هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
ببین این دختر دهه نودی چه کردهه>>> 🛐💀
آخه این پستای گنگوو از کجات میاری دخترر؟ 👩🦯🥲
ozvsho→٭ https://eitaa.com/joinchat/491324428Cb65c40bb72
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
دلبستگی_پنهان
دختر محجبهای بودم که سالهای سال، یعنی از وقتی که خودم رو شناختم، عشق پسر همسایه در دلم جوانه زده بود. نگاه های گاه و بیگاهش را روی خودم دیده بودم ولی هرگز حرفی از او به عنوان ابراز علاقه نشنیده بودم. دلم در حسرت یک کلمه عاشقانه از طرف او میسوخت. ارتشی بود و محل خدمتش در شهر دیگری بود.
تنها مونس دلتنگیها و اشکهایم خواهرم بود. روزی که مراسم ازدواج خواهرم بود مادرش صدام زد و گفت: «نازیلا جان، مادرت فنجون میخواد برو از خونهی ما بالای یخچال جعبه فنجونهارو بیار. کسی خونه نیست.»
این اولین بارم نبود به آنخانه میرفتم. خواهرش همبازی کودکی من و خواهرم بود. بیحجاب بالای چهار پایه رفتم تا فنجانها رو بیارم تا دست بردم صدایی شنیدم.
«مامان....مامان کجایی؟»
یا خدا خودش بود... علی اومد...
لحظه ای تعادلم رو از دست دادم و چشمام رو بستم و سقوط کردم.
عجیبه من چرا به زمین نرسیدم و جایی از بدنم درد نگرفت.....
https://eitaa.com/joinchat/613811737C56eace2d30
#زمستان_خونین
#پلات_صدوسی_وهفتم
نگاهم را از روی گوشی توی دستش برنمیدارم و لحنم را عمدا بیخیال و کشدار میکنم؛ همان لحنی که میدانم اعصابش را بیشتر به هم میریزد.
- حالا چرا اصرار داری با مامانم حرف بزنم نمیشه با یکی دیگه باشه؟ نکنه ماموریتت شده که منو از دنیا و آدماش جدا نگه داری؟
یاسین چشمهایش را ریز میکند و گوشی را کمی بالاتر میآورد، انگار میخواهد نشان بدهد حرفش کاملا جدی و عادی است.
- چون فکر میکنم از صبح تا حالا یه نفس درست نکشیدی. چون آدم وقتی خستهست، بهتره با یکی حرف بزنه که حالش رو بهتر کنه.
پوزخند میزنم و سرم را کمی به یک سمت کج میکنم.
- چه مهربون شدی یهویی! نکنه سید تو رو فرستاده نقش روانشناسِ جمع رو بازی کنی؟ کاری ام که نمیکنی جز آشپزی!
لب گوشهاش تکان میخورد، اما خودش را نگه میدارد.
- نه، من فقط دارم یه پیشنهاد ساده میدم. اینقدر هم توش توهم توطئه نباشه.
کف دستم را روی سینهام میگذارم و با حالتِ نمایشی آه میکشم.
- وای، ببین چقدر رسمی و محترمانه صحبت میکنه. آدم شک میکنه نکنه یه نسخهی خیلی مودب از یاسین رو جلوی چشمش گذاشتن.
نگاهش را از من نمیگیرد، اما از آن نگاههاست که میخواهد هم جدی بماند هم میفهمد دارد کمی سرگرمم میکند.
- خب؟ زنگ بزن دیگه. گوشی هم که هست.
ابرو بالا میاندازم.
- شاید من اصلا نخوام به مادرم زنگ بزنم.
- چرا؟
- چون...
مکث میکنم و با شیطنت یک لبخند ریز میزنم.
- شاید دلم بخواد با یکی دیگه حرف بزنم.
اخمهایش یک درجه در هم میرود، معلوم است هنوز نمیفهمد دارم کجا میزنم.
- یکی دیگر یعنی کی؟
شانه بالا میاندازم و وانمود میکنم به فکر فرو رفتهام، بعد خیلی آرام و با وقاحتِ کنترلشدهای میگویم:
- مثلا... دوستپسرم.
حرف را که میزنم، چند ثانیه سکوت میوفتد، یاسین اول خیره نگاهم میکند، بعد ابروهایش بالا میرود، بعد خیلی آرام گوشی را پایین میآورد و به من زل میزند؛ جوری که انگار میخواهد مطمئن شود درست شنیده است.
- دوستپسر؟
لبم را میجوم تا خندهام لو نرود.
- آره، چرا تعجب کردی؟ مگه عجیب بود؟ یا فکر کردی تو این دنیا فقط تو مرد زندگی منی؟
صدایش کمی جدیتر میشود، اما هنوز لحنش از آن عصبانیتهای واقعی فاصله دارد.
- من فقط میپرسم! پس چرا از اول نگفتی؟ میگفتی که محرم نشیم.
