من گریه نمیکنم به جاش درد مثل مار توی سرم میپیچیه و میپیچه، یه دور توی دستام میزنه، یه تیکاف توی دلم میکشه و خلاصه از خودم و زندگی بیزارم میکنه😀
اگه یه نفر بغلم کنه و بگه ببین من جلوترو دیدم. حالش خوب میشه. همه چی درست میشه. اونقدر تو بغلش گریه میکنم تا غرق بشم.
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید
ویو سئول~روز پاییزی
نزدیک به یک ساعتی بود که از آپارتمان بیرون اومده بود و با پتویی توی آلاچیق نشسته بود.
صفحهای از کتابو ورق میزنه و کمی از نسکافهاش مینوشه..
هوش و حواسش تماما به بوی نم بارانی بود که چند ساعت پیش باریده بود،نفس عمیقی میشه و هوای نمدار و خنک رو توی ریه هاش میده....
توی این یک ساعتی که کتاب میخوند ذرهای توجه به متن های کتاب نکرده بود،
امیلی:بلویی؟
نگاهشو به دختر ریز نقش روبهروش میده
بلو:چیزی شده؟
سری تکون میده و آروم به سمت صندلی آلاچیق میره.
امیلی:دیشب خیلی پریشون بودی..چیزی شده؟
با لبخند سری به نشانه نه تکون میده
امیلی:پس چی باعث شده انقدر گرفته باشه آبی؟
بلو:عوم نمیدونم یه چیزی ته دلم سنگینی میکنه.
دختر تعجب میکنه امیلی:چی؟چیزی شده؟بگو!گوش میدم.~~~یه تیکهاش(دیاو)
#دایگو
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید
تا خواست لب هاشو از هم فاصله بده
صدای شادی توی فضا پیچید.
دیاو:بلو اینجایی؟کل آپارتمانو دنبالت گشتم.
با دیدن صورت ناراحت دختر کمی اخم میکنه
دیاو:ببینمت چی شده؟
(خداییش نمیدونم تو چه فازیم ولی مینویسمش ببینم چی میشه🥹)
بلو:چیزی نیست..شما ها چتونه؟من حالم خوبه*با لبخند*
دیاو سری تکون میده و زیر لب چیزی میگه.
امیلی:بقیه کجان؟
دیاو کمی این پا اون پا میکنه
دیاو:فلیکسه و شیرموز توی سالن نشستن و دارن درمورد یه چیزی حرف میزنن و که سر در نمیارم.
سری تکون میده و آروم به شونهی بلو ضربهای میزنه..
امیلی:حالت انگار زیاد روبهراه نیست...
اولین پلهی آلاچیق رو طی میکنه،برمیگرده و میگه:((سریع بیا داخل آپارتمان،باید سری به یه جایی بزنیم،دیاو میتونی باهاش بیای؟
(قسمت دومش~دیاو)
#دایگو
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید
دیاو:آره آره باهاش میام تو برو امیلی.
دختر خوبهای میگه و از آلاچیق دور میشه
دیاو نگاهی به دختر میندازه و نفس عمیقی میکشه و بعد شروع به پرسیدن سوال هایی میکنه
دیاو:عااا خب چیزی شده؟مشکلی هست؟کسی ناراحتت کرده؟چرا سره کار نمیری؟کسی بهت چیزی گفته بیایم چهارتایی فکشو بیاریم پایین؟
بلو سریع میپره وسط حرفش و با خنده میگه:((نفس بکش...نه کسی چیزی نگفته...عا راستی قراره کجا بریم؟
دیاو شونهای بالا میندازه و میگه:((باورت میشه خودمم هنوز نمیدونم میخوان کجا برن!ولی مطمئن باش هرجا باشه با ماشینه خودته.
بلو:میشه من نیام؟
دیاو لبخند پهنی میزنه و میگه:((نه باید بیای.
[ویو سالن](قسمت سوم~دیاو)
#دایگو
هدایت شده از 💤
📪 پیام جدید
[ویو سالن]
فلیکسه در حالی که ادکلنی رو روی خودش خالی میکرد گفت:((به به اسپایدر آبی...برای یه روز بارون خورده چطوری؟
بلو:نسبتا خوبم.
شیرموز درحالی که کلید رو از توی جیب پالتوی بلو برمیداشت گفت:((خب بلو کلیدش برا ما و پالتوشم برا تو..
پالتو رو از دست شیرموز میگیره..
بلو:خب قرارتون کجاس؟من امروز رو کلیسا نمیام خودتون برید..
فلیکسه:هی هی کسی حرف از کلیسا زده؟؟؟ما هرجا بریم تو رو هم دنبال خودمون میبریم مین بلو.
پالتو رو میپشه
امیلی:همینه.
[ویو ماشین~چند مین بعد]
دیاو نفس کلافشو بیرون میده
دیاو:میخواید براتون بخونم یا یه آهنگ پلی میکنید؟
نگاه پر از فحش شیرموز سمت دیاو برمیگرده
شیرموز:اونوقت مطمئن باش از ماشین پرتت میکنم پایین.(قسمت چهارم~دیاو)
#دایگو