eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
- فراتر از تصور - هنوز در زیبایی خانه غرق بودم و با چشم‌هایم از دیوارهای روشن، پرده‌های مرتب و چیدمان تمیز و شیک خانه لذت می‌بردم که یاسین هوس چای کرد. در دلم خنده‌ام گرفت؛ واقعا در چنین لحظه‌ای که هنوز دارم با فضای تازه آشنا می‌شوم، چای خواستن از من کار ساده‌ای نبود. اصلاً انگار از آن چیزهایی بود که آدم فقط در فیلم‌ها می‌بیند؛ دختری در خانه‌ای تازه، پسری روبه‌رویش و وظیفه‌ای به ظاهر معمولی که ناگهان برای من تبدیل به معمایی پیچیده شد. اولش همه چیز ساده به نظر می‌رسید، قوری همان‌جا بود، چای هم توی قوطی فلزی روی کابینت اما وقتی چشمم به آن‌ها افتاد، هرچه در دانسته‌هایم گشتم، چیزی که به کارم بیاید پیدا نکردم. نه اینکه واقعا ندانم چای چگونه دم می‌شود، اما آن لحظه، آن‌قدر ذهنم درگیر فضای خانه، حضور یاسین و حس تازه و عجیبم نسبت به همه‌چیز بود که مغزم درست کار نمی‌کرد، انگار یک نفر دکمه‌ی تمرکزم را برداشته بود. آخر سر، زحمت دم کردن چای افتاد گردن خود یاسین و من، مثل کسی که بخواهد چیزی یاد بگیرد و در عین حال وانمود کند فقط نظاره‌گر معمولی است، چشم از حرکاتش برنداشتم. به کابینت کناری تکیه زده و دست به سینه، نگاهش می‌کردم که با دقت استکان‌ها را از داخل کابینت برمی‌داشت و در سینی می‌چید. حرکاتش آن‌قدر طبیعی و بی‌تکلف بود که ناخودآگاه حس کردم انگار این خانه از قبل برای او آشنا بوده است، برای من اما نه من هنوز با هر گوشه‌اش غریبه بودم. وقتی کارش تمام شد، استکان‌ها را در سینی گذاشت و نگاهش را به سمت من چرخاند. نگاهش مثل همیشه آرام بود، اما چیزی در ته آن می‌درخشید؛ چیزی که نمی‌دانستم دقیقاً چیست، اما از جنس همان سکوت‌های معناداری بود که آدم را بی‌دلیل مضطرب می‌کند. - به چی انقدر با دقت نگاه می‌کنی؟! شانه‌ای بالا انداختم، سعی کردم عادی به نظر برسم، هرچند قلبم کمی تندتر از حد معمول می‌زد. - هیچی... فقط چقدر توی کار خونه مهارت داری. لبخند آرامی زد؛ از همان لبخندهایی که نه پررنگ‌اند و نه نمایشی، اما عجیب روی دل می‌نشینند. واکنش‌هایش از وقتی به این خانه آمده بودیم، عجیب و غریب شده بود، گاهی زیادی آرام، گاهی زیادی مراقب، گاهی هم به طرز غریبی صمیمی و همین‌ بیشتر از هر چیز دیگری ذهنم را درگیر می‌کرد. چند ثانیه بعد خودش هم به کابینت‌های روبه‌روی من تکیه داد، حالا فاصله‌مان آن‌قدر کم بود که می‌توانستم بوی آشنای عطرش را حس کنم؛ بویی که به شکل عجیبی با فضای خانه آمیخته و ضربان دلم را نامنظم‌تر می‌کرد. - وقتی پسر باشی و سربازی رفته، یه چایی دم کردن رو باید بلد باشی. با شنیدن این حرف، ناخودآگاه به صورتش نگاه کردم، یعنی باید باور می‌کردم تمام این مهارت‌ها فقط یادگاری سربازی است؟ نه از مادری به آن کدبانویی؟! به‌طرز عجیبی بلد بود؛ انگار کارهای خانه برایش غریبه نبودند، انگار بارها و بارها اینجا بوده، وسط آشپزخانه‌ای ایستاده و همین استکان‌ها را چیده است. با چشم‌هایی ریزشده و کمی مشکوک به صورتش خیره بودم که ناگهان صدای زنگ در توجه هر دوی ما را جلب کرد. قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد، نکند مهمان‌های ناخوانده؟ یا شاید هم بهتر است بگویم هم‌خانه‌ای‌هایمان انقدر زود رسیده‌اند؟ تکیه‌ام را از کابینت برداشتم و مردد، نگاهم بین راهروی ورودی و یاسین چرخید، او بی‌درنگ پیش رفت تا در را باز کند. چند ثانیه بعد صدای خوش‌وبش کردن‌هایشان از ورودی خانه به گوش رسید؛ صداهایی که خبر از ورود چند غریبه به این فضای هنوز ناآشنا می‌داد. پشت کانتر ایستادم، دست‌هایم را بی‌اختیار در هم گره زدم و با انگشت‌هایم بازی کردم. نمی‌دانستم چرا، اما حس عجیبی زیر پوستم می‌دوید، چیزی شبیه اضطراب، چیزی شبیه کنجکاوی، و چیزی فراتر از همه‌شان شاید یک نوع دلشوره‌ی نامشخص که نمی‌دانم از کجاست. مردی وارد خانه شد؛ چند صندوق محافظت‌شده و کارتن بزرگ در