کمی خودم را به عقب میکشم و با لحن دلخور ساختگی میگویم:
- چون شماها که اینجا هستین، اصلا قبلش از من نپرسیدید کسی توی زندگیم هست یانه، خودتون تصمیم گرفتید منم احترام گذاشتم.
یاسین نفسش را از بینی بیرون میدهد و سرش را چند سانت عقب میبرد، مشخص است دارد خودش را کنترل میکند که نخندد یا شاید هم فریاد نزند.
- آوا، من دارم بهت میگم زنگ بزن، تو داری ازش یه پروندهی عاشقانه درمیاری.
با لحن کاملا جدی اما چشمهایی که از خنده برق میزنند، میگویم:
- خب، شاید هم پروندهی عاشقانه باشه، شاید هم معما که بخوام بدونم قبل از حرف زدن با دوستپسرم، یه مزاحم اتاق رو چطوری باید از محیط خارج کنم.
اینبار دیگر لبخندش میشکند، اما سریع جمعش میکند و همان خندهی کوتاه را با سرفهای ساختگی پنهان میکند.
- مزاحم؟
سری تکان میدهم.
- دقیقا.
با انگشت اشاره به سمتش تکان میدهم.
- شما اینجا وایسادی، گوشی دستته، داری هی میگی زنگ بزن، زنگ بزن، خب این یعنی مزاحمت دیگه. من شاید بخوام یه مکالمهی خصوصی داشته باشم.
یاسین سرش را کمی کج میکند و با شیطنتی که حالا او هم وارد بازیاش شده، میگوید:
- مکالمهی خصوصی با دوستپسرت؟ تو؟ توی خونهای که من شوهرتم؟
چشمانم را گرد میکنم.
- بله. اتفاقا همینجا. چون شاید دوست داشته باشم صدای تو هم تو پسزمینه باشه که یه وقت حوصلش سر نره.
پوزخندی میزند:
- خیلی لطف داری.
- تازه!
با حالتی نمایشی دستهایم را باز میکنم.
- شاید بخوام ازش بپرسم که آیا تو هم مثل دوستهای فضول من، عادت داری وسط استراحت مردم سروکلهات پیدا بشه یا نه!
یاسین این بار کاملا میخندد، ولی باز هم سعی میکند خودش را نگه دارد، خندههایش جنس تمسخر دارد، بعد گوشی را روی میز میگذارد میگذارد و یک قدم به سمتم میآید.
- خیلی پررو شدی، خانم!
چانهام را بالا میگیرم و به تخت تکیه میدهم.
- من از اول هم همین بودم، تو تازه کشفم کردی.
- نه، من تازه میفهمم تحملکردن تو از انرژیای که ماکروویو مصرف میکنه بیشتره.
با شنیدن این جمله، خندهام میگیرد، اما سریع خودم را جمع میکنم و با تظاهر به ناراحتی میگویم:
- این چه تشبیهیه؟ دستکم من غذا رو گرم میکنم، تو فقط اعصاب آدم رو داغ میکنی.
نگاهی به در میاندازد، بعد دوباره به من، انگار میفهمد اگر همینطور ادامه بدهد، این بحث مسخره تمام نمیشود.
- خب باشه. من میرم بیرون. زنگ بزن به... هر کی که میخوای.
لحنش آنقدر پر از کنایه و خنده است که واضح میشود دارد تظاهر میکند که بیتفاوت است، من اما فرصت را از دست نمیدهم و بلافاصله میگویم:
- آره، بهتره بری. شاید وقتی تو نباشی، منم بالاخره بتونم یه تماس عادی بگیرم.
میچرخد که برود، اما دوباره میایستد و نیمرخ برمیگرداند.
- فقط یه سوال.
پشت چشمی نازک میکنم:
- بفرما، مزاحم محترم.
نگاهش را باریک میکند.
- واقعا دوستپسر داری یا داری از خودت میسازی؟
چند ثانیه بهش خیره میشوم و بعد با وقاحت کامل میگویم:
- شاید...
مکث میکنم، بعد شانه بالا میاندازم.
- شاید نداشته باشم. ولی لازم نیست تو همهچیز رو بدونی به هرحال!
انگار همین جمله آخر کافی است که کلافه شود، سرش را به نشانهی تسلیم تکان میدهد، یک دستش را به پیشانیاش میزند و میگوید:
- میدونی تو خیلی غیرقابلتحملی؟
بعد، قبل از اینکه فرصت کنم جواب دندانشکنی بدهم، در را باز میکند و عقبعقب بیرون میرود.
- واقعا خیلی.
کمی مکث میکند، لبخندش را جمع میکند و اضافه میکند:
- و من نمیخوام بیشتر از این باهات بحث کنم.
در را که پشت سرش میبندد، صدای قدمهایش در راهرو دور میشود، من همانجا روی تخت میمانم و چند ثانیه به در خیره میشوم، بعد خندهام آرام از بین لبهایم بیرون میریزد.
گوشی را از اتاق بیرون نبرده، اما اعصابش را که خوب از کار انداختهام.
و این، برای من خسته و خوابآلود، از هر تماس واقعیای سرگرمکنندهتر است.