eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
- حسی عجیب - وقتی دیدم آوا از جلوی پذیرایی کنار کشید و بی‌آنکه چیزی بگوید و از نگاهش حس عجیبی به من می‌رسید، مستقیم به سمت اتاق من رفت، همان لحظه فهمیدم یک چیزی سر جایش نیست. اول فکر کردم از شلوغی آدم‌ها و باز و بسته شدن کارتن‌ها کلافه شده و خوشش از آدم‌های جدید نیامده شاید هم ترسیده است. اما نه! آوا از آن آدم‌هایی نبود که فقط با چند وسیله و چند نفر غریبه این‌طور ناگهان ساکت شود و از فضا دوری کند، جنس سکوتش این‌بار فرق داشت انگار دلخور بوده و جور دلخوری‌اش فرق داشت. از آن دلخوری‌هایی بود که اگر آدم خیلی حواسش جمع نباشد، ممکن است اصلاً متوجهش نشود من هم راستش دقیق نمی‌دانستم چرا این‌طور شده و حواسم جمع او شده است. فقط می‌دانستم چیزی شده که باعث این دلخوری شده و او برای مخفی کردنش راهی اتاق من شده است، پشت سرش راهی می‌شوم. نه اینکه بخواهم عمداً سر به سرش بگذارم، اما وقتی اخم‌هایش را دیدم، وقتی آن‌طور ساکت و معترض نگاهم کرد، ناخودآگاه زبانم به شوخی باز شد، انگار باید بخاطر حرف مادرهم که شده حواسم به او باشد. وقتی هم که فهمیدم علت دلخوری‌اش چه بوده، دیگر نه وقت داشتم درست توضیح بدهم، نه دل این را داشتم که خنده‌ام را نگه دارم، فکرش را هم نمی‌کردم او بخواهد بخاطر نزدیکی همسر جواد به من حسادت کند. حقیقتا از حسادت آوا خوشم آمده است، نه از این بابت که ناراحتش کرده‌ام، بلکه از این جهت که برایم عجیب بود، دختری که برای مدتی معین و موقت قرار است همسر اجباری من باشد این‌طور حسادت کرده است. آوا معمولاً احساساتش را این‌قدر زود لو نمی‌داد اما حالا، فقط با دیدن یک زن کنار من، واکنشش آن‌قدر واضح بود که حتی لازم نبود حدس بزنم همه چیز عیان بود. مشکل فقط این بود که هنوز نمی‌فهمیدم دقیقاً چه چیزی در آن صحنه این‌قدر او را حساس کرده است، خود آن دختر؟ صمیمیت ما؟ یا صرفاً این‌که او هنوز نمی‌خواست بپذیرد که قرار نیست تنها باشیم؟! در نگاه اول حتی فکرم سمت این رفت که آوا از دوستان یا کسانی که هم عقیده من هستند بدش می‌آید و وقتی حدس اولیه ام را گفتم و واکنش‌اش را دیدم فهمیدم این‌طور نیست. او فقط حسادتی دخترانه داشت، شبیه یلدا وقتی به بچه‌های یحیی و یسنا بیشتر توجه می‌کردم، جنس این حسادت همان‌طور بود با این تفاوت که یلدا برای من ماندگار است اما حضور آوا در زندگی ام موقت است. سعی کردم با شوخی کردن که نتیجه اش ضربه‌ای بود که در مقابل اش جا خالی دادم، حالش را عوض کنم. او هم به واسطه‌ی همین قهر از اتاق من خوشش آمده و چمدانش را از اتاق کوچک‌تر به آن یکی برد و من هم بعداز آنکه یک دل سیر به خودش و حسادتش خندیدم از اتاق بیرون آمدم. وقتی از اتاق بیرون آمدم، دیدم مهمان‌ها تقریباً کارشان را شروع کرده‌اند و خانه کم‌کم شکل یک مرکز کاری به خودش می‌گیرد. جواد در حال باز کردن بسته‌بندی مانیتور بود و همسرش کیس‌ها را کنار دیوار می‌گذاشت بعد هم با دقت به چیدمان میز نگاه می‌کرد. آوا اما هنوز در اتاق مانده بود، میتوانم از آن سکوت سنگینش بفهمم که دارد با خودش کلنجار می‌رود، شاید شرمنده شده و پشیمان است. همان موقع همسر جواد رو به من کرد و گفت: - آقا یاسین، اگر خوبه، از آوا می‌خوایم بیاد سر سیستم باید کار رمزگشایی رو زودتر شروع کنه. من سرم را به علامت تأیید تکان دادم ولی نمی‌دانم آوا فعلا شرایط انجام این‌کار را دارد یانه اما گفتم: - بهش خودتون بگید بیاد، الان وقتشه شروع کنه. حنانه نگاه کوتاهی به سمت راهرو انداخت و بعد به آرامی به سمت اتاق من رفت و در را پشت سرش بست، دقایقی بعد در باز شد و آوا با همان حالت نه‌چندان راضی‌اش بیرون آمد. از همان نگاه اول معلوم بود هنوز ته دلش با من قهر است، یا دست‌کم از چیزی که فکر کرده بود، خجالت می‌کشد. دلیلی برای قهرش وجود نداشته است، چرا باید در مقابل من این‌قدر حساسیت بخرج بدهد! حنانه لبخند کوچکی زد و مستقیم سر اصل مطلب رفت: - آوا خانم؟ آوا با تعلل و بی‌میلی پاسخ داد: - بله؟ حنانه با لحنی آرام گفت: - من باید یه چیز مهم بهت بگم، یکی از سیستم‌ها قراره در اختیار تو باشه برای کمک کردن به ما! آوا جای این‌که جوابی به او بدهد، نگاهش را سمت من روانه کرد که بی‌تفاوت روی مبل جای گرفته ام و به جواد خیره شده ام. حنانه با صبوری ادامه می‌دهد: - روی اون سیستم، یه سری اطلاعات رمزگذاری شده هست که باید رمزگشایی بشن، رمز ها دست شماست درسته؟! آوا با تردید می‌گوید: - یعنی من باید باهاش کار کنم؟ حنانه سری به تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- دقیقاً همین‌طوره، باید شما باهاش کار کنی. آوا کلافه می‌پرسد: - و بعدش چی میشه؟! حنانه شبیه یک آموزگاری که با صبوری با شاگردش صحبت می‌کند، ادامه می‌دهد: - بعدش اطلاعات رو در اختیار ما می‌ذاری، ما فقط می‌خوایم مطمئن بشیم چیزی از دست نمی‌ره. آوا ابروهایش را کمی بالا انداخت، این‌بار نه از حسادت، بلکه از جدیت موضوع و آن‌که فهمید آن اطلاعات واقعا برای ما مهم است. حنانه ادامه داد: - کارش حساسه، برای همین هم ترجیح دادیم خودت انجامش بدی، بهتراز هرکسی می‌دونی باید چی‌کار کنی فقط حواست باشه که جز اینا کارهای دیگه ایم هست. - اصلا چرا من؟! رمز هارو بهتون میدم! از این هول زدگی تعجب می‌کنم، گفته بود می‌خواهد همکار ما باشد و حالا پشیمان شده است. - چون هم دقیق کار می‌کنی، هم به ساختار این مدل سیستم‌ها آشنایی داری هم برای ما و دشمن مهمی! سکوت آوا عجیب است، اگر مخاطب‌اش من بودم قطعا به بحث می‌رسید. - و چون لازم داریم کسی باشه که وسط شلوغی، حواسش پرت نشه. آن‌جا بود که لبخند محوی روی لبم نشست، این جمله را که شنیدم، تقریباً مطمئن شدم منظورش فقط مهارت آوا نیست و نمی‌خواهند از او استفاده ابزاری کنند. آوا هم متوجه شد، چون نگاهش به سمت من چرخید، فقط برای یک لحظه، اما همان نگاه کوتاه کافی بود تا بفهمم هنوز هم کمی از دست من دلخور است، نمی‌دانم چرا بیخیال نمی‌شود. حنانه یکی از صندلی‌ها را عقب کشید و با لحنی آرام اما جدی گفت: - اگه موافقی، همین الان می‌تونیم شروع کنیم. من سیستم رو آماده می‌کنم، تو فقط بیا و ببین چی لازم داری. من از روی مبل به آن‌ها نگاه می‌کنم و چیزی درونم می‌گفت این ماجرا تازه اول راه است. آوا هنوز هیچ‌چیز را درست هضم نکرده است؛ نه ماجرای ازدواجمان را، نه حسادت خودش را، نه کار جدیدی را که قرار است انجام بدهد. و من، برخلاف ظاهر خونسردم، خیلی خوب می‌فهمم این موقعیت قرار نیست به همین سادگی تمام شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
جواد از مقابل سیستم‌ها کنار می‌آید و حنانه با لبخندی که سعی دارد آرام‌بخش باشد، آوا را پشت مانیتور می‌نشاند. من چند متر عقب‌تر، آرنج‌هایم را روی زانوهایم گره کرده‌ام و به آوا خیره میشوم. شبیه به ماشینِ پیچیده‌ای است که قطعاتش را باز کرده باشند؛ گیج، سردرگم و تهی مانیتور را نگاه می‌کند، اما انگار هیچ‌چیز نمی‌بیند. حنانه با حوصله، مرحله به مرحله برایش توضیح می‌دهد و من، از گوشه‌ی چشم، جواد را می‌بینم که با لبخندی شیطنت‌آمیز و نگاهی که بوی دردسر می‌دهد، به سمتم می‌آید. جواد از آن نیروهای پرانرژی ماست که اگر سوژه‌ای پیدا کند، تا استخوانش را نکند، رهایش نمی‌کند. فلش در کیس جا می‌خورد. حنانه فایل را باز می‌کند و نگاهش مثل یک تازیانه به آوا می‌خورد: - خب آوا خانم، شروع کن! لرزش دستانش از همان فاصله‌ی چند متری هم پیداست، لبه‌ی میز را چنان محکم چنگ زده که بند انگشتانش سفید شده است. برای اینکه از تیررس نگاه‌ها فرار کند، شالش را با وسواس روی سرش جلوتر می‌کشد؛ انگار بخواهد دیواری بین خودش و ما بکشد. موس را لمس می‌کند، اما انگار پلاستیک سردی را در دست گرفته باشد اما باید کدها را با رمزها مطابقت بدهد. صفحه‌ی مانیتور را با مکث و تردید بالا و پایین می‌کند که ناگهان سرش را سمت حنانه می‌چرخاند. مردمک‌هایش در حدقه می‌لرزند؛ وحشتی غریزی که سعی می‌کند پشت چهره‌ای بی‌حالت پنهان کند: - میشه... میشه بهم کاغذ و خودکار بدین؟ حنانه با آن لطافت کنترل‌شده‌اش، دفتر و خودکار را پیش رویش می‌گذارد. انگشتان آوا هنگام گرفتن خودکار چنان می‌لرزد که چند بار از دستش رها می‌شود. برایم عجیب است؛ چطور یک انسان می‌تواند رمزهایی به آن پیچیدگی را در حافظه‌اش حبس کند؟ مگر مغز چقدر ظرفیت دارد؟ برای اینکه این سکوت خفقان‌آور را بشکنم و شاید کمی از فشار روی شانه‌هایش کم کنم، می‌پرسم: - آوا... رمزها رو حفظ کردی؟ سرش را با کندی عجیبی به سمتم می‌چرخاند. دستش روی کاغذ خالی سفید، بی‌حرکت می‌ماند. تردید در چشم‌هایش موج می‌زند؛ انگار می‌ترسد حتی حرف زدن هم برایش گران تمام شود، سری به تأیید تکان می‌دهم. نمی‌خواهم در همین ابتدای کار، عرصه را برایش تنگ کنم. - خیلی خوبه. ادامه بده. او دوباره به مانیتور خیره می‌شود و این‌بار، با سرعتی که انگار از چیزی در حال فرار باشد، شروع به نوشتن می‌کند. حنانه برای اینکه فضا را برایش سبک‌تر کند، بلند می‌شود و به سمتم می‌آید: - آقا یاسین، کدوم اتاق برای من و آقا جواده؟ با دست به انتهای راهرو اشاره می‌کنم: - اتاق آخری. همونی که ازش میز رو آوردیم. جواد بلافاصله پیش‌قدم می‌شود و چمدان‌ها را به سمت اتاق می‌برد، صدای پچ‌پچ‌شان در راهرو می‌پیچد، اما من مسحور سکوت مرگبار فضا و نوک خودکاری شده‌ام که بی‌وقفه روی کاغذ می‌دود. صدای ویبره‌ی گوشی‌ام روی میز عسلی، مثل شلیک یک گلوله سکوت را می‌شکند. برای اینکه تمرکز آوا بهم نخورد، گوشی را می‌قاپم و به اتاق می‌روم. تماس را وصل می‌کنم. - سلام سینا. چیشده؟ صدای سینا از پشت خط مضطرب است: - سلام آقا یاسین. آقا، اینا گیر دادن! میگن حتماً باید آوا رو ببینن. میگن با هیچ‌کس دیگه راضی به حرف زدن نیستن. خونم به جوش می‌آید، انگشتانم را در موهایم فرو می‌برم و ریشه‌هایش را می‌کشم. فرستادن آوا به میان دهان شیران گرسنه، حکم خودکشی دارد، آن‌ها می‌خواهند بفهمند چه مقدار از اطلاعات لو رفته و یا در آن لپ‌تاپ لعنتی چه بوده است. اگر حقیقت را بفهمند، آوا را حذف می‌کنند. باید زمان بخرم، نباید آوا از دست برود! نفس عمیقی می‌کشم و با صدایی که سعی می‌کنم مقتدر باشد، می‌گویم: - سینا، تحت هیچ شرایطی آوا رو برای ملاقات نمی‌فرستیم. هرطوری شده بپیچونشون. من تا دو ساعت دیگه، نهایتاً تا آخرشب، بخشی از اطلاعات رو می‌رسونم دستتون. صدای تعجب سینا در گوشی می‌پیچد: - اطلاعات رو پیدا کردین؟! - دست آواست. قبول کرده بخش‌بخش تحویل بده. نگران نباش، تا قبل موعد به دستتون می‌رسه. لحن سینا ناگهان از ترس به شوقی عجیب تغییر می‌کند؛ قولی می‌دهد و تماس را قطع می‌کند. گوشی را پایین می‌آورم، اما دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد، چیزی در این معامله درست نیست. گوشی را توی جیب‌ام می‌گذارم و به ساعت کوچک روی دیوار نگاه می‌کنم، ساعت شش عصر را نشان می‌دهد و باید برای آوردن وسایل ام به خانه پدر بروم. از اتاق بیرون می‌روم، کتم را از روی مبل برمی‌دارم و به سمت در می‌روم که صدای آوا به گوشم می‌رسد. - یاسین کجا میری؟! درمیانه‌ی راهروی ورودی سمتش برمی‌گردم. - میرم وسایل‌ام رو از خونه بابا اینا بیارم، اگه کاری بود به خانم جواد بگو. سری به تایید تکان می‌دهد و من از خانه بیرون می‌آیم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- فکرش را هم نمی‌کردم یک روز برای رمزگشایی از این کدها، که آن ساعت‌های نفس‌گیر را برای به چنگ آوردن‌شان گذرانده بودم، تا این حد به مرز فروپاشی برسم. نوک انگشتانم از سرما یخ‌زده بود، اما کف دست‌هایم... خدای من، انگار در کوره می‌سوزند. خودکار پلاستیکی در چنگ عرق‌کرده‌ام لیز می‌خورد، کاغذ زیر دستم از رطوبت کف دستانم نم‌کشیده و چروک شده است؛ با هر حرکتی می‌ترسم جوهر آبی نوشته‌ها پخش شود و تمام آن زحمت شبانه، در یک آن محو شود. یاسین برای برداشتن وسایلش به خانه‌ی پدری رفته بود و من مانده‌ام در سکوتی که مثل یک موجود زنده، در و دیوار خانه را خفه کرده است. حنانه و همسرش، هنوز در اتاق حضور دارند، حضورشان مثل یک سایه‌ی شوم روی دیوارهای راهرو سنگینی می‌کند. نمی‌دانم چرا در اتاق ماندگار شده‌اند؛ شاید از من معذب‌تر بودند، یا شاید هم... نه، نباید به چیزی فکر کنم. رمزها را با وسواسی بیمارگونه از روی مانیتور بازنویسی می‌کنم، هر خط را سه بار چک می‌کردم و بعد سراغ بعدی می‌روم. این وسواس لعنتی، صدای قلبم است که با هر ضربه، توی گوش‌هایم می‌کوبد، پنجه‌ی پای چپم بی‌اختیار روی زمین ضرب میگیرد؛ یک ریتم عصبی و بی‌قرار که نمی‌توانم متوقفش کنم. اطلاعات اتفاق دی‌ماه کوهی از داده‌های تاریک است، هر بار که سرم را برای چک کردن ساعت دیواری بالا می‌آورم، عقربه‌ها مثل دشنه‌هایی تیز به سمتم پرتاب می‌شوند، زمان با سرعتی غیرطبیعی می‌گذرد. خطِ آخر را که رمزگشایی کردم و روی کاغذ نشاندم، صدای ناگهانی و گوش‌خراش آیفون در فضای سنگی خانه پیچید. چنان از جا پریدم که انگار به من شوک الکتریکی وارد شده باشد، دستانم را پشت سرم میبرم و کش میدهم تا بلکه گرفتگی عضلات کمرم کمی باز شود. حنانه برای باز کردن در رفت، چادر مشکی سنگین‌اش را عوض کرده و حالا یک چادر روشن مدل‌دار به سر دارد؛ نگاه ام که می‌کند، لبخند کمرنگی میزنم، اما انگار لب‌هایم خشک شده‌اند و کش نمی‌آیند. حنانه کنارم ایستاد، صدایش در آن سکوت سنگین، مثل شکستن یک شاخه‌ی خشک است: - خب آوا جان، تموم شد؟! کاغذ را به سمتش میگیرم، بی‌آنکه نگاهم را از در بگیرم: - آره، تموم شد. یاسین بود؟ نگاه حنانه به در ورودی که همسرش سد راهش شده بود، گره خورد. - نه آقا سیناست، فقط باید صبرکنیم آقا یاسین بیاد بعد رمز هارو بهش بدیم. همسرش با اشارات تند دست، مانع از باز شدنِ در شد و با صدایی که سعی می‌کرد بم و آرام باشد، گفت: - نه، الان چیزی بهش نمی‌دیم. برو داخل اتاق حنانه. آوا خانم، شما هم برو. سرم را به نشانه‌ی اطاعت تکان دادم. همراه حنانه وارد راهرو شدم، سکوت حاکم بر خانه، حالا با صدای خنده‌های ساختگی و بگو مگوهای دوستانه‌ی آن دو در پذیرایی، شکسته‌تر و غریبه‌تر شده است. ساعت از نه شب گذشته است. سه ساعت... سه ساعت است که یاسین رفته است، در آن خانه، نه تلفنی دیدم و نه شماره‌ای از او دارم که بخواهم تماس بگیرم، فعلا هم در اتاق حبس شده ام. تارهای عصبی بدنم مثل سیم‌های ساز کوک‌نشده، مدام منبسط و منقبض می‌شوند. وارد اتاقم میشوم و خودم را روی تخت می‌اندازم، به سقف سفید خیره میشوم و پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم؛ چشمانم از فشار تماشای نور مانیتور، انگار با خرده‌شیشه پر شده‌اند. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت، اما همین که خواستم پلک‌هایم را روی هم بگذارم، صدای چرخش لولای در، مثل صدای شکستن استخوان، سکوت اتاق را درید. هول‌زده نیم‌خیز میشوم، کسی بی‌اجازه وارد شده است، بی‌هیچ در زدنی! در اتاق یک زن، حریم امنِ اوست، اما این غریبه، این حریم را با لگد درهم شکسته بود. با دیدن مردی که مقابلم ایستاده است، خون در رگ‌هایم یخ می‌بندد، از نظر پوشش و محاسن، به یاسین و همسر حنانه شباهت دارد، اما در چشمانش چیزی هست که ترس را در استخوان‌هایم کاشت؛ برقی سرد، حیوانی و بی‌رحم که با هیچ‌کدامشان همخوانی نداشت. خواستم دهان باز کنم و با خشم اعتراض کنم، اما او پیش‌دستی کرد، با سرعتی که مغزم فرصت تحلیلش را نداشت، به سمتم هجوم آورد، سایه‌اش تمام فضای اتاق را گرفت. درست در چند سانتی‌متری‌ام ایستاد و انگشت اشاره‌اش را روی لبانش گذاشت. در آن فضای تنگ، بوی سردتندی از بدنش بلند شد که نفسم را بند آورد، حکمش سکوت است، اما چشمانش... چشمانش خبر از فاجعه‌ای می‌داد که درست همین‌جا، در همین اتاق، در حال رقم خوردن است. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
نفس در سینه‌ام حبس می‌شود ودهانم از ترس خشک می‌شود، سایه‌اش سنگین‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردم؛ انگار دیوارهای اتاق عقب می‌روند تا او بزرگ‌تر و مسلط‌تر به نظر برسد. عطر سرد و تندش، بوی فلز زنگ‌زده و سرما، مجاری تنفسی‌ام را می‌سوزاند، او یک قدم دیگر به جلو برمی‌دارد، آن‌قدر نزدیک که گرمای نفس‌های کوتاهش را روی گونه‌ام حس می‌کنم. انگشت اشاره‌اش را با تندی از روی لبانش برمی‌دارد و روی گلوی من می‌گذارد؛ فشاری خفیف، اما سرد و بی‌رحم که پیامش واضح است: - یک کلمه حرف بزنی، میفرستمت پیش برادرت! صدایش مثل کشیده شدنِ سنگ روی شیشه، خش‌دار و آرام است: - هیچ‌کس نباید بفهمه من تورو دیدم، اگه جیک بزنی، حتی فرصت نمی‌کنی بفهمی چی به سرت اومده. قلبم می‌خواهد قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد و بیرون بپرد، در میان این ترس مبهم حالا خیال این‌که برادرم کجاست ذهنم را درگیر می‌کند. دستانم را پشت سرم روی لبه‌ی تخت فشار می‌دهم تا لرزش آشکار انگشتانم را پنهان کنم، با صدایی که به سختی از گلویم بیرون می‌خزد، می‌پرسم: - تو... تو کی هستی؟ چرا این‌جایی؟ مرد پوزخندی می‌زند که فقط در گوشه‌ی چشمان بی‌روحش منعکس می‌شود. دستانش را به سمت کاغذی که خیال میکند اطلاعات رمزگشایی شده است و روی پاتختی افتاده، دراز می‌کند. با دیدن حرکتش، تمام هوش و حواسم به کار می‌افتد، قبل از اینکه دستش به کاغذ برسد، آن را از لبه‌ی پاتختی می‌قاپم و به سینه‌ام می‌چسبانم. چشمانش در یک لحظه تغییر می‌کند؛ برقی از خشم و جنون در سیاهی نگاهش می‌دود. با صدایی که حالا کنترلش را از دست داده، می‌غرد: - احمق! کاغذ رو بده به من، با اعصابم بازی نکن آوا. سرم را به نشانه‌ی نفی تکان می‌دهم، نفسم بریده‌بریده است، اما نگاهم را از او نمی‌دزدم، باز هم درد در سینه‌ام ریشه می‌دواند و به جانم میوفتد. با صدایی عصبی می‌گوید: - اطلاعات رمزگشایی شده رو به من بده، نباید اونا به دست یاسین برسه. با صدایی که سعی می‌کنم نلرزد، دروغی که تنها سلاح فعلی‌ام است را به زبان می‌آورم: - ندارمش... دیر اومدی. اون رو... اون رو به یاسین دادم. فضا ناگهان یخ می‌زند، مرد خشکش می‌زند انگار این جمله مثل یک شوک عصبی عمل می‌کند؛ چند لحظه با ناباوری نگاهم می‌کند و بعد، با خشم از جا می‌پرد، چنان سریع که اتاق دور سرم می‌چرخد. با مشت روی کمد کنار تخت می‌کوبد؛ صدای برخورد استخوانش با چوب، آرام است مشخص است که نمی‌خواهد حنانه و‌همسرش متوجه شوند. کلافه و عصبی، دستش را لای موهایش می‌کشد و با قدم‌های بلند، مثل یک حیوان در قفس، دور اتاق می‌چرخد. سایه‌اش روی سقف و دیوارها به رقص درمی‌آید، نمی‌دانم چرا دیوانه شده است! دوباره به سمتم می‌چرخد، صورتش از شدت خشم سرخ شده و رگ‌های گردنش بیرون زده‌اند، با صدایی که حالا فریادی است که سعی در خفه کردنش دارد، می‌گوید: - یاسین؟ یاسین کجاست؟ داری دروغ میگی... تو هنوز اون اطلاعات رو داری! یاسین چند ساعت پیش خودش به من گفت که اطلاعات رو یک‌جا بهش ندادی. فکرش را نمی‌کردم یک مرد با ظاهری که شبیه به یاسین و جواد است، این‌طور سمت من حمله کند و چیزی را بخواهد که به راحتی می‌تواند از یاسین بگیرد. او دوباره به سمت من خیز برمی‌دارد، دستش را به سمت کاغذ روی سینه‌ام دراز می‌کند. دستانم به لرزه افتاده‌اند. - اون اطلاعات... مال منه، باید بهم بدیش، همین حالا! اگه فکر کردی می‌تونی من رو بازی بدی، بدترین اشتباه زندگیت رو کردی. اون برگه‌ رو بده به من! برای بار دوم است که در چنگ این افراد اسیر شده ام، بار قبلی قربانی اش پدرم شد و حالا نمی‌دانم حضور او در این اتاق قرار است چه قربانی‌ای داشته باشد. دهانم برای حرف زدن باز می‌شود، کاغذ زیر دستانم مچاله شده که از زیر آستین لباسش خنجری تیز بیرون می‌آید. برق روی خنجر نفس‌ام را می‌برد، می‌خواستم فریاد بزنم، حنانه را یا همسرش را صدا بزنم اما او به قصد سرکوب همین اقدام من خنجر را نشانم می‌دهد. چشمم را از خنجر می‌گیرم و به سمت چشمان وحشی اش می‌برم که صدای جواد می‌آید، به حنانه می‌گوید که پیش من بیاید اما انگار حنانه مقاومت می‌کند. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
جاسوس رو شناختید🤏👀 https://6w9.ir/Harf_11173826 نظراتتون🦋✨
مرد که زمان را کم می‌بیند، با حرکتی برق‌آسا و خشن، کاغذ را از چنگم بیرون می‌کشد، ناخن‌هایش پوست دستم را خراش می‌دهد و من فقط می‌توانم دندان‌هایم را روی هم بفشارم تا فریادی از دهانم خارج نشود. او با ولع کاغذ را باز می‌کند، چشمانش روی خطوط می‌دود اما ناگهان حرکتش متوقف می‌شود. سکوتِ اتاق سنگین‌تر می‌شود، انگار نفس هم نمی‌کشد، او کاغذ را باز می‌کند، دوبار با دقتی بیمارگونه آن را زیر نور لامپ چک می‌کند. کاغذ سفید است؛ کاملاً سفید و خالی و من حتی نمی‌دانم چرا برای برداشتن آن اقدام کردم و اورا جری تر کرده ام. نیشخند پیروزمندانه‌ای که در گوشه‌ی لب‌هایم می‌نشیند، احتمالا تنها چیزی است که او را تا مرز انفجار می‌برد. در همان لحظه که کاغذ خالی را می‌بیند، ذهنم با سرعتی غیرطبیعی به چند دقیقن قبل برمی‌گردد؛ به آن لحظه‌ای که حنانه با چادر رنگی کنارم ایستاده بود و از من، کاغذ اصلی را که رمز گشایی کد ها بود گرفت و با خودش به اتاقشان برد. بله، اطلاعات حالا توی دست‌های حنانه است، جایی که هیچ‌کس دیگر انتظارش را ندارد و نمی‌داند. صدای سنگین باز شدن در اصلی خانه و قدم‌هایی آشنا در راهرو می‌پیچد، صدای یاسین است و جوادی که برای استقبال از او به پذیرایی می‌رود. مرد روبروی من، که تا یک ثانیه پیش قصد داشت مرا تکه‌تکه کند، حالا مثل گربه‌ای که گیر افتاده باشد، خشکش می‌زند. رنگ از صورتش می‌پرد، خنجر را در آستین اش فرو می‌برد نگاهش بین در اتاق و پنجره می‌چرخد. با خشم فروخورده‌ای به سمتم خم می‌شود، لب‌هایش را کنار گوشم می‌چسباند و با صدای بم و لرزانی که بوی تهدید می‌دهد، زمزمه می‌کند: - اگه بفهمم یه کلمه بهش گفتی، اگه بفهمم کسی از این ماجرا بویی برده، اون‌وقت دیگه حتی دیوارها هم نمی‌تونن صداتو به کسی