هدایت شده از Bahar | بــــــــهـار 🌱
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخشی از صحبت های حاج حامد شاکرنژاد در هیئت آیین حسینی✨
گفتم مسئولین رو نقد کردن، مربوط به اینجاست ..
هدایت شده از Bahar | بــــــــهـار 🌱
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا حاجی میخواستن برن، مردم اصرار داشتن که حب الحسین رو بخونین هنوز حاج میثم نرسیدن
حاجی هم گفتن حالا حاج میثم که اومد من دیگه ول نمیکنم💘🥲😂
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشهفتم «علیاصغر، قنداقهاش تابوت تاریخ شد» خورشید، نورش کمکم به سمت سرخی میر
#روایت_جانسوز
#بخشهشتم
«و کربلا قتلگاه اسماعیل حسین(س) شد»
هوا نفسگیر است. گردِ غبارِ جنگ، آسمان را تیره کرده و بوی آهنِ خون در فضا میپیچد. زمین، تشنهتر از لبهای علیاکبر، هر قطره خونِ ریختهشده را میمکد. در میانِ این ویرانی، صدای اذانِ علیاکبر مثل نوایی آسمانی بر بلندای تپهای میپیچد. صدایی که گویی فرشتگان آن را از لوحِ محفوظ خواندهاند. کاتبانِ سپاهِ عمر سعد، قلمهایشان را بر زمین میگذارند و به این صدا گوش میسپارند. "این کیست که گویی جبرئیل بر زبانش قرآن میخواند؟"
کاتبِ اعظم، با چشمانی بسته، زیر لب زمزمه میکند: «این علیاکبر است... صدایش، یادآورِ صدای پیامبر است وقتی سورهٔ "الرحمن" را تلاوت میکرد.»
علیاکبر، قامتی رشید دارد. چشمانش مانند ستارههای درخشانِ صحرا میدرخشند و نگاهش پر از اشتیاقِ نگاهِ پدر است. لیلا، مادرش، وقتی او را به سوی نینوا بدرقه میکرد، چهل شتر برای سلامتیاش نذر کرد. چهل شتری که حالا بیصاحب ماندهاند... چون صاحبِ نذر، به زودی بر خاک میافتد.
نماز به امامتِ حسین تمام میشود. باد، عبای او را تکان میدهد، گویی آسمان هم میداند که این آخرین نمازِ جماعتِ آنهاست. علیاکبر پیشقدم میشود. زره بر تن دارد، اما زرهای نیست که بتواند از تیغِ غدرِ ابنسعد جلوگیری کند. حسین به او نگاه میکند و دلش میلرزد. دلِ پدری که میداند دارد فرزندش را به کشتن میدهد.
زینب، با چشمانی سرخ و اشکبار، به برادرزادهاش نگاه میکند. نگاهِ او پر از غرور است، اما ترس، مانند ماری سرد، دور قلبش حلقه زده. رقیه، کوچک و معصوم، چادرِ عمه را محکم چسبیده. "عمه! علی کجا میرود؟" زینب جوابی ندارد. چگونه به این کودک بگوید که علی برنمیگردد؟
حسین دست بر شانهٔ پسر میگذارد. "کمی راه برو... میخواهم تماشایت کنم." میخواهد قامتِ بلندش، راه رفتنِ استوارش، صدای رسایش را یک بار دیگر در خاطر ثبت کند. میداند که این آخرین باری است که او را زنده میبیند.
علی به میدان میرود. رجزهایش مانند رعد میغرّد. "من علیام، پسرِ حسین! از خاندانِ پیامبر! هر که میخواهد مرگ را بچشد، به سوی من آید!" سپاهِ دشمن، مانند برگهای پاییزی، از برابرِ او پراکنده میشوند. اما تشنگی، مانند خوره، وجودش را میخورد. بازمیگردد و به پدر میگوید: «پدر... تشنهام.»
حسین به آسمان نگاه میکند. « از كدامین سو برایت آب آورم، پسرم! اندكى نبرد كن و صبر و شكیبایى نما، لحظاتى دیگر به دیدار جدّت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نایل خواهى شد و كام تو را آن گونه سیراب خواهد ساخت كه پس از آن هرگز تشنه نگردى.» اما این بار، آبی در کار نیست. تنها خون است که از زخمهایش جاری میشود.
