هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
این رمان تمام شده به صورت ویژژژژژه وی ای پی در اختیار فالوورایه عزیزم هست بفرمایید بخونید ☕️
https://eitaa.com/joinchat/4290773468C9a5a496e41
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
☠️
داستان هایه دارک کوتاه
قبر در ارایشگاه👻
جسد در غسالخانه👻
رستوران مردگان👻
آروشا 👻
فرقه👻
جنین خشمزه👻
جسد رقصنده👻
رمان بلند آن سویه ایینه
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 23 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
#زمستان_خونین
#پلات_صدوسی_وششم
-ردپای مبهم-
صبحانهای نخوردهام و حالا با این فسفر سوزاندن مغز، معدهام مدام از گرسنگی مینالد، اما باید کار را تمام کنم. همانطور که سید خواسته، طوری کدهای مخرب را در دل سیستم مینشانم که همهچیز یک اختلال عادی به نظر برسد. انگشتانم روی کیبورد میرقصند و مدام در حال بازی با کلیدها هستم تا این اتصالِ نحس را قطع کنم، تا به حال با سیستمی به این وسعت و پیچیدگی کار نکردهام؛ تجربههایم همیشه محدود به همان لپتاپ شخصیام بوده و حالا این حجم از گستردگی، گیجم میکند.
همین عدم تسلط، کار را برایم دشوارتر میکند؛ ناآشنایی با فضایی که در همین دو روز، تمام تعادلاتش فرو ریخته است.
از ساعت ده صبح مشغولیم و حالا که عقربههای ساعت به دو عصر نزدیک میشوند، بالاخره سیستم ارور قطع اتصال را صادر میکند و دستهای ما روی کیبورد خشک میشوند، اولین کسی که خستگی را از تنش میتکاند، همسر حنانه است؛
چنان بدنش را کش و قوس میدهد که صدای استخوانهایش را میشنوم و خستگی عمیقتری به جانم میدود. یاسین دست روی شانهاش میگذارد و خستهنباشیدی حوالهاش میکند، من و حنانه هم از روی صندلی بلند میشویم؛ نگاهمان بیاختیار روی ساعت قفل میشود. حنانه با اضطراب و لحنی که بوی بیقراری میدهد، میپرسد:
- حالا ناهار چی بخوریم؟
لبولوچهام را کج میکنم و شانهای بالا میاندازم، من تا به حال دغدغهی تهیه غذا نداشتهام و اصلاً نمیدانم باید از کجا شروع کرد، اما یاسین ورق را برمیگرداند:
- ناهار آماده است، دستاتون رو بشورید و بیاید.
بشقاببهدست به سمت میز غذاخوری میرود، حنانه که انگار باری سنگین از روی شانههایش برداشته شده، لبخند عمیقی میزند و راهی سرویس میشود. همسرش به دنبال او میرود و من، به جای سرویس، ناخودآگاه سمت یاسین کشیده میشوم
کنجکاوم بدانم چه چیزی درست کرده؛ هرچند حس میکنم بینیام از فرط خستگی و فشار کار، قدرت تشخیص بوها را از دست داده است.
وقتی کنار میز میرسم، دیس ماکارونی خوشرنگ و لعابی را میبینم؛ شبیه همان ماکارونیهایی که مادرم درست میکرد و همیشه بر سر تهدیگ سیبزمینیاش، جنگی خانوادگی به راه میافتاد.
رضایتم با لبخندی که روی صورتم مینشیند، هویدا میشود، یاسین سرش را بالا میآورد؛ چهرهای حقبهجانب میگیرد و دستی به تهریش چانهاش میکشد:
- چطوره؟
منتظر نگاهم میکند، چنگال را برمیدارم، رشتهای ماکارونی برمیدارم و در دهان میگذارم. طعم ادویههای اندازه، رب خوشعطر و تازگی غذا، روحم را نوازش میدهد.
عجیب است که یک مرد، اینقدر دقیق و هنرمندانه آشپزی میکند، انگار از درخشش چشمهایم میفهمد که چقدر راضی هستم.