برسونن. فلش‌مموری سرد و فلزی را با فشار توی مشتم می‌چپاند، انگشتانم دور بدنه‌ی سرد آن جمع می‌شوند. - تا نیم ساعت دیگه، اطلاعاتی که دزدیدی رو می‌خوام، این فلش رو پر می‌کنی از پنجره بیرون می‌اندازی! حواست باشه، آوا... بازی با من، ته نداره. او به سرعت به سمت در می‌رود، اما قبل از خروج، لرزش دستش را با صاف کردن یقه‌ی پیراهنش پنهان می‌کند. به محض اینکه پایش را از اتاق بیرون می‌گذارد، نفس حبس شده ام بالا می‌آید، اتاق خنک است اما تن من از گرما گر گرفته است، از لای درِ نیمه‌باز نگاهش می‌کنم. او حالا دیگر آن حیوان درنده نیست؛ قامتش را صاف می‌کند، چهره‌اش را به آرامشی ساختگی و دوستانه تغییر می‌دهد و با همان شمایل مردی که به یاسین شبیه است، وارد پذیرایی می‌شود. صدای خنده‌اش را می‌شنوم، صدایی که حالا برایم مثل صدای برخورد کارد روی استخوان است: - سلام آقا یاسین. یاسین، بی‌خبر از همه جا، با همان لبخند همیشگی جوابش را می‌دهد و صدای صمیمی‌شان در فضا می‌پیچد. انگار همه چیز عادی است؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، یاسین با دست باز به سمت مرد می‌رود تا با او دست بدهد، همان یاسینی که حتماً الان فکر می‌کند با یک دوست قدیمی و همکار طرف است. دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم، تپش قلبم هنوز مثل پتک توی سرم می‌کوبد، چطور می‌توانند این‌قدر خوب نقش بازی کنند؟ آن مرد، با همان لبخند فریبنده، به سمت یاسین می‌رود و من از لای در، تنها چیزی که می‌بینم، دنیایی است که دارد دور یاسین آوار می‌شود و او، در بی‌خبری مطلق، دارد به آوار زندگی‌اش لبخند می‌زند. آرام از روی تخت تن بی‌حس شده ام را جدا می‌کنم، دست به دیوار می‌گیرم و از راهرو بیرون می‌روم. یاسین وقتی من را می‌بیند، می دانم از چهره‌ی رنگ پریده ام تعجب می‌کند و آن نگاه آرام‌اش ناگهان به یک طوفان تبدیل می‌شود. انگار آن مرد برای هم یاسین هم جواد یک مزاحم است که فقط کاغذ نوشته شده توسط من را دستش می‌دهند و زود از خانه بیرون می‌فرستندش. مرد که انگار گنج گران‌قیمتی را به دست آورده است، با لبخندی عریض از خانه بیرون می‌رود و در نگاه آخر برای من خط و نشان می‌کشد. به محض بسته شدن در پشت سرش، یاسین سمت من می‌آید. - چرا رنگت پریده؟! سینا توی اتاق تو چی‌کار می‌کرد؟! فکر نمی‌کردم حواسش این‌قدر به شرایط بوده باشد، اما او از همه دقیق تراست. با صورتی که عرق سرد رویش نشسته و چشمانی که از ترس به سختی باز هستند، روی مبل می‌نشینم. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
- اولین قدم را که در خانه‌ی پدر برداشتم، خانم سادات سراغ آوا و رفتارم با اورا گرفت، سعی کردم با شوخی و خنده مطمئن اش کنم که شرایط تحت کنترل است. وسایل ام را جمع کرده و کنار پله‌ها گذاشته بود، برای برداشتن‌شان جلو رفتم که صدای آیفون آمد، منتظر مهمان نبودند و پدر هم برای آمدن کلید داشت و قطعا که آیفون را نمی‌زد. یلدا مقابل آیفون ایستاد و بعد سرش را سمت ما چرخاند. - آبجی یسناست! این را گفت و بعدهم در را باز کرد، استرس و اضطراب این‌که طبیعتا می‌پرسند چرا وسایل من جمع شده است در جانم ریشه دواند. مضطرب به مادر نگاه کردم که به وسایل اشاره کرد و گفت: - ببرشون کتابخونه، برو یاسین حلقه ات هم دربیار! می‌دانم وقتی یسنا این ساعت از روز می‌آید، برای شام آمده و به یکی یا دوساعت رضایت نمی‌دهند اما من هم به آوا وعده‌ی برگشتن داده‌ام. وسایل را در اتاقی که دیشب آوا در آن خوابیده بود می‌گذارم، هنوز عطر شیرین‌اش در اتاق وجود دارد و راحت می‌شود آن را احساس کرد‌. حلقه را از انگشت درمیاورم و در جیب ام می‌گذارم، به پذیرایی برمی‌گردم، یسنا با دوقلوهایش آمده و با مادر به صمیمیت سلام و احوالپرسی می‌کند. یادم نمی‌آید دقیقا کی آخرین بار بچه‌ها را دیده‌ام و به محض دیدن من با ذوق سمتم می‌دوند، آغوش برایشان باز می‌کنم و هردو دختر را بغل می‌کنم. هنوز کاپشن‌های کوچک و شال و کلاهشان را درنیاورده اند، لپ‌های کوچک‌شان از سرما سرخ شده اما لب هایشان به لبخندی شیرین مزین است. بچه به بغل با یسنا هم صحبت می‌کنم، مثل همیشه از نبودن هایم و ندیدن هایم گله دارد، نمی‌داند هنوز برادرش در چه شرایطی اسیر شده و فقط از دلتنگی های خواهرانه اش می‌گوید. دلیل آمدنشان را دلتنگی بچه‌ها بیان می‌کند اما من که می‌دانم، وقتی همسرش به