ضربهٔ اول، تیری است که به گلویش مینشیند. ضربهٔ دوم، شمشیری است که فرقِ سرش را میشکافد. خون، مانند باران، بر خاکِ کربلا میریزد. اسبش، راه را گم کرده است، جای لشکریان حسین، سینهی لشکر دشمن را میشکافد.
لشکریانِ ابنسعد، مانند گرگانِ گرسنه، بر پیکرِ بیجانش حمله میبرند. شمشیرها و نیزهها بالا و پایین میروند... انگار که دارند هیزم میشکنند. دستش را جدا میکنند. پاهایش را میبرند. حتی انگشتانش را، یکی یکی... گویی میخواهند هر بخش از وجودش را که شبیه به پیامبر است، نابود کنند.
عباس با شمشیرِ برهنه میآید. دشمنان از خشمِ او میترسند و عقب مینشینند. اما دیگر دیر شده است. حسین، مانند پرندهای مجروح، خود را به پیکرِ پسر میرساند. زینب هم از پشت سر میآید. چشمانش از اشک تار شده، اما صدا دارد... صدایش میلرزد: «ای برادرم... ای پسر برادرم.»
حسین، روی زمین زانو میزند. دستانش میلرزد... دستانی که روزی علیاکبر را در آغوش گرفته بود، حالا تکههای بدنش را جمع میکند.
جوانان بنیهاشم، با چشمانی پر از خشم و اندوه، عبا را پهن میکنند. تکههای بدنِ علیاکبر را یکی یکی بر آن میگذارند. پاها... دستها... حتی انگشتانِ بریده، علی را از جای جای میدان برمیدارند.
حسین، صورتِ خونینِ پسر را میبیند و فریاد میزند: « پسرم! چشمانت را باز کن... یک بار دیگر پدرت را ببین!»
در خیمهگاه، فریادِ زنان بلند است. زینب بر سر میکوبد. رقیه گریه میکند. امکلثوم مویه میسازد. اما لیلا کجاست؟ چشم انتظار است به حتم، میخواهد بازهم چشماش به علی بلند قامتش روشن شود.
و حسین... حسینِ تنها.
در میانِ این دریای غم، مانند کشتیای بیبادبان، سرگردان است.
قامتش شکسته، دلش تکهتکه، و چشمانش، که روزی پر از نور بود، اکنون پر از اشکهای خونین است.
زمین میلرزد... آسمان میگرید.
و تاریخ، این صحنه را در سینهاش حک میکند: روزی که پدری، پیکرِ تکهتکهشدهٔ پسرش را در آغوش گرفت و فریاد زد.
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشهشتم «و کربلا قتلگاه اسماعیل حسین(س) شد» هوا نفسگیر است. گردِ غبارِ جنگ، آسم
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوب که شکستنش را ندیدی
آن هنگام که علی را از جای جای میدان برمیداشت...
#علیبنالحسین
"🤍@Hamin_mahfel"
هدایت شده از 𝑓𝑎𝑛.𝐴𝑖𝑑𝑒𝑙
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غوغای حامد شاکرنژاد، قاری برنامه محفل و حسین طاهری در شب موذن کربلا، حضرت علی اکبر
@fan_aidel
هدایت شده از شَحـاتُ العِراق||شَمـسُ القُراء
تازه منتشرشده استادحسنین🖤
@hamed_hilou
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشهشتم «و کربلا قتلگاه اسماعیل حسین(س) شد» هوا نفسگیر است. گردِ غبارِ جنگ، آسم
#روایت_جانسوز
#بخشنهم
«قلم تاریخ شکست، وقتی دستان عباس از علم جدا شد.»
صدایی در این صحرای سوزان، در این بیابان بیپایان که گویی آسمانش از فرق تا قدم خون میبارد، پیچیده است. صدایی که چون زخمی تازه بر پیکر تاریخ فرود میآید و قلب زینب را میلرزاند، آنقدر که گویی تمام وجودش را تکهتکه میکند. صدایی که او را از خیمهاش بیرون میکشد، گویی پایهایش به خودی خود حرکت میکنند، بیاختیار، بیاراده، به سمت آن فریادی که تیغش را در روحش فرو میبرد.