دست داشت و نفس‌نفس می‌زد. وقتی مرا دید، کارتن‌ها را روی میز مقابل مبل‌ها گذاشت و همان‌طور که نفسش را تنظیم می‌کرد، سلام داد، با زبانی که به سختی از هیجان یا خستگی می‌چرخید، جواب سلامش را دادم. اما این تازه شروع ماجرا بود، بعد از او، سه مرد دیگر هم وارد شدند، هرکدامشان چیزی در بغل داشتند؛ از کارتن‌های سنگین گرفته تا تجهیزات ریز و درشت، اما مهم‌ترینشان کیس‌ها و مانیتورهای کامپیوتر بود. خانه، که تا همین چند دقیقه پیش آرام و خلوت بود، یک‌باره شبیه کارگاه راه‌اندازی شده بود. سه مرد هنوز کامل داخل نشده بودند که یاسین همراه با یک خانم به جمعشان پیوست، نگاهم ناخودآگاه روی آن دختر ثابت ماند. سنش کم به نظر می‌رسید، چادری است و شال کرم‌رنگی که از زیر چادرش پیداست، به چهره‌اش حالتی مرتب و آرام داده است. رفتارش آرام و حرفه‌ای بود، اما چیزی در حضورش باعث شد من بی‌دلیل سفت شوم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
بریم برای پارت جدید🤏👀
سرش را به سمت من چرخاند و خیلی آرام سلام کرد، من هم با بهت پاسخ دادم، اما صدای خودم در گوشم غریب بود. نمی‌دانستم چرا، اما همان لحظه حس بدی درونم پیچید نه از خودش، نه از سلامش بلکه از این‌که او کنار یاسین بود. همین یک جزئیات کوچک، همین حضور ساده، کافی بود تا چیزی در خونم بجوشد؛ حسی تیز، زنانه، ناآشنا و آزاردهنده. احساس می‌کردم انگار چیزی درون سینه‌ام آرام آرام جمع می‌شود، به شکل سنگینی که راه نفس را می‌گیرد و آدم را وادار می‌کند بیشتر از حد معمول به یک نفر نگاه کند. به خودم گفتم شاید بی‌دلیل است شاید فقط چون او اولین دختری بود که این‌طور با یاسین وارد خانه شد من اورا دیدم اما نه... حقیقت چیز دیگری است من دارم ناخواسته حسادت می‌کنم. و این حس، از همان لحظه‌ای که چشمم به آن دختر افتاده، مثل شعله‌ای کوچک درون دلم روشن شد. دختر سمت اتاق سومی رفت بعد رو به بقیه گفت: - این میز باید بره توی پذیرایی، کنار دیوار سمت راست بهتر می‌شه. صدایش آرام بود، اما لحنش آن‌قدر مطمئن بود که انگار سال‌هاست همین کار را انجام می‌دهد. دو نفر از مردها فورا دست به کار شدند، یکی از آن‌ها گفت: - باشه، فقط حواستون به پایه‌ها باشه، نزنن به لبه میز و مبل. دومی هم در جواب غرغر کوتاهی کرد و هر سه با خنده به سمت اتاقی که از قبل بسته بود، رفتند و فقط یاسین در پذیرایی ماند. من پشت کانتر ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم، دستانم هنوز درهم گره خورده اند، قلبم نه آرام میگیرد، نه اجازه می‌دهد بی‌تفاوت بمانم. از داخل اتاق، صدای کشیده شدن پایه‌های یک میز روی سرامیک آمد، چند لحظه بعد، دو مرد با احتیاط میز بزرگی را بیرون آوردند. میز پهن و سنگینی بود؛ از آن مدل‌هایی که معلوم است برای کار جدی و طولانی‌مدت ساخته شده‌اند، نه برای تزئین، سطح چوبی‌اش برق می‌زد و پایه‌های فلزی‌اش محکم و سرد به نظر می‌رسد. یکی از مردها نفسش را بیرون داد و گفت: - این یکی خیلی سنگینه، مواظب باشین به دیوار نخوره. یاسین از پشتشان آمد و نگاهی سریع به مسیر حرکتشان انداخت. - آروم‌تر... همون‌جا بذارینش، رو به نور بهتره. همان‌طور که دستور می‌داد، نگاهش برای کسری از ثانیه به سمت من هم آمد، فوری چشم دزدیدم، اما دیر شده بود. نمی‌دانستم آن نگاه کوتاه را دیده‌ام که نه، اما احساسش تا مغزم رسیده است یک حس عجیب، مثل اینکه متوجه حال خرابم شده باشد. میز را به‌آرامی در پذیرایی گذاشتند، جایی درست کنار دیوار، روبه‌روی پنجره‌ای بزرگ که نور ملایم روز از آن داخل می‌ریخت. با همان چند حرکت ساده، فضای پذیرایی شکل دیگری گرفت؛ انگار قرار بود اینجا دیگر فقط اتاقی برای نشستن نباشد، بلکه تبدیل به محیطی برای کار، طراحی یا چیزی شبیه آن شود. بعد از میز، نوبت بقیه وسایل رسید، یکی از کارتن‌ها باز شد و از آن یک مانیتور بزرگ بیرون آمد. پلاستیک محافظش هنوز دورش بود و برق صفحه‌اش زیر نور می‌درخشید. مردی که