[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشهشتم «و کربلا قتلگاه اسماعیل حسین(س) شد» هوا نفسگیر است. گردِ غبارِ جنگ، آسم
#روایت_جانسوز
#بخشنهم
«قلم تاریخ شکست، وقتی دستان عباس از علم جدا شد.»
صدایی در این صحرای سوزان، در این بیابان بیپایان که گویی آسمانش از فرق تا قدم خون میبارد، پیچیده است. صدایی که چون زخمی تازه بر پیکر تاریخ فرود میآید و قلب زینب را میلرزاند، آنقدر که گویی تمام وجودش را تکهتکه میکند. صدایی که او را از خیمهاش بیرون میکشد، گویی پایهایش به خودی خود حرکت میکنند، بیاختیار، بیاراده، به سمت آن فریادی که تیغش را در روحش فرو میبرد.
اهل بیت، این ستارگان فروخفته در خاکستر غم، همه در میان خیمهگاه ایستادهاند. عباس، این کوه استوار، این سایهی امنیت خیمهها، نزدیک حصاری ایستاده که دشمن، لحظه به لحظه، حلقهاش را تنگتر میکند. و آن صدا... آه، آن صدای شمر است! صدایی که گویی از گلوگاه جهنم برخاسته، زمزمهی شیطانی که در گوشهای همه زمزمه میکند.
آمده است... با وعدهی اماننامه! قامت رشید عباس، قامتی که روزی سایهاش دشمن را به لرزه میانداخت، حالا سرافکنده شده است. سرش را پایین انداخته، اما مشتش، آن مشت آهنینی که روزی علم را به آسمان کوبید، حالا چنان فشرده شده که گویی میخواهد استخوانهایش خرد شود.
عباس... عباس فقط سکوت میکند. سکوتی که از فریاد هم بلندتر است.
کجاست امالبنین؟ کجاست آن مادرِ شیردل که ببیند چگونه پسرش را در برابر چشمان خواهر و برادرانش خوار میکنند؟ آیا اگر بود، راضی میشد به این اماننامهی دروغین؟ هرگز! امالبنینی که حتی در آخرین لحظات، عباسش را در آغوش نگرفت تا مبادا حسین تنها بماند، اگر اینجا بود، قد علم میکرد و میگفت: «پسرم، حتی فکر این خیانت را هم نکن!»
اما غیرت عباس از کوهها بلندتر است. چشمانش، آن چشمانی که روزی پر از مهر بود، حالا شعلههای خشم و نفرت را در خود میسوزاند. نگاهش چنان بر صورت شمر میافتد که گویی میخواهد آن را ذوب کند. شمر، این جگرسگِ تاریخ، زیر آن نگاه رنگ میبازد، اما باز هم سمّش را میریزد.
زینب پشت سر عباس ایستاده است. نگاهش میان شمر و عباس میچرخد، گویی با هر پلک زدن، هزاران سیلی بر روحش فرود میآید. میترسد... میترسد مبادا عباس، این تکیهگاه قلبش، حسین را تنها بگذارد. مبادا آن کفیلِ امید، خیمهگاه را ترک کند.
در این میان، رقیه با لبهای خشکیدهاش، مثل پرندهای زخمی، پشت عمو عباس پناه میگیرد و آرام میخندد. خندهای که گویی آخرین جرعهی آب در این بیابان سوزان است. و عباس... قلبش با همین خندههای کوچک گرم میشود، گویی تمام خستگیهایش را در این لحظه فراموش میکند.
لشکریان، این گرگان تشنهی خون، ناامیدتر از همیشه حمله میکنند. زینب خود را به برادرش میرساند، دلش گرم میشود از بودن عباس، اما... نالهی «العطش» در خیمهگاه پیچیده است. صدایی که گویی از اعماق جهنم برخاسته است. قلب عباس، آن قلبِ وفادار، هر لحظه فشردهتر میشود. او آخرین کسی است که مانده... آخرین سنگر... آخرین امیدش!
چشمان اشکبار رباب، دستهای کوچک و لرزان رقیه و سکینه، نگاه نگران زینب... همه و همه به سوی عباس دوخته شدهاند. او که همیشه پشت حسین ایستاده بود، حالا حسین را دوباره زنده میکند، اما دیگر طاقتش تمام شده است! صدای نالههای کودکان، فریادهای خفهشدهی علیاصغر، گویی هزاران خنجر بر قلبش فرود میآید.
به خیمهی مولا میرود، هنوز غم جوان ازدسترفتهاش را در دل میپروراند. مقابل مولایش زانو میزند و از بیتابی کودکان میگوید. "اگر عباس نتواند سیرابشان کند، دیگر هیچ آبی به کامشان شیرین نخواهد شد."
