eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.6هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ👀❤️‍🔥؛ https://eitaa.com/joinchat/491324428Cb65c40bb72 جایی برا گنگستـــ✨ـــر بسیجـــــیااا ببین هرچی گنگه اینجاسس عضو بشو حاجی تا گممون نکردی💀 ورود سگ و پهلوی فن به این چنل ممنوعه🔪 ‌ ‌️ این کانال چنل یِ دختر دهه نودیه😌 این دختر واقعاً ترکونده اونقدر که چنل زیبایی داره"🤍🌱 این رو جدی میگم اونقدر که این چنلش زیباست که . . .🙃 چنلش بو خاک ایران رو میده😭 https://eitaa.com/joinchat/491324428Cb65c40bb72
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 23 بمونه🪵🍃 یه رب پست آخر باشه💆🏻‍♀ تبادلات گسترده لیلیوم🌸
وقتی در اتاق پشت سر یاسین بسته می‌شود، چند ثانیه همان‌جا می‌مانم و به صدای دور شدن قدم‌هایش گوش می‌دهم. سکوت، اول مثل یک پتوی سنگین روی شانه‌هایم می‌افتد، اما بعد کم‌کم نرم‌تر می‌شود؛ دیگر از آن سکوت‌های بدجنس خفه‌کننده نیست، بیشتر شبیه خلایی است که آدم را مجبور می‌کند با خودش تنها بماند. گوشی را از روی میز برمی‌دارم و برای چند لحظه فقط به صفحه‌ی خاموشش نگاه می‌کنم، همان حرف‌های چند دقیقه پیش، همان دوست‌پسر ساختگی، همان اخم یاسین، هنوز گوشه‌ی ذهنم مانده‌اند و بی‌اجازه میان فکرهایم رژه می‌روند. لبخند خیلی کوچکی روی لبم می‌نشیند، نه از سر اینکه حرفم راست بوده، نه از سر اینکه واقعا قصد داشته‌ام چیزی را ثابت کنم؛ فقط از آن جنس لذت‌های کوچکی که وقتی یک نفر را از کوره درمی‌بری، ته دلت خندان می‌شوند. اما همان‌قدر که خنده‌دار است، یک گوشه‌ی دلم هم می‌فهمد چرا یاسین این‌قدر سریع واکنش نشان داده بود. شاید واقعا از لابه‌لای شوخی‌هایم چیزی را جدی گرفته بود، شاید هم فقط نمی‌خواست بگذارد این لجبازی من بیش‌تر از این کش پیدا کند. به هر حال، من هم خسته‌تر از آنم که بخواهم بیش‌تر از این ادامه‌اش بدهم. شماره‌ی مادرم را می‌گیرم، تماس که وصل می‌شود، صدای آشنایش، نرم و مهربان، از آن‌سوی خط می‌رسد و انگار همه‌چیز را کمی آرام‌تر می‌کند. - الو؟ آوا جان؟ نفس عمیقی می‌کشم و ناخودآگاه شانه‌هایم کمی پایین می‌افتند. - سلام مامان. - سلام مادر، قربون صدات برم، حالت خوبه؟ چرا این‌قدر آروم حرف می‌زنی؟ چشمانم را می‌بندم و یک لحظه صورتم را در بالش فرو می‌برم، مادر چرا به این اندازه مهربان شده است؟! - خوبم شما خوبین؟ فقط خسته‌م. کار داشتیم، یه‌کم شلوغ شد. - ماهم خوبیم، غذا خوردی؟ از سوال‌اش بیشتراز قبل تعجب می‌کنم، عادت ندارد این‌طور نگران من باشد و حیرت زده می‌گویم: - آره، یه چیزایی خوردم، حال بابا خوبه؟ از آن طرف خط، صدای باز شدن در آشپزخانه یا شاید جابه‌جا شدن چیزی می‌آید، احتمالا آزاده است. - باباهم خوبه عزیزم. فقط تو مواظب خودت باش. خواب درست‌وحسابی هم کردی؟ می‌خندم؛ خنده‌ای کوتاه و خسته، انگار مادر سرش ضربه خورده است! صادقانه می‌گویم: - نه خیلی، ولی الان می‌خوام بخوابم. - پس بخواب مادر. هر وقت بیدار شدی به من زنگ بزن، باشه؟ - باشه مامان. چند جمله‌ی ساده‌ی دیگر رد و بدل می‌شود؛ همان حرف‌های تکراری همیشگی، اما برای من در آن لحظه مثل چایِ داغی است که گلوی آدم را نرم می‌کند. دیدن این حرف‌ها از مادر مرا بیشتراز هروقتی متعجب می‌کند. او هم با همان لحن مادرانه‌اش سفارش می‌کند که بیشتر استراحت کنم، آب بخورم، زیاد فکر نکنم، و اگر چیزی شد خبرش کنم، اما مگر کاری از دستش برمیاید؟! هیچ چیز خاصی در این تماس نیست، ولی همین تماس کوتاه مثل نخ نازکی است که من را به خانه وصل می‌کند، به خودم،به چیزی امن‌تر از این اتاق نیمه‌ساکت! وقتی تماس را قطع می‌کنم، گوشی را کنارم می‌گذارم و برای چند ثانیه فقط به سقف نگاه می‌کنم. بدنم سنگین است، پلک‌هایم سنگین‌تر، دوباره همان خستگی بعد از شوخی و بیداری و فکر، روی تنم پهن می‌شود و این‌بار دیگر مقاومت نمی‌کنم. سرم را روی بالش می‌گذارم، پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشم و خیلی زود همه‌چیز تار می‌شود. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد. وقتی بیدار می‌شوم، اول فقط گرمای نور کم‌رنگی را حس می‌کنم که از لای پرده رد شده و روی گوشه‌ی اتاق افتاده. بعد صدای خیلی خفیفی از بیرون اتاق می‌شنوم؛ صدای ورق خوردنِ چیزی، شاید جابه‌جا شدن صندلی، یا حتی نفس‌های آرام کسی که در هال نشسته. چشم‌هایم را می‌مالم، چند بار پلک می‌زنم تا اتاق واضح‌تر شود، و بعد آرام از تخت بیرون می‌آیم. پاهایم هنوز کمی خواب‌رفته‌اند، آهسته در را باز می‌کنم و بیرون می‌روم، بنا بر احتیاط شال سر می‌کنم. هال ساکت است، حنانه و شوهرش نیستند؛ خانه حالت خلوت و خاموشی به خودش گرفته که باعث می‌شود هر صدا، هر حرکت، بزرگ‌تر از معمول به نظر برسد. نگاهم می‌چرخد و همان‌جا یاسین را می‌بینم، روی مبل نشسته، تکیه‌اش کمی عقب است، یک پا روی زمین و پای دیگر کمی جمع شده، دستش روی چیزی، شاید گوشی یا کنترل قرار دارد. اما چیزی که بیشتر از همه توی چشم می‌زند، صورتش است، نگاهش را که روی من می‌اندازد، فورا می‌فهمم چیزی در او عوض شده و از اثرات شیطنت‌هایم است! نه آن لبخندهای نیمه‌کاره‌ی شیطنت‌آمیز قبل، نه آن حالت ریلکس آدمی که می‌خواهد بازی را ادامه بدهد، این‌بار نگاهش سنگین است، ساکت است. کمی هم بسته! از همان نگاه‌هاست که آدم بی‌اختیار می‌فهمد طرف یک چیزی را در ذهنش بالا و پایین کرده و هنوز از دستش نینداخته.