آن را آورده بود با احتیاط گذاشتش روی میز و شروع کرد به درآوردن فوم‌ها و نایلون‌ها کارتن بعدی باز شد؛ کیس، بعد ماوس، کیبورد، پایه‌ی مانیتور، کابل‌ها، چند محافظ برق و وسایل ریز دیگری که نامشان را نمی‌دانستم. همه چیز یکی‌یکی از دل جعبه‌ها بیرون می‌آمد و روی میز و اطرافش پخش می‌شد. من از همان‌جا نگاه می‌کردم و هر بار که یکی از آن تجهیزات کنار هم چیده می‌شد، حس می‌کردم جای من در این صحنه کمتر و کمتر می‌شود. انگار حضور من در این خانه، در کنار یاسین، ناگهان زیر سایه‌ی این دختر و این وسایل کمرنگ شده است. او اما با آرامش عجیبی کار می‌کرد خم می‌شد، چیزی را از داخل جعبه درمی‌آورد، به یکی از مردها می‌داد، بعد با دقت چیزی را روی میز تنظیم می‌کند. حتی وقتی یاسین چیزی به او گفت، با احترام و لبخند کوتاهی جوابش را داد. همین لبخند کوتاه، همین تعامل ساده، کافی بود تا چیزی درونم بیشتر قل بخورد احساس کردم انگار باید چیزی بگویم باید از جایم تکان بخورم. باید نشان بدهم اینجا فقط یک تماشاگر نیستم. اما نمی‌دانم چه چیزی نه می‌توانم بی‌دلیل دخالت کنم، نه می‌توانستم بگویم که از حضورش کنار یاسین خوشم نیامده است. پس فقط ایستادم و نگاه کردم. یاسین خم شد و یکی از کابل‌ها را از دست مرد گرفت. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- اگه اون پریز آزاد باشه، این سمت بهتر جواب می‌ده، اون یکی برای دستگاه پرمصرف‌تره. یاسین سری تکان داد و مثل کسی که کاملاً به حرفش اعتماد دارد، مسیر را عوض کرد. همین اعتماد، همین راحتی در لحنشان، برای من از هر چیزی آزاردهنده‌تر بود چرا او این‌قدر راحت کنار یاسین حرف می‌زد؟ چرا یاسین با او این‌طور بی‌تکلف برخورد می‌کند و وقتی من با او صحبت می‌کنم کلافه می‌شود؟ چشمانم را ریز میکنم و ناخودآگاه لبم را میگزم از خودم تعجب میکنم من که تا چند دقیقه پیش فقط ناظری خونسرد بودم، حالا مثل کسی شده‌ام که چیزی از دستش رفته و نمی‌داند باید چطور آن را پس بگیرد. انگار نسبت به یاسین احساس مالکیت دارم، شاید باید فقط من با او صحبت کنم، من اورا اذیت کنم و از کلافه بودنش بخندم و این دختر حالا مانع شده است. دختر در حالی که کابل‌ها را مرتب می‌کرد، لحظه‌ای نگاهش به من افتاد این‌بار لبخندش خیلی محوتر از قبل بود، اما من همان را هم زیادی دیدم. مثل خاری کوچک زیر پوستم نشست، نگاه را از او گرفتم و به سمت پنجره میچرخم، اما حتی نور هم کمکم نکرد. حسادت، مثل موجی آرام و بی‌صدا، از درونم بالا می‌آمد و هر لحظه بیشتر در جانم جا باز می‌کرد. و بدتر از همه این بود که من هنوز نمی‌خواهم بپذیرم که واقعاً حسادت می‌کنم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‹ بیمارفقط‌درطلب‌لطف‌طبیب‌است مامنتظرنسخه‌‌ی‌درمانِ‌حسینیم❤️‍🩹:)!'› 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
مردها یکی‌یکی وسایلشان را جمع می‌کنند و توضیح کوتاهی می‌دهند و بعد از چند دقیقه، با همان شتاب و نظم اولیه، از خانه بیرون می‌روند. فضای پذیرایی که تا همین لحظه پر از جعبه، کابل، کارتن و سر و صدا بود، کم‌کم آرام می‌شود، فقط همان دختر ماند و مردی که تقریبا تمام مدت کنارش بود. آن مرد هم از لحاظ پوشش و چهره شبیه به یاسین و دوستان اش بود، صورتی با محاسن بلند و موهایی مرتب شده، پیرهنی که روی شلوار افتاده بود. من از همین‌جا نگاهشان می‌کنم اما سعی می‌کنم خیلی هم مشخص نباشد حواسم آن‌جاست. با این حال، چیزی در رفتارشان هست که بیشتر از قبل روی اعصابم راه می‌رود، نه فقط چون دختر کنار یاسین بود، بلکه چون آن دو آن‌قدر راحت و هماهنگ کنار هم حرکت می‌کردند که انگار یک تیم قدیمی‌اند. دختر داشت روی میز چیزی را تنظیم می‌کرد و مردی که کنارش بود، با دقت کابل‌ها را مرتب می‌کند. بعد از چند لحظه، دختر سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: - اگه این یکی هم وصل بشه، تمومه. مرد سری تکان می‌دهد و با لحنی که زیادی