم. سری تکون میده و آروم به شونه‌ی بلو ضربه‌ای میزنه.. امیلی:حالت انگار زیاد روبه‌راه نیست... اولین پله‌ی آلاچیق رو طی میکنه،برمیگرده و میگه:((سریع بیا داخل آپارتمان،باید سری به یه جایی بزنیم،دی‌او میتونی باهاش بیای؟ (قسمت دومش~دی‌او)
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید دی‌او:آره آره باهاش میام تو برو امیلی. دختر خوبه‌ای میگه و از آلاچیق دور میشه دی‌او نگاهی به دختر میندازه و نفس عمیقی میکشه و بعد شروع به پرسیدن سوال هایی میکنه دی‌او:عااا خب چیزی شده؟مشکلی هست؟کسی ناراحتت کرده؟چرا سره کار نمیری؟کسی بهت چیزی گفته بیایم چهارتایی فکشو بیاریم پایین؟ بلو سریع میپره وسط حرفش و با خنده میگه:((نفس بکش...نه کسی چیزی نگفته...عا راستی قراره کجا بریم؟ دی‌او شونه‌ای بالا میندازه و میگه:((باورت میشه خودمم هنوز نمیدونم میخوان کجا برن!ولی مطمئن باش هرجا باشه با ماشینه خودته. بلو:میشه من نیام؟ دی‌او لبخند پهنی میزنه و میگه:((نه باید بیای. [ویو سالن](قسمت سوم~دی‌او)
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید [ویو سالن] فلیکسه در حالی که ادکلنی رو روی خودش خالی میکرد گفت:((به به اسپایدر آبی...برای یه روز بارون خورده چطوری؟ بلو:نسبتا خوبم. شیرموز درحالی که کلید رو از توی جیب پالتوی بلو برمیداشت گفت:((خب بلو کلیدش برا ما و پالتوشم برا تو.. پالتو رو از دست شیرموز میگیره.. بلو:خب قرارتون کجاس؟من امروز رو کلیسا نمیام خودتون برید.. فلیکسه:هی هی کسی حرف از کلیسا زده؟؟؟ما هرجا بریم تو رو هم دنبال خودمون میبریم مین بلو. پالتو رو میپشه امیلی:همینه. [ویو ماشین~چند مین بعد] دی‌او نفس کلافشو بیرون میده دی‌او:میخواید براتون بخونم یا یه آهنگ پلی میکنید؟ نگاه پر از فحش شیرموز سمت دی‌او برمیگرده شیرموز:اونوقت مطمئن باش از ماشین پرتت میکنم پایین.(قسمت چهارم~دی‌او)
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید فلیکسه دستشو به هم میکوبه و میگه:((تحمل کنید یکم دیگه میزنم کنار. بلو:هنوز نمیخواید بگید منو دارید کجا میبرید؟ همه با هم میگن:((نه کمی بعد کنار کافه کوچیکی ماشین رو نگه میداره. فلیکسه:مسافرین محترم سفر شما با سلامت کامل به پایان رسید ممنون میشم فضای ماشین رو تخلیه کنید. [داخل کافه] ملودی فرانسوی فضای کافه رو پر کرده بود بلو:عوم نمیدونستم همچین کافه‌ای توی سئول وجود داره!به همچین جایی نیاز داشتم. و بعد از پایان حرفش تیکه‌ای از کیک شکلاتی مورد علاقه‌اشو میخوره. فلیکسه آروم میگه:((مشکلت چی بوده؟ و بقیه هم برای شنیدن حرف بلو دست از خوردن میکشن.. بلو کمی کیک توی دهنشو میجوعه(وای درسته دیگه این کلمه😂) بلو:عا خب این چند وقت فکر میکردم_(قسمت ششم~دی‌او)
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید دی‌او:میدونم به چی فکر میکردی اون روز همش تقصیر_ بقیه حرفش با نشستن دست شیرموز روی دهنش نصفه میمونه. شیرموز:عزیزم سکوتو جایز بدون*لبخند حرص‌دار* بلو:به این که چقدر زندگی کوتاهه،به اینکه زندگی هرکدوممون چقدر میتونه تیره و تار باشه،همش به این فکر میکردم که اگه روز هامون تکراری باشه چی؟مثلا امروز یه اتفاق افتاده و فردا مشابه همون اتفاق بیوفته... ولی من به این فکر کردم اگه بدونم که تمام این اتفاقا دوباره داره میوفته یه گوشه میشستم و مشغول نوشیدن نوشیدنی و کتاب مورد علاقه‌ام میشدم ~~~~پایان~~~~(یه تقدیمی ریز از طرف دی‌او♡)