eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.9هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
- اگه اون پریز آزاد باشه، این سمت بهتر جواب می‌ده، اون یکی برای دستگاه پرمصرف‌تره. یاسین سری تکان داد و مثل کسی که کاملاً به حرفش اعتماد دارد، مسیر را عوض کرد. همین اعتماد، همین راحتی در لحنشان، برای من از هر چیزی آزاردهنده‌تر بود چرا او این‌قدر راحت کنار یاسین حرف می‌زد؟ چرا یاسین با او این‌طور بی‌تکلف برخورد می‌کند و وقتی من با او صحبت می‌کنم کلافه می‌شود؟ چشمانم را ریز میکنم و ناخودآگاه لبم را میگزم از خودم تعجب میکنم من که تا چند دقیقه پیش فقط ناظری خونسرد بودم، حالا مثل کسی شده‌ام که چیزی از دستش رفته و نمی‌داند باید چطور آن را پس بگیرد. انگار نسبت به یاسین احساس مالکیت دارم، شاید باید فقط من با او صحبت کنم، من اورا اذیت کنم و از کلافه بودنش بخندم و این دختر حالا مانع شده است. دختر در حالی که کابل‌ها را مرتب می‌کرد، لحظه‌ای نگاهش به من افتاد این‌بار لبخندش خیلی محوتر از قبل بود، اما من همان را هم زیادی دیدم. مثل خاری کوچک زیر پوستم نشست، نگاه را از او گرفتم و به سمت پنجره میچرخم، اما حتی نور هم کمکم نکرد. حسادت، مثل موجی آرام و بی‌صدا، از درونم بالا می‌آمد و هر لحظه بیشتر در جانم جا باز می‌کرد. و بدتر از همه این بود که من هنوز نمی‌خواهم بپذیرم که واقعاً حسادت می‌کنم.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‹ بیمارفقط‌درطلب‌لطف‌طبیب‌است مامنتظرنسخه‌‌ی‌درمانِ‌حسینیم❤️‍🩹:)!'›
مردها یکی‌یکی وسایلشان را جمع می‌کنند و توضیح کوتاهی می‌دهند و بعد از چند دقیقه، با همان شتاب و نظم اولیه، از خانه بیرون می‌روند. فضای پذیرایی که تا همین لحظه پر از جعبه، کابل، کارتن و سر و صدا بود، کم‌کم آرام می‌شود، فقط همان دختر ماند و مردی که تقریبا تمام مدت کنارش بود. آن مرد هم از لحاظ پوشش و چهره شبیه به یاسین و دوستان اش بود، صورتی با محاسن بلند و موهایی مرتب شده، پیرهنی که روی شلوار افتاده بود. من از همین‌جا نگاهشان می‌کنم اما سعی می‌کنم خیلی هم مشخص نباشد حواسم آن‌جاست. با این حال، چیزی در رفتارشان هست که بیشتر از قبل روی اعصابم راه می‌رود، نه فقط چون دختر کنار یاسین بود، بلکه چون آن دو آن‌قدر راحت و هماهنگ کنار هم حرکت می‌کردند که انگار یک تیم قدیمی‌اند. دختر داشت روی میز چیزی را تنظیم می‌کرد و مردی که کنارش بود، با دقت کابل‌ها را مرتب می‌کند. بعد از چند لحظه، دختر سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: - اگه این یکی هم وصل بشه، تمومه. مرد سری تکان می‌دهد و با لحنی که زیادی خودمانی به نظر می‌رسد، می‌گوید: - تو همیشه می‌گی تمومه، ولی آخرش یه چیز دیگه هم درمیاد. دختر چشم‌غره‌ای کوتاه می‌رود، اما لبخندش را