eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بیداری ملت
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تلاوت احساسی و محزون حامد شاکرنژاد، داور برنامه محفل در روضه امام حسین 🔴 👇 @bidariymelat
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخشی از صحبت های حاج حامد شاکرنژاد در هیئت آیین حسینی✨ گفتم مسئولین رو نقد کردن، مربوط به اینجاست ..
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا حاجی میخواستن برن، مردم اصرار داشتن که حب الحسین رو بخونین هنوز حاج میثم نرسیدن حاجی هم گفتن حالا حاج میثم که اومد من دیگه ول نمیکنم💘🥲😂
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#روایت_جانسوز #بخش‌هفتم «علی‌اصغر، قنداقه‌اش تابوت تاریخ شد» خورشید، نورش کم‌کم به سمت سرخی می‌ر
«و کربلا قتلگاه اسماعیل حسین(س) شد» هوا نفس‌گیر است. گردِ غبارِ جنگ، آسمان را تیره کرده و بوی آهنِ خون در فضا می‌پیچد. زمین، تشنه‌تر از لب‌های علی‌اکبر، هر قطره خونِ ریخته‌شده را می‌مکد. در میانِ این ویرانی، صدای اذانِ علی‌اکبر مثل نوایی آسمانی بر بلندای تپه‌ای می‌پیچد. صدایی که گویی فرشتگان آن را از لوحِ محفوظ خوانده‌اند. کاتبانِ سپاهِ عمر سعد، قلم‌هایشان را بر زمین می‌گذارند و به این صدا گوش می‌سپارند. "این کیست که گویی جبرئیل بر زبانش قرآن می‌خواند؟" کاتبِ اعظم، با چشمانی بسته، زیر لب زمزمه می‌کند: «این علی‌اکبر است... صدایش، یادآورِ صدای پیامبر است وقتی سورهٔ "الرحمن" را تلاوت می‌کرد.» علی‌اکبر، قامتی رشید دارد. چشمانش مانند ستاره‌های درخشانِ صحرا می‌درخشند و نگاهش پر از اشتیاقِ نگاهِ پدر است. لیلا، مادرش، وقتی او را به سوی نینوا بدرقه می‌کرد، چهل شتر برای سلامتی‌اش نذر کرد. چهل شتری که حالا بی‌صاحب مانده‌اند... چون صاحبِ نذر، به زودی بر خاک می‌افتد. نماز به امامتِ حسین تمام می‌شود. باد، عبای او را تکان می‌دهد، گویی آسمان هم می‌داند که این آخرین نمازِ جماعتِ آنهاست. علی‌اکبر پیشقدم می‌شود. زره بر تن دارد، اما زره‌ای نیست که بتواند از تیغِ غدرِ ابن‌سعد جلوگیری کند. حسین به او نگاه می‌کند و دلش میلرزد. دلِ پدری که می‌داند دارد فرزندش را به کشتن می‌دهد. زینب، با چشمانی سرخ و اشکبار، به برادرزاده‌اش نگاه می‌کند. نگاهِ او پر از غرور است، اما ترس، مانند ماری سرد، دور قلبش حلقه زده. رقیه، کوچک و معصوم، چادرِ عمه را محکم چسبیده. "عمه! علی کجا می‌رود؟" زینب جوابی ندارد. چگونه به این کودک بگوید که علی برنمی‌گردد؟ حسین دست بر شانهٔ پسر می‌گذارد. "کمی راه برو... می‌خواهم تماشایت کنم." می‌خواهد قامتِ بلندش، راه رفتنِ استوارش، صدای رسایش را یک بار دیگر در خاطر ثبت کند. می‌داند که این آخرین باری است که او را زنده می‌بیند. علی به میدان می‌رود. رجزهایش مانند رعد می‌غرّد. "من علی‌ام، پسرِ حسین! از خاندانِ پیامبر! هر که می‌خواهد مرگ را بچشد، به سوی من آید!" سپاهِ دشمن، مانند برگ‌های پاییزی، از برابرِ او پراکنده می‌شوند. اما تشنگی، مانند خوره، وجودش را می‌خورد. بازمی‌گردد و به پدر می‌گوید: «پدر... تشنه‌ام.» حسین به آسمان نگاه می‌کند. « از كدامین سو برایت آب آورم، پسرم! اندكى نبرد كن و صبر و شكیبایى نما، لحظاتى دیگر به دیدار جدّت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نایل خواهى شد و كام تو را آن گونه سیراب خواهد ساخت كه پس از آن هرگز تشنه نگردى.» اما این بار، آبی در کار نیست. تنها خون است که از زخم‌هایش جاری می‌شود. ضربهٔ اول، تیری است که به گلویش می‌نشیند. ضربهٔ دوم، شمشیری است که فرقِ سرش را می‌شکافد. خون، مانند باران، بر خاکِ کربلا می‌ریزد. اسبش، راه را گم کرده است، جای لشکریان حسین، سینه‌ی لشکر دشمن را می‌شکافد. لشکریانِ ابن‌سعد، مانند گرگانِ گرسنه، بر پیکرِ بی‌جانش حمله می‌برند. شمشیرها و نیزه‌ها بالا و پایین می‌روند... انگار که دارند هیزم می‌شکنند. دستش را جدا می‌کنند. پاهایش را می‌برند. حتی انگشتانش را، یکی یکی... گویی می‌خواهند هر بخش از وجودش را که شبیه به پیامبر است، نابود کنند. عباس با شمشیرِ برهنه می‌آید. دشمنان از خشمِ او می‌ترسند و عقب می‌نشینند. اما دیگر دیر شده است. حسین، مانند پرنده‌ای مجروح، خود را به پیکرِ پسر می‌رساند. زینب هم از پشت سر می‌آید. چشمانش از اشک تار شده، اما صدا دارد... صدایش می‌لرزد: «ای برادرم... ای پسر برادرم.» حسین، روی زمین زانو می‌زند. دستانش می‌لرزد... دستانی که روزی علی‌اکبر را در آغوش گرفته بود، حالا تکه‌های بدنش را جمع می‌کند. جوانان بنی‌هاشم، با چشمانی پر از خشم و اندوه، عبا را پهن می‌کنند. تکه‌های بدنِ علی‌اکبر را یکی یکی بر آن می‌گذارند. پاها... دست‌ها... حتی انگشتانِ بریده، علی را از جای جای میدان برمیدارند. حسین، صورتِ خونینِ پسر را می‌بیند و فریاد می‌زند: « پسرم! چشمانت را باز کن... یک بار دیگر پدرت را ببین!» در خیمه‌گاه، فریادِ زنان بلند است. زینب بر سر می‌کوبد. رقیه گریه می‌کند. ام‌کلثوم مویه می‌سازد. اما لیلا کجاست؟ چشم انتظار است به حتم، می‌خواهد بازهم چشم‌اش به علی بلند قامتش روشن شود. و حسین... حسینِ تنها. در میانِ این دریای غم، مانند کشتی‌ای بی‌بادبان، سرگردان است. قامتش شکسته، دلش تکه‌تکه، و چشمانش، که روزی پر از نور بود، اکنون پر از اشک‌های خونین است. زمین می‌لرزد... آسمان می‌گرید. و تاریخ، این صحنه را در سینه‌اش حک می‌کند: روزی که پدری، پیکرِ تکه‌تکه‌شدهٔ پسرش را در آغوش گرفت و فریاد زد.