اهل بیت، این ستارگان فروخفته در خاکستر غم، همه در میان خیمهگاه ایستادهاند. عباس، این کوه استوار، این سایهی امنیت خیمهها، نزدیک حصاری ایستاده که دشمن، لحظه به لحظه، حلقهاش را تنگتر میکند. و آن صدا... آه، آن صدای شمر است! صدایی که گویی از گلوگاه جهنم برخاسته، زمزمهی شیطانی که در گوشهای همه زمزمه میکند.
آمده است... با وعدهی اماننامه! قامت رشید عباس، قامتی که روزی سایهاش دشمن را به لرزه میانداخت، حالا سرافکنده شده است. سرش را پایین انداخته، اما مشتش، آن مشت آهنینی که روزی علم را به آسمان کوبید، حالا چنان فشرده شده که گویی میخواهد استخوانهایش خرد شود.
عباس... عباس فقط سکوت میکند. سکوتی که از فریاد هم بلندتر است.
کجاست امالبنین؟ کجاست آن مادرِ شیردل که ببیند چگونه پسرش را در برابر چشمان خواهر و برادرانش خوار میکنند؟ آیا اگر بود، راضی میشد به این اماننامهی دروغین؟ هرگز! امالبنینی که حتی در آخرین لحظات، عباسش را در آغوش نگرفت تا مبادا حسین تنها بماند، اگر اینجا بود، قد علم میکرد و میگفت: «پسرم، حتی فکر این خیانت را هم نکن!»
اما غیرت عباس از کوهها بلندتر است. چشمانش، آن چشمانی که روزی پر از مهر بود، حالا شعلههای خشم و نفرت را در خود میسوزاند. نگاهش چنان بر صورت شمر میافتد که گویی میخواهد آن را ذوب کند. شمر، این جگرسگِ تاریخ، زیر آن نگاه رنگ میبازد، اما باز هم سمّش را میریزد.
زینب پشت سر عباس ایستاده است. نگاهش میان شمر و عباس میچرخد، گویی با هر پلک زدن، هزاران سیلی بر روحش فرود میآید. میترسد... میترسد مبادا عباس، این تکیهگاه قلبش، حسین را تنها بگذارد. مبادا آن کفیلِ امید، خیمهگاه را ترک کند.
در این میان، رقیه با لبهای خشکیدهاش، مثل پرندهای زخمی، پشت عمو عباس پناه میگیرد و آرام میخندد. خندهای که گویی آخرین جرعهی آب در این بیابان سوزان است. و عباس... قلبش با همین خندههای کوچک گرم میشود، گویی تمام خستگیهایش را در این لحظه فراموش میکند.
لشکریان، این گرگان تشنهی خون، ناامیدتر از همیشه حمله میکنند. زینب خود را به برادرش میرساند، دلش گرم میشود از بودن عباس، اما... نالهی «العطش» در خیمهگاه پیچیده است. صدایی که گویی از اعماق جهنم برخاسته است. قلب عباس، آن قلبِ وفادار، هر لحظه فشردهتر میشود. او آخرین کسی است که مانده... آخرین سنگر... آخرین امیدش!
چشمان اشکبار رباب، دستهای کوچک و لرزان رقیه و سکینه، نگاه نگران زینب... همه و همه به سوی عباس دوخته شدهاند. او که همیشه پشت حسین ایستاده بود، حالا حسین را دوباره زنده میکند، اما دیگر طاقتش تمام شده است! صدای نالههای کودکان، فریادهای خفهشدهی علیاصغر، گویی هزاران خنجر بر قلبش فرود میآید.
به خیمهی مولا میرود، هنوز غم جوان ازدسترفتهاش را در دل میپروراند. مقابل مولایش زانو میزند و از بیتابی کودکان میگوید. "اگر عباس نتواند سیرابشان کند، دیگر هیچ آبی به کامشان شیرین نخواهد شد."
امام به علمدارش اعتماد دارد. میداند با رفتن عباس، خیمهگاه خالی میشود، حریم زنان و دختران شکسته میشود، اما عباس باید برود... باید تا فرات حماسه بیافریند. وقتی اذن میگیرد، اسبش را زین میکند و به کودکان وعدهی آبی گوارا میدهد.
مشک را از خواهرش میگیرد و آخرین لبخند را هدیه میکند به زینب. لبخندی که دل زینب را میلرزاند، گویی میداند این آخرین دیدار است.