خودمانی به نظر می‌رسد، می‌گوید: - تو همیشه می‌گی تمومه، ولی آخرش یه چیز دیگه هم درمیاد. دختر چشم‌غره‌ای کوتاه می‌رود، اما لبخندش را نمی‌تواند پنهان کند، من همان زمان اخم‌هایم را در هم می‌کشم. چیزی در این صمیمیت بیش از حد، از درونم عبور کرد و به جایی رسید که دیگر نمی‌توانم بی‌تفاوت بمانم، بدتر از همه این است که هنوز هم نمی‌دانم نسبتشان با هم چیست، یا اصلا نام هایشان چیست. فقط می‌بینم، فقط حس می‌کنم، فقط دلخور می‌شوم! نگاهم را به‌زور از آن‌ها می‌گیرم و آرام، بدون اینکه چیزی بگویم، به سمت راهروی اتاق‌ها می‌روم. قدم‌هایم آهسته‌اند، اما درونم آشوب است، حس می‌کنم این خانه یهو برایم کوچک شده است، انگار دیوارها هم دارند به صمیمیت آن دو نگاه می‌کنند و من فقط اضافه‌ای در این صحنه‌ هستم. جای اتاق خودم، در اتاق یاسین را باز می‌کنم و داخل میشوم، در را پشت سرم نمی‌بندم، ولی آن‌قدر محکم هلش می‌دهم که خودش با صدای خفیفی بسته‌شد. روی تخت نمی‌شینم؛ فقط کنار پنجره می‌ایستم و دست‌هایم را روی سینه گره می‌زنم، چند ثانیه بعد صدای قدم‌های یاسین در راهرو پیچید. مثل اینکه از همان حالتی که گرفته بودم، چیزی فهمیده است و سراغم آمده است، در را باز کرد و با نگاه مستقیم به من خیره شد. همان‌طور که کنار در ایستاده است می‌پرسد: - چی شده؟! سرد و بدون تعلل می‌گویم: - هیچی. جوابم خیلی سریع‌تر از چیزی است که باید باشد و همین، دقیقاً همان چیزی بود که یاسین را مطمئن کرد چیزی در کار است. یک ابرویش بالا رفت و قدمی جلو آمد: - هیچی همیشه این‌قدر اخم داره؟ پوزخندی سرد می‌زنم و می‌گویم: - به تو ربطی داره؟! لبخند کج و کوچکی زد و جلوتر آمد - خب، منم از سر وظیفه پرسیدم. چون وقتی یکی یهو می‌ره تو اتاق من و شکل مجسمه‌ی دلخور می‌ایسته، طبیعیه که آدم کنجکاو بشه که چیشده! با حرص نگاهش می‌کنم، عادت دارد با حرف هایش روی مغز من رژه برود. - مجسمه‌ی دلخور؟! سرش را به تایید تکان می‌دهد: - آره. از اون مدل‌ها که نوشته روش: به من نزدیک نشو، خطرناک‌ام. بی‌اختیار چشم غره می‌روم، هرچند در لحن اش نمکی آمیخته شده اما از آن خوشم نمی‌آید و بی‌تفاوت می‌گویم: - خیلی بامزه‌ای. با حالت حق به جانبی می‌گوید: - می‌دونم. از لحنش خنده‌ام می‌گیرد، اما سریع خودم را جمع می‌کنم، نمی‌خواهم بفهمد که تسلیم می‌شوم اما او واضحا متوجه شده بود که چیزی شده است. چند قدم جلو آمد و با تکیه به لبه‌ی میز گفت: - حالا بگو ببینم، کی یا چی این‌قدر حالت رو گرفته؟ بازهم خود را به حالتی بی‌تفاوت می‌زنم و می‌گویم: - هیچ‌کس. سریع پاسخ می‌دهد: - دروغ میگی! بازهم پوزخندی حواله اش می‌کنم: - دروغی ندارم. گویی از من سوژه ای در دست دارد که می‌گوید: - خب پس نصفه دروغ گفتی. از این بازجویی اش که حالت نگران به خود گرفته اما اصلش تغییری نکرده است حالم بهم می‌خورد. - نصفه‌اش هم به تو ربطی نداره. در عین جدیت و در کمال تعجب من می‌زند زیر خنده و می‌گوید: - اوهوع! پس قضیه شخصیه. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
انگار می‌خواهد بیخیال پرسیدن شود و من شبیه دختری که دوست دارد جویایش شوند نصفه نیمه می‌گویم: - نه، فقط. کنجکاوانه می‌پرسد: - فقط چی؟ مکث می‌کنم، نمی‌خواهم بگویم اصلاً نمی‌خواستم از اول که اعتراف کنم که از دیدن آن دختر کنار او، آن‌هم با آن صمیمیت، حس و حال خوشی ندارم این برای ما زیادی احمقانه است، وقتی همه چیز نمایش است. اما یاسین از آن‌دسته آدم‌هایی نیست که ول کند با همان آرامش همیشگی‌اش جلو آمد و گفت: - بذار حدس بزنم، از جواد و حنانه خانم که اومدن خوشت نیومده؟! وقتی خودش می‌فهمد، من هم بدون تفره رفتن می‌گویم: - نه. تایی به ابروهایش می‌دهد: - از چی؟! این‌که یکی‌شون خانمه؟ در جواب اش فقط سکوت می‌کنم و نگاهم را به بیرون می‌دوزم و انگار در اعماق چشم‌هایم فرو می‌رود که می‌گوید: - آها. از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کنم: - آها چیه؟! با این یکی، دیگر نمی‌توانم خودم را نگه دارم، یاسین با خونسردی خاص خودش به من نگاه می‌کند، انگار دقیقاً دارد از چشم‌هایم ذهنم می‌خواند. - یعنی می‌خوای بگی فقط چون دختر بود، این‌قدر اخم کردی؟ با لحنی معمولی می‌گویم: - من اخم نکردم. خیلی حق به جانب می‌گوید: - آوا، ابروهات دارن علیه تو کودتا می‌کنن، یعنی اخم کردی، خودت رو توی آینه دیدی؟! با لحنی تند که انتظارش را نداشت گفتم: - اصلاً چرا انقدر نزدیکت بود؟ متعجب می‌گوید: - کی؟ با لحنی که تمام حسادت‌ام را بروز بدهد می‌گویم: - همون همون دختره! حنانه خانومتون! یاسین چند ثانیه به من نگاه می‌کند و بعد می‌خندد، خنده‌اش آن‌قدر بی‌مقدمه است که چند لحظه من را بیشتر عصبانی می‌کند. از خنده یه سرفه میوفتد و می‌گوید: - تو فکر کردی اون... جمله اش ناتمام می‌ماند که می‌پرسم: - چی؟ - هیچی، نه... - نه، بگو ببینم. - راستش... - یاسین! او هنوز می‌خندد من اما از شدت شرمندگی و دلخوری، همزمان دارم می‌سوزم. - جواد همسرشه! با ابروهایی بالا رفته نگاهش می‌کنم و او برای تفهیم بیشتر می‌گوید: - یعنی اون مردی که کنارش بود، شوهرشه. چند ثانیه طول می‌کشد تا حرفش به مغزم برسد، بعد مثل کسی که تازه از خواب پریده باشد، خشکم می‌زند. - چی؟ با لبخندی که سعی دارد قورتش دهد می‌گوید: - آره. - یعنی زن و شوهرن؟ - بله. خیلی هم خوشبخت به نظر می‌رسن، ولی ظاهرا یکی تو این اتاق از بس با دقت نگاه می‌کرده متوجه این نکته‌ی ساده نشده. دهنم نیمه‌باز مانده است، برای اینکه اوضاع را نجات بدهم، سریع می‌گویم: - خب معلومه، از کجا باید می‌فهمیدم؟ چادر داشت، شال داشت، خیلی رسمی بود آدم فکر می‌کرد شاید همکارن. با چشمانی ریز می‌گوید: - همکارن؟! - آره! تو هم که انقدر باهاشون راحت حرف می‌زدی، منم فکر کردم. حرفم را قطع می‌کنم که می‌گوید: - فکر کردی چی؟ خود را به آن راه می‌زنم. - هیچی! یاسین دوباره می‌خندد، این‌بار بلندتر از قبل! - آوا، تو واقعا داری می‌گی چون من با یه خانم و آقا درباره‌ی وصل کردن کابل و گذاشتن میز حرف زدم، حسادت کردی؟ شانه‌ای بالا می‌اندازم: - من حسادت نکردم! سری تکان می‌دهد و می‌گوید: - نه، معلومه. فقط اومدی تو اتاق من و قیافه‌ات شبیه کسیه که تازه فهمیده دنیا علیه‌ش تبانی کرده روش شوهرش غیرتی شده! با حرص نگاهش میکنم و بالش روی تخت را در یک حرکت برمی‌دارم و به سمتش پرت می‌کنم. یاسین با خنده جاخالی می‌دهد و بالش به دیوار می‌خورد و با خنده می‌گوید: - خیلی بی‌ادبی. حق به جانب می‌گویم: - تازه داشتم ملایم رفتار می‌کردم. نفس عمیقی می‌کشم، اما هنوز گونه‌هایم داغ است، باورم نمی‌شود هنوز که روی یاسین حساس شده ام. از اینکه اشتباه کرده‌ام، از اینکه این‌قدر زود نتیجه گرفته‌ام، و از اینکه یاسین حالا داشت با چنان لذتی مسخره‌ام می‌کرد که انگار عیدش شده، بیشتر از همه خجالت می‌کشم. او که دید سکوت کرده‌ام، صدایش را کمی پایین آورد و با شیطنت گفت: - حالا که فهمیدی زن و شوهرن، هنوزم ازش دلگیری؟ من به زن کسی چشم ندارما! کمی صورتم درهم می‌رود و بی‌تفاوت می‌گویم: - نه. سری تکان می‌دهد. - خیلی خب. چون داشتم نگران می‌شدم مجبور شم برای این حسادت کوچولوی بی‌موردت یه نسخه‌ی روان‌درمانی بنویسم. با پوزخندی عمیق که سعی دارد آتش درونم را نمایش ندهد می‌گویم: - کوچولو؟! روی تخت می‌نشیند، فاصله اش با من کمتر است. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- آره دیگه. حسادتت از همون مدل‌های جمع‌وجوره، ولی خب اثرش سنگینه. با اخم نگاهش می‌کنم، اما این‌بار دیگر نتوانستم جلوی لبخندم را کامل بگیرم، یاسین هم متوجه شد و با همان لبخند همیشگی‌اش گفت: - دیدی؟ آخرش خودت لو رفتی. من زیر لب غر زدم: - خیلی اعصاب‌خوردکنی. با چشمانی ریز شده می‌گوید: - و تو خیلی زود نتیجه می‌گیری. شانه‌ای بالا می‌دهم برای این‌که تقصیر را از گردن خود بردارم مستقیم نسبت به او می‌گویم: - اصلاً مقصر تویی که این‌قدر عادی با همه رفتار می‌کنی. با خنده همه چیز را خودش گردن می‌گیرد و بیشتر حرص من را در می‌آورد. - آره، تقصیر من شد، فکر نمی‌کردم روی شوهر اجباریت حساسیت به خرج بدی. - خب هست دیگه! - چشم. از این به بعد وقتی مهمون زن اومد، باید برم با صدای بلند بگم:خانم محترم، لطفاً شایعه نشه، من فقط دارم کابل وصل می‌کنم. من متاهلم! با خنده‌ای ناخواسته، سرم را پایین می‌اندازم، لعنتی، واقعاً بلد است حرصم را دربیاورد و همزمان لبخند هم تحویلم بدهد. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- حسی عجیب - وقتی دیدم آوا از جلوی پذیرایی کنار کشید و بی‌آنکه چیزی بگوید و از نگاهش حس عجیبی به من می‌رسید، مستقیم به سمت اتاق من رفت، همان لحظه فهمیدم یک چیزی سر جایش نیست. اول فکر کردم از شلوغی آدم‌ها و باز و بسته شدن کارتن‌ها کلافه شده و خوشش از آدم‌های جدید نیامده شاید هم ترسیده است. اما نه! آوا از آن آدم‌هایی نبود که فقط با چند وسیله و چند نفر غریبه این‌طور ناگهان ساکت شود و از فضا دوری کند، جنس سکوتش این‌بار فرق داشت انگار دلخور بوده و جور دلخوری‌اش فرق داشت. از آن دلخوری‌هایی بود که اگر آدم خیلی حواسش جمع نباشد، ممکن است اصلاً متوجهش نشود من هم راستش دقیق نمی‌دانستم چرا این‌طور شده و حواسم جمع او شده است. فقط می‌دانستم چیزی شده که باعث این دلخوری شده و او برای مخفی کردنش راهی اتاق من شده است، پشت سرش راهی می‌شوم. نه اینکه بخواهم عمداً سر به سرش بگذارم، اما وقتی اخم‌هایش را دیدم، وقتی آن‌طور ساکت و معترض نگاهم کرد، ناخودآگاه زبانم به شوخی باز شد، انگار باید بخاطر حرف مادرهم که شده حواسم به او باشد. وقتی هم که فهمیدم علت دلخوری‌اش چه بوده، دیگر نه وقت داشتم درست توضیح بدهم، نه دل این را داشتم که خنده‌ام را نگه دارم، فکرش را هم نمی‌کردم او بخواهد بخاطر نزدیکی همسر جواد به من حسادت کند. حقیقتا از حسادت آوا خوشم آمده است، نه از این بابت که ناراحتش کرده‌ام، بلکه از این جهت که برایم عجیب بود، دختری که برای مدتی معین و موقت قرار است همسر اجباری من باشد این‌طور حسادت کرده است. آوا معمولاً احساساتش را این‌قدر زود لو نمی‌داد اما حالا، فقط با دیدن یک زن کنار من، واکنشش آن‌قدر واضح بود که حتی لازم نبود حدس بزنم همه چیز عیان بود. مشکل فقط این بود که هنوز نمی‌فهمیدم دقیقاً چه چیزی در آن صحنه این‌قدر او را حساس کرده است، خود آن دختر؟ صمیمیت ما؟ یا صرفاً این‌که او هنوز نمی‌خواست بپذیرد که قرار نیست تنها باشیم؟! در نگاه اول حتی فکرم سمت این رفت که آوا از دوستان یا کسانی که هم عقیده من هستند بدش می‌آید و وقتی حدس اولیه ام را گفتم و واکنش‌اش را دیدم فهمیدم این‌طور نیست. او فقط حسادتی دخترانه داشت، شبیه یلدا وقتی به بچه‌های یحیی و یسنا بیشتر توجه می‌کردم، جنس این حسادت همان‌طور بود با این تفاوت که یلدا برای من ماندگار است اما حضور آوا در زندگی ام موقت است. سعی کردم با شوخی کردن که نتیجه اش ضربه‌ای بود که در مقابل اش جا خالی دادم، حالش را عوض کنم. او هم به واسطه‌ی همین قهر از اتاق من خوشش آمده و چمدانش را از اتاق کوچک‌تر به آن یکی برد و من هم بعداز آنکه یک دل سیر به خودش و حسادتش خندیدم از اتاق بیرون آمدم. وقتی از اتاق بیرون آمدم، دیدم مهمان‌ها تقریباً کارشان را شروع کرده‌اند و خانه کم‌کم شکل یک مرکز کاری به خودش می‌گیرد. جواد در حال باز کردن بسته‌بندی مانیتور بود و همسرش کیس‌ها را کنار دیوار می‌گذاشت بعد هم با دقت به چیدمان میز نگاه می‌کرد. آوا اما هنوز در اتاق مانده بود، میتوانم از آن سکوت سنگینش بفهمم که دارد با خودش کلنجار می‌رود، شاید شرمنده شده و پشیمان است. همان موقع همسر جواد رو به من کرد و گفت: - آقا یاسین، اگر خوبه، از آوا می‌خوایم بیاد سر سیستم باید کار رمزگشایی رو زودتر شروع کنه. من سرم را به علامت تأیید تکان دادم ولی نمی‌دانم آوا فعلا شرایط انجام این‌کار را دارد یانه اما گفتم: - بهش خودتون بگید بیاد، الان وقتشه شروع کنه. حنانه نگاه کوتاهی به سمت راهرو انداخت و بعد به آرامی به سمت اتاق من رفت و در را پشت سرش بست، دقایقی بعد در باز شد و آوا با همان حالت نه‌چندان راضی‌اش بیرون آمد. از همان نگاه اول معلوم بود هنوز ته دلش با من قهر است، یا دست‌کم از چیزی که فکر کرده بود، خجالت می‌کشد. دلیلی برای قهرش وجود نداشته است، چرا باید در مقابل من این‌قدر حساسیت بخرج بدهد! حنانه لبخند کوچکی زد و مستقیم سر اصل مطلب رفت: - آوا خانم؟ آوا با تعلل و بی‌میلی پاسخ داد: - بله؟ حنانه با لحنی آرام گفت: - من باید یه چیز مهم بهت بگم، یکی از سیستم‌ها قراره در اختیار تو باشه برای کمک کردن به ما! آوا جای این‌که جوابی به او بدهد، نگاهش را سمت من روانه کرد که بی‌تفاوت روی مبل جای گرفته ام و به جواد خیره شده ام. حنانه با صبوری ادامه می‌دهد: - روی اون سیستم، یه سری اطلاعات رمزگذاری شده هست که باید رمزگشایی بشن، رمز ها دست شماست درسته؟! آوا با تردید می‌گوید: - یعنی من باید باهاش کار کنم؟ حنانه سری به تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- دقیقاً همین‌طوره، باید شما باهاش کار کنی. آوا کلافه می‌پرسد: - و بعدش چی میشه؟! حنانه شبیه یک آموزگاری که با صبوری با شاگردش صحبت می‌کند، ادامه می‌دهد: - بعدش اطلاعات رو در اختیار ما می‌ذاری، ما فقط می‌خوایم مطمئن بشیم چیزی از دست نمی‌ره. آوا ابروهایش را کمی بالا انداخت، این‌بار نه از حسادت، بلکه از جدیت موضوع و آن‌که فهمید آن اطلاعات واقعا برای ما مهم است. حنانه ادامه داد: - کارش حساسه، برای همین هم ترجیح دادیم خودت انجامش بدی، بهتراز هرکسی می‌دونی باید چی‌کار کنی فقط حواست باشه که جز اینا کارهای دیگه ایم هست. - اصلا چرا من؟! رمز هارو بهتون میدم! از این هول زدگی تعجب می‌کنم، گفته بود می‌خواهد همکار ما باشد و حالا پشیمان شده است. - چون هم دقیق کار می‌کنی، هم به ساختار این مدل سیستم‌ها آشنایی داری هم برای ما و دشمن مهمی! سکوت آوا عجیب است، اگر مخاطب‌اش من بودم قطعا به بحث می‌رسید. - و چون لازم داریم کسی باشه که وسط شلوغی، حواسش پرت نشه. آن‌جا بود که لبخند محوی روی لبم نشست، این جمله را که شنیدم، تقریباً مطمئن شدم منظورش فقط مهارت آوا نیست و نمی‌خواهند از او استفاده ابزاری کنند. آوا هم متوجه شد، چون نگاهش به سمت من چرخید، فقط برای یک لحظه، اما همان نگاه کوتاه کافی بود تا بفهمم هنوز هم کمی از دست من دلخور است، نمی‌دانم چرا بیخیال نمی‌شود. حنانه یکی از صندلی‌ها را عقب کشید و با لحنی آرام اما جدی گفت: - اگه موافقی، همین الان می‌تونیم شروع کنیم. من سیستم رو آماده می‌کنم، تو فقط بیا و ببین چی لازم داری. من از روی مبل به آن‌ها نگاه می‌کنم و چیزی درونم می‌گفت این ماجرا تازه اول راه است. آوا هنوز هیچ‌چیز را درست هضم نکرده است؛ نه ماجرای ازدواجمان را، نه حسادت خودش را، نه کار جدیدی را که قرار است انجام بدهد. و من، برخلاف ظاهر خونسردم، خیلی خوب می‌فهمم این موقعیت قرار نیست به همین سادگی تمام شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
جواد از مقابل سیستم‌ها کنار می‌آید و حنانه با لبخندی که سعی دارد آرام‌بخش باشد، آوا را پشت مانیتور می‌نشاند. من چند متر عقب‌تر، آرنج‌هایم را روی زانوهایم گره کرده‌ام و به آوا خیره میشوم. شبیه به ماشینِ پیچیده‌ای است که قطعاتش را باز کرده باشند؛ گیج، سردرگم و تهی مانیتور را نگاه می‌کند، اما انگار هیچ‌چیز نمی‌بیند. حنانه با حوصله، مرحله به مرحله برایش توضیح می‌دهد و من، از گوشه‌ی چشم، جواد را می‌بینم که با لبخندی شیطنت‌آمیز و نگاهی که بوی دردسر می‌دهد، به سمتم می‌آید. جواد از آن نیروهای پرانرژی ماست که اگر سوژه‌ای پیدا کند، تا استخوانش را نکند، رهایش نمی‌کند. فلش در کیس جا می‌خورد. حنانه فایل را باز می‌کند و نگاهش مثل یک تازیانه به آوا می‌خورد: - خب آوا خانم، شروع