امام به علمدارش اعتماد دارد. میداند با رفتن عباس، خیمهگاه خالی میشود، حریم زنان و دختران شکسته میشود، اما عباس باید برود... باید تا فرات حماسه بیافریند. وقتی اذن میگیرد، اسبش را زین میکند و به کودکان وعدهی آبی گوارا میدهد.
مشک را از خواهرش میگیرد و آخرین لبخند را هدیه میکند به زینب. لبخندی که دل زینب را میلرزاند، گویی میداند این آخرین دیدار است.
و سپس... میتازد! به سوی فرات! و وقتی علم را برمیدارد و به رود میرسد، لشکریان خودبهخود عقب مینشینند. « این کیست؟! حیدر است که بازگشته؟!» نه... این پسر علی است، این همان کسی است که حیدر گفت: «او قلب من است!»
در کنار فرات زانو میزند، دستان پرمهرش را پر از آب میکند و به لبهای تشنهاش نزدیک میشود. خنکی آب، روحش را نوازش میکند، اما ناگهان... صدای علیاصغر را میشنود. صدایی که گویی از اعماق تاریخ میآید: « عطش... عطش...» و مشت آب را رها میکند.
مشک را پر میکند و بر دوش میاندازد. سوار اسب میشود، اما شمر، این هیولای تاریخ، راهش را سد میکند. دستان شمر میلرزد... چطور میتواند در برابر شیرمرد حیدر و امالبنین بایستد؟ اما... عباس فاطمه را کنار علقمه میبیند.
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
#روایت_جانسوز #بخشنهم «قلم تاریخ شکست، وقتی دستان عباس از علم جدا شد.» صدایی در این صحرای سوزان،
اسب را به سوی خیمهگاه میتازاند، اما لشکریان بیمرام، راهش را میبندند. دستانشان میلرزد، رنگ از چهرهشان میپرد، اما مجبورند... مجبورند که این شیر خدا را به شهادت برسانند.
شمر در کنارهی میدان، از ترس سربازانش خشمگین است. عباس کافی است نگاه کند تا زمین آنها را ببلعد! اما تمام امید عباس به آن مشک است... به آن آبی که باید به کودکان برساند.
آنها اسبش را میزنند. عباس بر زمین میافتد، اما بلند میشود! مشک را برمیدارد، علم در دست و با یک دست شمشیر میزند. اما... آه... کدام جگرپارهای جرأت میکند دست عباس را هدف بگیرد؟ دست و علم بر زمین میافتد. حالا مشک را به دندان میگیرد و باز هم میجنگد! و وقتی دست دیگرش را میزنند، بیدفاع میشود... اما باز هم از او میترسند!
نزدیکتر که میشوند، عباس چون علی نگاه میکند و آنها را به خاک میافکند. خود را به کنارهی میدان میرساند، میخواهد به خیمهگاه برگردد که... تیری به مشک میخورد. آب، همچون اشکهای اهل بیت، بر عبایش جاری میشود.
زانو میزند... تمام امیدش، تمام آرزویش برای سیراب کردن کودکان، روی زمین ریخته است. دو دستش را در این میدان گذاشته و حالا این آب است که بر خاک میریزد.
و سپس... از چشمهایش میترسند! تیر بعدی به چشمانش میخورد و وقتی زمین میخورد، عمودی آهنین بر فرق سرش فرود میآید.
دنیا بر سر حسین خراب شده است. علمدارش نیامده... زینب بیتاب است... کودکان چشمبهراه...
حسین خود را به عباس میرساند. چهرهی ماهگونهاش در خون غوطهور است، نفسهایش سنگین... و شمر، آن شیطانِ تاریخ، با لبخندی شیطانی به تماشا ایستاده است. همان کسی را کشته که برایش اماننامه آورده بود!
زینب در خیمهگاه، دلش بیقرار است. هرکس از میدان برمیگردد، او به پیشواز میرود، اما حالا... برادرش را نمیبیند. شرمنده است... نمیداند چه جوابی به مادر عباس بدهد.
حسین سر عباس را بر زانویش میگذارد. روزی که علی را از میدان آوردند، عباس شانهای بود برای گریههای حسین... اما حالا کیست که به او تکیه کند؟
عباس، یک عمر حسین را "مولا" خطاب کرد، اما حالا... در آخرین لحظات، او را "برادر" صدا میزند. این آخرین وداع است... آخرین نگاه... آخرین نفس!
چشمانش بسته میشود. حسین بیعلمدار میماند و وقتی پیکر برادرش را به خیمه میآورد، زینب بیقراری میکند.
کربلا، بیعباس، از شبهای کوفه هم ترسناکتر است... و علمدار هرگز برنمیگردد، گویی پایان این راه، عزاست.
هدایت شده از شاکرالحلو✨🤍
گزارشِتصویری🖤
حضورحاجحامدشاکرنژاددر"هیئت مکتبالزهرا🖤
1404/04/12
@hamed_hasanin2