عنوان پزشک با گروه های جهادی به مناطق محروم می‌رود او توانایی تنهایی خانه ماندن ندارد و به خانه‌ی پدر می‌آید. مادر برای تهیه‌ی شام به آشپزخانه می‌رود و من دل و ذهنم مشغول این می‌شود که چطور باید از این‌جا بیرون بروم. مادر شام را تدارک می‌بیند و من هم با تمام بی‌قراری و دلواپسی ‌ای که دارم مجبور به ماندن می‌شوم، بعداز خوردن شام بچه‌ها بهانه می‌گیرند که شب بمانند. مادر و پدر هم اصرار می‌‌کنند و این‌طور که معلوم می‌شود، یسنا می‌ماند و من باید هرچه زودتر از این شرایط بگریزم. به بهانه‌ی تماس جواد که می‌گوید نوشتن رمزها تمام شده است از خونه بیرون می‌آیم و هرطور شده خود را به خانه می‌رسانم. موتور را در پارکینگ می‌گذارم و با آسانسور به طبقه سوم می‌روم، خیالم راحت است که جواد و همسرش حواسشان هست و مراقب آوا هستند البته این خیال راحت زیاد دوامی ندارد. مقابل در واحد که می‌رسم، بدون این‌که در بزنم جواد در را باز می‌کند و کنار می‌ایستد. - یاسین، سینا اومده! با چشمانی که رنگ سوال و تعجب به خود گرفته وارد می‌شوم و در را پشت سرم می‌بندم، همراه جواد وارد پذیرایی می‌شوم اما خبری از کسی نیست. - کجاست؟! نگاهش تا انتهای راهروی اتاق‌ها می‌دود و می‌گوید: - رفت توی اتاق دومی نماز بخونه. متعجب تراز قبل نگاهش می‌کنم، اگر آوا در آن اتاق باشد چرا سینا باید آن جارا برای خواندن نماز انتخاب کند؟! قلبم ناخداگاه در گلویم نبض می‌گیرد که در باز می‌شود و سینا بیرون می‌آید، سعی می‌کنم نگرانی ام را مخفی کنم و با او به خوبی سلام و احوالپرسی کنم. جواد هم کاغذ رمزگشایی شده را دستش می‌دهد و او شبیه کسی که گنج خواسته‌اش را بدست آورده، با لبی خندان از خانه بیرون می‌رود. قبل از رفتن او، دلیل این‌که نخواستم بیشتر بماند حال آوا بود! این چهره‌ی رنگ پریده اثر یک رمزگشایی ساده نیست. نگران حال اش به تو چشم می‌دوزم که روی مبل می‌نشیند، چرا باید سینا وارد اتاق او شده باشد؟! ا 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
نگاهم هنوز روی آواست، چیزی در چهره‌اش هست که نمی‌گذارد آرام بمانم. رنگش پریده، لب‌هایش بی‌جان‌تر از همیشه‌اند و نگاهش... نگاهش مثل آدمی است که بدنش اینجاست اما ذهنش جایی دیگر گیر کرده، جایی تاریک‌تر از این خانه، جایی دورتر از هر توضیحی ست. چند لحظه همان‌طور ساکت می‌مانم و بعد، بدون این‌که بخواهم لحنم تند شود، از جا بلند می‌شوم و به سمتش می‌روم. - آوا... چی شده؟ سرش را بالا می‌آورد، نگاه کوتاهی به من می‌اندازد، اما زود چشم می‌دزدد، انگار حتی توان روبه‌رو شدن با من را هم ندارد و همین من را بیشتر نگران می‌کند. - هیچی. این جواب، آن‌قدر کوتاه و بی‌روح است که همان لحظه مطمئن می‌شوم «هیچی» همان چیزی است که باید بدانم، آدم وقتی واقعاً هیچ‌چیزش نیست، این‌طور نگاهش نمی‌لرزد، کنارش می‌نشینم، آرام، اما مصر. - آوا، نگام کن. مکث می‌کند، بعد خیلی آرام سرش را برمی‌گرداند، اما چشم‌هایش را مستقیم در چشم‌هایم نمی‌دواند، انگار دارد خودش را از من پنهان می‌کند. - مشکلی پیش اومده؟! لب‌هایش برای چند ثانیه روی هم فشار می‌خورند، بعد شانه بالا می‌اندازد؛ حرکتی خیلی کوچک، خیلی ضعیف، اما برای من پر از معناست و سرد میگوید: - نه. دست‌هایم را به هم قفل می‌کنم و سعی می‌کنم صدایم را کنترل کنم، جواد و همسرش کنجکاوانه مقابل ما ایستاده اند، وقت بحث نیست و با لحنی آرام می‌گویم. - آوا، من احمق نیستم، این حال تو، این رنگ پریدت، این سکوتت... با نه جور درنمیاد. اخم ظریفی روی پیشانی‌اش می‌نشیند، اما نه از جنس عصبانیت؛ بیشتر شبیه خستگی است، خستگی آدمی که انگار مدت‌هاست بار زیادی را تنهایی حمل می‌کند. می‌دانم وضعیت خوبی ندارد، از طرفی استرس هایش هست و طرف دیگر زخم‌هایی که خورده اما تو نمی‌خواهد. بپذیرد - چیزی نیست یاسین، چرا این‌قدر گیر میدی؟! لحنش طفره‌آمیز است، نه محکم، نه قاطع؛ فقط خسته و فراری و همین، بیشتر از هر اعترافی، من را مطمئن می‌کند که دارد چیزی را قایم می‌کند، من این لحن هارا خوب می‌شناسم. کمی به سمتش خم می‌شوم. - چون تو حالت خوب نیست، چون داری وانمود می‌کنی همه‌چی عادیه، در حالی که نیست. برای چند ثانیه سکوت می‌کند، بعد انگار نفسش را آهسته بیرون می‌دهد، مثل کسی که دارد خودش را از فرو ریختن نگه می‌دارد. - من فقط... حوصله ندارم. این را می‌گوید، اما من می‌فهمم از حوصله نداشتن نیست، این، خستگی معمولی نیست، این، شبیه ترک برداشتن از درون است، نگاهم نرم‌تر می‌شود. دیگر نمی‌خواهم فشار بیاورم، اما ذهنم آرام نمی‌گیرد و سوال آخر را می‌پرسم: - سینا چیزی گفت؟ سؤال را که می‌شنود، بدنش یک‌لحظه سفت می‌شود, فقط یک‌لحظه اما همان یک‌لحظه برای من کافی است که متوجه بشم اتفاقی افتاده است. زود جواب می‌دهد: - نه. خیلی سریع، خیلی دفاعی می‌گوید و چشمانم را ریز می‌کنم. - پس چرا وقتی اومد توی اون اتاق، این‌جوری شدی؟ این‌بار نگاهش را از من می‌دزدد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شود، انگار هرچه می‌خواهد بگوید، پشت دندان‌هایش گیر کرده و محکوم به سکوت شده است. انگار یک در بسته پشت چهره‌اش هست و او نمی‌گذارد هیچ‌کس واردش شود. - چیزی نیست. نفس عمیقی می‌کشم، دیگر می‌دانم که «چیزی نیست» فقط یک دروغ نیست؛ یک سپر است، سپر کسی که نمی‌خواهد بشکند، اما دارد از داخل متلاشی می‌شود. آرام صدا می‌زنمش: - آوا.. سرش را پایین می‌اندازد، برای اولین بار، صدایش کمی می‌لرزد. - ول کن یاسین انقدر بهم گیر نده، این‌جا اتاق بازجویی نیست! همین لرزش کافی است که قلبم فشرده شود, چیزی درونم می‌گوید او دارد خودش را به زور سر پا نگه می‌دارد حالش نه از جنس ناراحتی ساده که این، شبیه فروپاشی‌ست. فروپاشی‌ای که هنوز صدایش درنمی‌آید، اما من دارد زیر پوستش را می‌بینم. خواستم دوباره حرف بزنم که خودش ناگهان سرش را بالا می‌آورد، چشم‌هایش می‌درخشند اما از اشک نیست؛ از اضطراب است، از ترس، از چیزی که دارد از درون می‌جوشد. - آراد کجاست یاسین؟ سؤالش مثل ضربه‌ای مستقیم می‌نشیند وسط سینه‌ام،بی‌مقدمه، بی‌رحم، بی‌احتیاط اصلا چرا یک‌باره یاد برادرش افتاده است؟! نگاهم سمت جواد می‌دود که اوهم مثل من نمی‌داند باید چه بگوید. چند لحظه فقط نگاهش می‌کنم،دلم می‌خواهد جوابش را بدهم، اما نمی‌توانم. نه این‌که ندانم... بلکه چون می‌دانم جواب، آرامشی به او نمی‌دهد. می‌خواهم حرف بزنم، اسمش را خطاب می‌کنم اما او اجازه نمی‌دهد حرفم را کامل کنم. - چه بلایی سرش اومده؟ صدایش بالا نمی‌رود، اما از ته جانش بیرون می‌آید، جوری می‌پرسد که انگار مدت‌هاست این سوال را توی خودش نگه داشته و حالا دیگر توان نگه داشتنش را ندارد. - بهم دروغ نگو، هم نگو خوبه، بهم نگو هیچی نشده چون شده! لرزش صدایش بیشتر می‌شود، و من، برای اولین بار، می‌بینم که او فقط نگران برادرش نیست؛او دارد زیرِ حجم ترس و بی‌خبری، آرام‌آرام خرد می‌شود. 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲
دستم را ناخداگاه به سمتش می‌برم، اما مکث می‌کنم، وقتی خودم برای او مرز هایی مشخص کرده ام پس نباید آن را رد کنم. این که چرا نگرانش شده‌ام، چرا حالش برایم مهم است را واضح نمی‌دانم، شاید یک احساس مسئولیت باشد، شاید هم یک حس غریزی نسبت به هم نوع خودم باشد. نمی‌دانم آرامش می‌خواهد یا حقیقت تلخی که وجود دارد را اما می‌دانم هر دو را با هم نمی‌توانم به او بدهم. آرام می‌گویم: - آوا، من دارم سعی می‌کنم بهت کمک کنم، لطفا مانعش نشو. لبخند تلخی می‌زند؛ از همان لبخندهایی که هیچ گرمایی ندارند. - کمک؟ وقتی هیچ‌کس چیزی نمی‌گه، کمک از چه نوعیه؟! شب خواستگاری نمایش گونه باید بفهمم چه خوابی برام دیدین، بعدشم که هیچ کس نه به من نه به خانواده ام نمیگه برادرم کجاست. این چه نوع کمکیه! بعد، صدایش پایین می‌آید، اما دردش بیشتر: - یاسین... من دارم از هم می‌پاشم، نگرانم! این جمله را که می‌گوید، انگار همه‌چیز برای چند ثانیه ساکت می‌شود، حتی نفس کشیدن من هم سنگین می‌شود. نمی‌فهمم چرا یک‌باره یاد آراد افتاده است، چرا یادش آمده که او وجود داشته و باید درموردش سوالی بپرسد، حالا دیگر کاملاً می‌فهمم، او فقط نگران برادرش نیست. او دارد در سکوت، در بی‌خبری، در ترسی که هیچ‌کس برایش توضیح نمی‌دهد، فرو می‌ریزد. و من... من درست جلوی چشم‌هایم دارم این فروپاشی را می‌بینم، اما هنوز نمی‌دانم چطور باید جلوش را بگیرم. آب دهانم را سخت قورت می‌دهم و می‌گویم: - برادرت جاییه که باید تقاص کارهاش رو پس بده. کمی سمت من خیز برمی‌دارد و با چشمانی که نمی‌توانند حرف‌هایم را باور کنند، به اعماق نگاهم خیره می‌شود، یعنی در آن اتاق چه گذشته که حال آوا این‌طور بهم ریخته است! 𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