eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
علی به وقت حوادث عصا نمیگیرد.
هدایت شده از ☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این صحنه را صدبار بیشتر دیدم، کاش میتونستم جای حاج محمود باشم که کمتر از بیست ثانیه از شوق دیدار و گرفتن دست آقا، عینک و نوشته‌های توی دستم را به گوشه‌ای پرتاب کنم و چند قدم مونده به آقا زانو بزنم تا زودتر صدای دلنوازش را بشنوم و دستش را بگیرم. آره حاج محمود، منم همینطور...
تازهـ منتشرشده سید🤎 ¹⁰محـرم۱۴٠۴ @hamed_hilou
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕯 انتشار قسمت پخش نشده از روضه‌خوانی امیرعلی گلپور در محفل 🏴 به مناسبت فرارسیدن عاشورای حسینی @mahfeltv3
«کربلا شد قاموس عشق و حسین، نخستین واژه‌اش» آسمان، سیاه‌پوشِ ماتم بود. ستارگان، گویی از فرطِ اندوه، خود را در چادرِ تاریکی پنهان کرده‌بودند و ماه، تیغِ نقرهایِ غم را بر سینه‌اش می‌فشرد. بادِ سوزانِ صحرا، ناله‌کشان از لابهلای نخل‌های تک‌افتاده می‌گذشت و شن‌های سوزانِ کربلا را بر چهره‌ی تاریخ می‌کوبید. زمین، زیر پای شهیدانِ فردا می‌لرزید؛ گویی از بیمِ آنچه در پیش بود، زانویِ اندوه بر خاک می‌سایید. کودکان، با لب‌های خشکیده از تشنگی، در آغوشِ مادرانِ خویش، خواب‌های آشفته می‌دیدند. زینب(س)، چهره‌ای چون ماهِ محاق داشت؛ چشمانش دو دریایِ بی‌کران از اشک بودند، اما دست‌هایش، همچون کوه‌های صبر، استوار بر دوشِ یتیمانِ خاندانِ رسالت قرار گرفته‌بود. فاطمه‌ی صغری(س)، با چشمانی گشاده، به برادرش حسین(ع) می‌نگریست؛ گویی می‌خواست تمامِ قامتِ استوارش را در خاطر بسپارد تا فردا، وقتی آفتاب بر خاک می‌افتد، این تصویر، چراغِ راهِ تاریکی‌هایی در روزگار باشد. در سکوتِ شب، قامتش چون سروی آزاده، سایه‌ای از امید بر دل‌های یاران می‌افکند. شمشیرش را به دست گرفت و تیغه‌اش را با دقتِ مادری که کودکش را می‌آراید، پاک کرد. نگاهش به افق دوخته‌شده‌بود؛ به آن سویِ تاریکی‌ها، به سپیده‌دمی که هرگز نخواهد‌آمد. می‌دانست فردا، خورشید بر پیکرِ خونینش خواهد‌تابید و تاریخ، از این خون‌ها، فصل‌هایِ جاودانگی خواهد‌نوشت. مکن ای صبح طلوع، نوایی‌ایست که تمام نینوا آن‌ را جار می‌زدند. صبحِ عاشورا، خورشید با شرم، سر از افق برآورد؛ گویی از دیدنِ آن صحنه‌ها هراس داشت. آسمان، رنگِ خون به خود گرفت و باد، بویِ غریبِ شهادت را در دشت‌ها پراکند. سپاهِ یزید، با نیزه‌های براق و زره‌های سیاه، صف‌کشیده‌بودند؛ مثل ماری عظیم که می‌خواست آخرین نفس‌های آزادی را در کامِ خود فرو‌برد. شمشیرش در دستانِ مبارکش، چون برق می‌درخشید و هر ضربه‌اش، دلی از ترس را می‌لرزاند. اولین تیر، با صدایی گوش‌خراش از کمان رها شد و بر سینه‌ی یکی از یارانِ وفادار فرود آمد. خون، از زخم‌هایش فواره زد؛ نه، گویی نورِ خدا از وجودش به آسمان می‌جهید. خونِ او بر خاکِ کربلا جاری شد و زمین، لبخندی زد؛ گویی می‌دانست این آغازِ یک رستاخیز است. یارانِ حسین(ع)، یکی‌یکی به میدان می‌رفتند و با شعله‌های شمشیرِ خود، تاریکی‌های ظلم را می‌دریدند. هر ضربه‌ای که بر پیکرِ آنان فرود می‌آمد، گویی بر پیکرِ زمان می‌خورد و تاریخ را به لرزه درمی‌آورد. و حالا نوبت حسین است، تک و تنها در میان کسانی که بویی از مردانگی نبرده‌اند. وقت وداع به خیمه رفت، قلب بی‌قرار زینب باید آرام می‌شد وقتی که به صورت لطمه می‌زد و مقابل برادرش اشک می‌ریخت. دستانش وقتی که پیراهن عتیق را به برادرش داد می‌لرزید یاد حرف‌های مادر در ذهنش مرور شد، آنگاه که برای پدر و برادرش حسن کفن گذاشته و برای حسین این پیراهن را گذاشت. مادرش گفته بود که هرگاه این پیراهن را در تن حسین دیدی، بدان حسین به پایان راه رسیده است و این خیال حالا که پیراهن در تن برادر است قلب زینب را به درد آورده است. شانه‌های خواهر می‌لرزد از آنچه دقایقی بعد باید مقابل چشم‌هایش رقم بخورد، عبای برادر در دستان دخترانش گرفتار شده و صدای گریه‌هایشان خیمه را فرا گرفته است. رقیه با شیرین زبانی می‌خواهد مانع شود و سکینه قربان صدقه پدر می‌رود اما این راه به پایان نمی‌رسد مگر با شهادت پدر! اسب را زین کرده و سوار بر مرکب می‌شود، که از خیمه صدایی را می‌شنود. «مهلاً، مهلا! ین الزهرا» ذوالجناح می‌ایستد و امام به خواهر بی‌قرار نگاه می‌کند که به سمت برادر می‌آید، قلب خواهر از تپش می‌ایستد این‌قدر که در مقابل برادر بی‌قراری می‌کند. خواهر تقاضای بوسیدن گلوی برادر می‌کند، بوسه می‌زند، به یاد مادر، به یاد پیامبر، به یاد پدر! اشک‌های خواهر می‌ریزد و دست مسیحایی امام روی قلب خواهر می‌نشیند و آرام می‌شود. اما بازهم ذوالجناح راضی به میدان رفتن نمی‌شود، انگار پاهای اسب را افساری قدرتمند فرا گرفته است. امام به پاهای اسب نگاه می‌کند، پای اسب در آغوش رقیه قرار گرفته و نگاه رقیه به چشم‌های پدر است. امام از مرکب پایین می‌آید و دخترش را آرام می‌کند، در آغوش می‌گیرد و مهربانی را خرج دخترش می‌کند. به سمت میدان می‌رود اما یک چشمش به لشکریان بن سعد و یک چشمش به خیمه است! تنها، در میانِ انبوهِ دشمنان، ایستاد. باد، ناگهان ایستاد. گویی تمام کربلا در سکوت مرگباری فرورفته بود. حسین(ع) تنها در میان حلقهٔ آهنین دشمن ایستاده بود قامتی که حالا از زخم‌ها خمیده، اما روحش بلندتر از همیشه بود. زره‌اش پاره‌پاره، عبایش آغشته به خون، و شمشیرش که روزی چون ماه می‌درخشید، حالا شکسته و خونین در دستش می‌لرزید.