هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
📚رمان: #آن_سویه_اینه
نویسنده: #یاس
ژانر: #عاشقانه #هیجانی
وضعیت رما:#کامل
خلاصه:
یاکان عاشق دختر عمویه ۱۷سالش می شه که تویه خونه اونا زندگی می کنه طی اتفاقاتی وحشتناکی که تویه مدرسه برای اوین می افته ارتباط این دوتا زیاد می شه وکم کم اوین هم دل رو گرو میزاره اما سرنوشت چیز دیگه ای برای این دو رقم میزنه ...
https://eitaa.com/joinchat/4290773468C9a5a496e41
⚠️رمان تمام شده وکامل در دسترس شما عزیزان هست
📌رمان از پارت یک سنجاق شده
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
جهت اطلاع شما عزیران رمان #باروت_خیس درحال تایپ هست
رمانی که روایت زندگی دختری هست که قرار آگاهانه طعمه بشه ولی همه چی طبق نقشه پیش نمیره واتفاقات دلخراشی براش رقم می خوره واون باعث بانیش رو مردی به اسم امیر علی میدونه ولی وقتی توی کوره جسد سوزی پیکر نیمه جون اون رو قاطی جنازه ها میبینه عشقی که بهش داشته نمایان می شه و اتفاقات بعدش.
این روایت رو در رمان #من_در_رمله بخونید
منتظر رمان جنجالی مون باشید 😉
https://eitaa.com/joinchat/4290773468C9a5a496e41
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
دلبستگی_پنهان
دختر محجبهای بودم که سالهای سال، یعنی از وقتی که خودم رو شناختم، عشق پسر همسایه در دلم جوانه زده بود. نگاه های گاه و بیگاهش را روی خودم دیده بودم ولی هرگز حرفی از او به عنوان ابراز علاقه نشنیده بودم. دلم در حسرت یک کلمه عاشقانه از طرف او میسوخت. ارتشی بود و محل خدمتش در شهر دیگری بود.
تنها مونس دلتنگیها و اشکهایم خواهرم بود. روزی که مراسم ازدواج خواهرم بود مادرش صدام زد و گفت: «نازیلا جان، مادرت فنجون میخواد برو از خونهی ما بالای یخچال جعبه فنجونهارو بیار. کسی خونه نیست.»
این اولین بارم نبود به آنخانه میرفتم. خواهرش همبازی کودکی من و خواهرم بود. بیحجاب بالای چهار پایه رفتم تا فنجانها رو بیارم تا دست بردم صدایی شنیدم.
«مامان....مامان کجایی؟»
یا خدا خودش بود... علی اومد...
لحظه ای تعادلم رو از دست دادم و چشمام رو بستم و سقوط کردم.
عجیبه من چرا به زمین نرسیدم و جایی از بدنم درد نگرفت.....
https://eitaa.com/joinchat/613811737C56eace2d30