کن! لرزش دستانش از همان فاصله‌ی چند متری هم پیداست، لبه‌ی میز را چنان محکم چنگ زده که بند انگشتانش سفید شده است. برای اینکه از تیررس نگاه‌ها فرار کند، شالش را با وسواس روی سرش جلوتر می‌کشد؛ انگار بخواهد دیواری بین خودش و ما بکشد. موس را لمس می‌کند، اما انگار پلاستیک سردی را در دست گرفته باشد اما باید کدها را با رمزها مطابقت بدهد. صفحه‌ی مانیتور را با مکث و تردید بالا و پایین می‌کند که ناگهان سرش را سمت حنانه می‌چرخاند. مردمک‌هایش در حدقه می‌لرزند؛ وحشتی غریزی که سعی می‌کند پشت چهره‌ای بی‌حالت پنهان کند: - میشه... میشه بهم کاغذ و خودکار بدین؟ حنانه با آن لطافت کنترل‌شده‌اش، دفتر و خودکار را پیش رویش می‌گذارد. انگشتان آوا هنگام گرفتن خودکار چنان می‌لرزد که چند بار از دستش رها می‌شود. برایم عجیب است؛ چطور یک انسان می‌تواند رمزهایی به آن پیچیدگی را در حافظه‌اش حبس کند؟ مگر مغز چقدر ظرفیت دارد؟ برای اینکه این سکوت خفقان‌آور را بشکنم و شاید کمی از فشار روی شانه‌هایش کم کنم، می‌پرسم: - آوا... رمزها رو حفظ کردی؟ سرش را با کندی عجیبی به سمتم می‌چرخاند. دستش روی کاغذ خالی سفید، بی‌حرکت می‌ماند. تردید در چشم‌هایش موج می‌زند؛ انگار می‌ترسد حتی حرف زدن هم برایش گران تمام شود، سری به تأیید تکان می‌دهم. نمی‌خواهم در همین ابتدای کار، عرصه را برایش تنگ کنم. - خیلی خوبه. ادامه بده. او دوباره به مانیتور خیره می‌شود و این‌بار، با سرعتی که انگار از چیزی در حال فرار باشد، شروع به نوشتن می‌کند. حنانه برای اینکه فضا را برایش سبک‌تر کند، بلند می‌شود و به سمتم می‌آید: - آقا یاسین، کدوم اتاق برای من و آقا جواده؟ با دست به انتهای راهرو اشاره می‌کنم: - اتاق آخری. همونی که ازش میز رو آوردیم. جواد بلافاصله پیش‌قدم می‌شود و چمدان‌ها را به سمت اتاق می‌برد، صدای پچ‌پچ‌شان در راهرو می‌پیچد، اما من مسحور سکوت مرگبار فضا و نوک خودکاری شده‌ام که بی‌وقفه روی کاغذ می‌دود. صدای ویبره‌ی گوشی‌ام روی میز عسلی، مثل شلیک یک گلوله سکوت را می‌شکند. برای اینکه تمرکز آوا بهم نخورد، گوشی را می‌قاپم و به اتاق می‌روم. تماس را وصل می‌کنم. - سلام سینا. چیشده؟ صدای سینا از پشت خط مضطرب است: - سلام آقا یاسین. آقا، اینا گیر دادن! میگن حتماً باید آوا رو ببینن. میگن با هیچ‌کس دیگه راضی به حرف زدن نیستن. خونم به جوش می‌آید، انگشتانم را در موهایم فرو می‌برم و ریشه‌هایش را می‌کشم. فرستادن آوا به میان دهان شیران گرسنه، حکم خودکشی دارد، آن‌ها می‌خواهند بفهمند چه مقدار از اطلاعات لو رفته و یا در آن لپ‌تاپ لعنتی چه بوده است. اگر حقیقت را بفهمند، آوا را حذف می‌کنند. باید زمان بخرم، نباید آوا از دست برود! نفس عمیقی می‌کشم و با صدایی که سعی می‌کنم مقتدر باشد، می‌گویم: - سینا، تحت هیچ شرایطی آوا رو برای ملاقات نمی‌فرستیم. هرطوری شده بپیچونشون. من تا دو ساعت دیگه، نهایتاً تا آخرشب، بخشی از اطلاعات رو می‌رسونم دستتون. صدای تعجب سینا در گوشی می‌پیچد: - اطلاعات رو پیدا کردین؟! - دست آواست. قبول کرده بخش‌بخش تحویل بده. نگران نباش، تا قبل موعد به دستتون می‌رسه. لحن سینا ناگهان از ترس به شوقی عجیب تغییر می‌کند؛ قولی می‌دهد و تماس را قطع می‌کند. گوشی را پایین می‌آورم، اما دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد، چیزی در این معامله درست نیست. گوشی را توی جیب‌ام می‌گذارم و به ساعت کوچک روی دیوار نگاه می‌کنم، ساعت شش عصر را نشان می‌دهد و باید برای آوردن وسایل ام به خانه پدر بروم. از اتاق بیرون می‌روم، کتم را از روی مبل برمی‌دارم و به سمت در می‌روم که صدای آوا به گوشم می‌رسد. - یاسین کجا میری؟! درمیانه‌ی راهروی ورودی سمتش برمی‌گردم. - میرم وسایل‌ام رو از خونه بابا اینا بیارم، اگه کاری بود به خانم جواد بگو. سری به تایید تکان می‌دهد و من از خانه بیرون می‌آیم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