و سپس... میتازد! به سوی فرات! و وقتی علم را برمیدارد و به رود میرسد، لشکریان خودبهخود عقب مینشینند. « این کیست؟! حیدر است که بازگشته؟!» نه... این پسر علی است، این همان کسی است که حیدر گفت: «او قلب من است!»
در کنار فرات زانو میزند، دستان پرمهرش را پر از آب میکند و به لبهای تشنهاش نزدیک میشود. خنکی آب، روحش را نوازش میکند، اما ناگهان... صدای علیاصغر را میشنود. صدایی که گویی از اعماق تاریخ میآید: « عطش... عطش...» و مشت آب را رها میکند.
مشک را پر میکند و بر دوش میاندازد. سوار اسب میشود، اما شمر، این هیولای تاریخ، راهش را سد میکند. دستان شمر میلرزد... چطور میتواند در برابر شیرمرد حیدر و امالبنین بایستد؟ اما... عباس فاطمه را کنار علقمه میبیند.
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشنهم «قلم تاریخ شکست، وقتی دستان عباس از علم جدا شد.» صدایی در این صحرای سوزان،
اسب را به سوی خیمهگاه میتازاند، اما لشکریان بیمرام، راهش را میبندند. دستانشان میلرزد، رنگ از چهرهشان میپرد، اما مجبورند... مجبورند که این شیر خدا را به شهادت برسانند.
شمر در کنارهی میدان، از ترس سربازانش خشمگین است. عباس کافی است نگاه کند تا زمین آنها را ببلعد! اما تمام امید عباس به آن مشک است... به آن آبی که باید به کودکان برساند.
آنها اسبش را میزنند. عباس بر زمین میافتد، اما بلند میشود! مشک را برمیدارد، علم در دست و با یک دست شمشیر میزند. اما... آه... کدام جگرپارهای جرأت میکند دست عباس را هدف بگیرد؟ دست و علم بر زمین میافتد. حالا مشک را به دندان میگیرد و باز هم میجنگد! و وقتی دست دیگرش را میزنند، بیدفاع میشود... اما باز هم از او میترسند!
نزدیکتر که میشوند، عباس چون علی نگاه میکند و آنها را به خاک میافکند. خود را به کنارهی میدان میرساند، میخواهد به خیمهگاه برگردد که... تیری به مشک میخورد. آب، همچون اشکهای اهل بیت، بر عبایش جاری میشود.
زانو میزند... تمام امیدش، تمام آرزویش برای سیراب کردن کودکان، روی زمین ریخته است. دو دستش را در این میدان گذاشته و حالا این آب است که بر خاک میریزد.
و سپس... از چشمهایش میترسند! تیر بعدی به چشمانش میخورد و وقتی زمین میخورد، عمودی آهنین بر فرق سرش فرود میآید.
دنیا بر سر حسین خراب شده است. علمدارش نیامده... زینب بیتاب است... کودکان چشمبهراه...
حسین خود را به عباس میرساند. چهرهی ماهگونهاش در خون غوطهور است، نفسهایش سنگین... و شمر، آن شیطانِ تاریخ، با لبخندی شیطانی به تماشا ایستاده است. همان کسی را کشته که برایش اماننامه آورده بود!
زینب در خیمهگاه، دلش بیقرار است. هرکس از میدان برمیگردد، او به پیشواز میرود، اما حالا... برادرش را نمیبیند. شرمنده است... نمیداند چه جوابی به مادر عباس بدهد.
حسین سر عباس را بر زانویش میگذارد. روزی که علی را از میدان آوردند، عباس شانهای بود برای گریههای حسین... اما حالا کیست که به او تکیه کند؟
عباس، یک عمر حسین را "مولا" خطاب کرد، اما حالا... در آخرین لحظات، او را "برادر" صدا میزند. این آخرین وداع است... آخرین نگاه... آخرین نفس!
چشمانش بسته میشود. حسین بیعلمدار میماند و وقتی پیکر برادرش را به خیمه میآورد، زینب بیقراری میکند.
کربلا، بیعباس، از شبهای کوفه هم ترسناکتر است... و علمدار هرگز برنمیگردد، گویی پایان این راه، عزاست.
هدایت شده از شاکرالحلو✨🤍
گزارشِتصویری🖤
حضورحاجحامدشاکرنژاددر"هیئت مکتبالزهرا🖤
1404/04/12
@hamed_hasanin2