نمی‌تواند پنهان کند، من همان زمان اخم‌هایم را در هم می‌کشم. چیزی در این صمیمیت بیش از حد، از درونم عبور کرد و به جایی رسید که دیگر نمی‌توانم بی‌تفاوت بمانم، بدتر از همه این است که هنوز هم نمی‌دانم نسبتشان با هم چیست، یا اصلا نام هایشان چیست. فقط می‌بینم، فقط حس می‌کنم، فقط دلخور می‌شوم! نگاهم را به‌زور از آن‌ها می‌گیرم و آرام، بدون اینکه چیزی بگویم، به سمت راهروی اتاق‌ها می‌روم. قدم‌هایم آهسته‌اند، اما درونم آشوب است، حس می‌کنم این خانه یهو برایم کوچک شده است، انگار دیوارها هم دارند به صمیمیت آن دو نگاه می‌کنند و من فقط اضافه‌ای در این صحنه‌ هستم. جای اتاق خودم، در اتاق یاسین را باز می‌کنم و داخل میشوم، در را پشت سرم نمی‌بندم، ولی آن‌قدر محکم هلش می‌دهم که خودش با صدای خفیفی بسته‌شد. روی تخت نمی‌شینم؛ فقط کنار پنجره می‌ایستم و دست‌هایم را روی سینه گره می‌زنم، چند ثانیه بعد صدای قدم‌های یاسین در راهرو پیچید. مثل اینکه از همان حالتی که گرفته بودم، چیزی فهمیده است و سراغم آمده است، در را باز کرد و با نگاه مستقیم به من خیره شد. همان‌طور که کنار در ایستاده است می‌پرسد: - چی شده؟! سرد و بدون تعلل می‌گویم: - هیچی. جوابم خیلی سریع‌تر از چیزی است که باید باشد و همین، دقیقاً همان چیزی بود که یاسین را مطمئن کرد چیزی در کار است. یک ابرویش بالا رفت و قدمی جلو آمد: - هیچی همیشه این‌قدر اخم داره؟ پوزخندی سرد می‌زنم و می‌گویم: - به تو ربطی داره؟! لبخند کج و کوچکی زد و جلوتر آمد - خب، منم از سر وظیفه پرسیدم. چون وقتی یکی یهو می‌ره تو اتاق من و شکل مجسمه‌ی دلخور می‌ایسته، طبیعیه که آدم کنجکاو بشه که چیشده! با حرص نگاهش می‌کنم، عادت دارد با حرف هایش روی مغز من رژه برود. - مجسمه‌ی دلخور؟! سرش را به تایید تکان می‌دهد: - آره. از اون مدل‌ها که نوشته روش: به من نزدیک نشو، خطرناک‌ام. بی‌اختیار چشم غره می‌روم، هرچند در لحن اش نمکی آمیخته شده اما از آن خوشم نمی‌آید و بی‌تفاوت می‌گویم: - خیلی بامزه‌ای. با حالت حق به جانبی می‌گوید: - می‌دونم. از لحنش خنده‌ام می‌گیرد، اما سریع خودم را جمع می‌کنم، نمی‌خواهم بفهمد که تسلیم می‌شوم اما او واضحا متوجه شده بود که چیزی شده است. چند قدم جلو آمد و با تکیه به لبه‌ی میز گفت: - حالا بگو ببینم، کی یا چی این‌قدر حالت رو گرفته؟ بازهم خود را به حالتی بی‌تفاوت می‌زنم و می‌گویم: - هیچ‌کس. سریع پاسخ می‌دهد: - دروغ میگی! بازهم پوزخندی حواله اش می‌کنم: - دروغی ندارم. گویی از من سوژه ای در دست دارد که می‌گوید: - خب پس نصفه دروغ گفتی. از این بازجویی اش که حالت نگران به خود گرفته اما اصلش تغییری نکرده است حالم بهم می‌خورد. - نصفه‌اش هم به تو ربطی نداره. در عین جدیت و در کمال تعجب من می‌زند زیر خنده و می‌گوید: - اوهوع! پس قضیه شخصیه.