تا میخواهد چیزی بگوید، حنانه و همسرش میرسند، آنها هم بیش از من از این همه هنر یاسین در آشپزی حیرتزدهاند.
دور میز مینشینیم و با ولعی غریب، لقمهها را میجویم که وقتی به خودمان میآییم، فقط بشقابهای خالی و لکهدار باقی مانده است.
سرم را که بالا میآورم، یاسین را میبینم که با چشمانی خندان، سعی دارد خندهاش را پشت چهرهای جدی پنهان کند. بشقابش را روی بشقابِ من میگذارد و به شوخی میگوید:
- حالا خوبه فقط یه اتصال قطع کردین! اگه قرار بود پدافند بسازید که کل کشور قحطی میاومد!
همگی ناخواسته میخندیم، نمیدانم، اما انگار دارم به این جمع عادت میکنم؛ هرچند که در همین یکروزی که اینجا هستم، تلخیها و زخمهای زیادی دیده و کشیدهام.
همراه حنانه میز را جمع میکنیم، بشقابها را توی سینک میچپانیم و از کمردرد و خستگی مفرط، دیگر نای ایستادن و شستنشان را نداریم.
به اتاق پناه میبریم و یاسین میماند تا گزارش کار را به سید برساند، وارد اتاق میشوم؛ شالی را که از صبح به اجبار روی سرم مانده، روی صندلی پرت میکنم و خودم را روی تخت رها میکنم.
نرمی بالشت و خنکی ملحفه، جانی تازه به تنِ کوفتهام میبخشد، بعد از آن خواب پر از کابوس دیشب، شاید حالا بتوانم چند دقیقهای طعم آرامش را بچشم.
سرم را در بالشت فرو میبرم، صدای باز شدن در، چشمانم را دوباره باز میکند. یاسین بدون در زدن وارد میشود. اخم میکنم و میگویم:
- کجا؟ کجا؟ فکر کنم اشتباه اومدی!
اما
سرش را برمیگرداند؛ نگاهی گذرا به اتاق میاندازد و میگوید:
-نه، اتفاقاً درست اومدم. اتاق خانم فلاح، مگه نه؟
سری به نشانه تأیید تکان میدهم، برای اینکه عمق خستگیام را بفهمد و بیخیالم شود، دوباره سرم را روی بالشت میگذارم و چشمانم را محکم میبندم. از بالا و پایین شدن تشک تخت میفهمم که کنارم نشسته است.
یک چشمم را باز میکنم و نگاهش میکنم که با گوشیاش ور میرود. سرش را سمت من میچرخاند، گوشی را زمین میگذارد و با لحنی که ناگهان جدی میشود، میپرسد:
- قبل خواب، نمیخوای با مادرت حرف بزنی؟
دلبستگی_پنهان
دختر محجبهای بودم که سالهای سال، یعنی از وقتی که خودم رو شناختم، عشق پسر همسایه در دلم جوانه زده بود. نگاه های گاه و بیگاهش را روی خودم دیده بودم ولی هرگز حرفی از او به عنوان ابراز علاقه نشنیده بودم. دلم در حسرت یک کلمه عاشقانه از طرف او میسوخت. ارتشی بود و محل خدمتش در شهر دیگری بود.
تنها مونس دلتنگیها و اشکهایم خواهرم بود. روزی که مراسم ازدواج خواهرم بود مادرش صدام زد و گفت: «نازیلا جان، مادرت فنجون میخواد برو از خونهی ما بالای یخچال جعبه فنجونهارو بیار. کسی خونه نیست.»
این اولین بارم نبود به آنخانه میرفتم. خواهرش همبازی کودکی من و خواهرم بود. بیحجاب بالای چهار پایه رفتم تا فنجانها رو بیارم تا دست بردم صدایی شنیدم.
«مامان....مامان کجایی؟»
یا خدا خودش بود... علی اومد...
لحظه ای تعادلم رو از دست دادم و چشمام رو بستم و سقوط کردم.
عجیبه من چرا به زمین نرسیدم و جایی از بدنم درد نگرفت.....
https://eitaa.com/joinchat/613811737C56eace2d30