eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
«کربلا شد قاموس عشق و حسین، نخستین واژه‌اش» آسمان، سیاه‌پوشِ ماتم بود. ستارگان، گویی از فرطِ اندوه، خود را در چادرِ تاریکی پنهان کرده‌بودند و ماه، تیغِ نقرهایِ غم را بر سینه‌اش می‌فشرد. بادِ سوزانِ صحرا، ناله‌کشان از لابهلای نخل‌های تک‌افتاده می‌گذشت و شن‌های سوزانِ کربلا را بر چهره‌ی تاریخ می‌کوبید. زمین، زیر پای شهیدانِ فردا می‌لرزید؛ گویی از بیمِ آنچه در پیش بود، زانویِ اندوه بر خاک می‌سایید. کودکان، با لب‌های خشکیده از تشنگی، در آغوشِ مادرانِ خویش، خواب‌های آشفته می‌دیدند. زینب(س)، چهره‌ای چون ماهِ محاق داشت؛ چشمانش دو دریایِ بی‌کران از اشک بودند، اما دست‌هایش، همچون کوه‌های صبر، استوار بر دوشِ یتیمانِ خاندانِ رسالت قرار گرفته‌بود. فاطمه‌ی صغری(س)، با چشمانی گشاده، به برادرش حسین(ع) می‌نگریست؛ گویی می‌خواست تمامِ قامتِ استوارش را در خاطر بسپارد تا فردا، وقتی آفتاب بر خاک می‌افتد، این تصویر، چراغِ راهِ تاریکی‌هایی در روزگار باشد. در سکوتِ شب، قامتش چون سروی آزاده، سایه‌ای از امید بر دل‌های یاران می‌افکند. شمشیرش را به دست گرفت و تیغه‌اش را با دقتِ مادری که کودکش را می‌آراید، پاک کرد. نگاهش به افق دوخته‌شده‌بود؛ به آن سویِ تاریکی‌ها، به سپیده‌دمی که هرگز نخواهد‌آمد. می‌دانست فردا، خورشید بر پیکرِ خونینش خواهد‌تابید و تاریخ، از این خون‌ها، فصل‌هایِ جاودانگی خواهد‌نوشت. مکن ای صبح طلوع، نوایی‌ایست که تمام نینوا آن‌ را جار می‌زدند. صبحِ عاشورا، خورشید با شرم، سر از افق برآورد؛ گویی از دیدنِ آن صحنه‌ها هراس داشت. آسمان، رنگِ خون به خود گرفت و باد، بویِ غریبِ شهادت را در دشت‌ها پراکند. سپاهِ یزید، با نیزه‌های براق و زره‌های سیاه، صف‌کشیده‌بودند؛ مثل ماری عظیم که می‌خواست آخرین نفس‌های آزادی را در کامِ خود فرو‌برد. شمشیرش در دستانِ مبارکش، چون برق می‌درخشید و هر ضربه‌اش، دلی از ترس را می‌لرزاند. اولین تیر، با صدایی گوش‌خراش از کمان رها شد و بر سینه‌ی یکی از یارانِ وفادار فرود آمد. خون، از زخم‌هایش فواره زد؛ نه، گویی نورِ خدا از وجودش به آسمان می‌جهید. خونِ او بر خاکِ کربلا جاری شد و زمین، لبخندی زد؛ گویی می‌دانست این آغازِ یک رستاخیز است. یارانِ حسین(ع)، یکی‌یکی به میدان می‌رفتند و با شعله‌های شمشیرِ خود، تاریکی‌های ظلم را می‌دریدند. هر ضربه‌ای که بر پیکرِ آنان فرود می‌آمد، گویی بر پیکرِ زمان می‌خورد و تاریخ را به لرزه درمی‌آورد. و حالا نوبت حسین است، تک و تنها در میان کسانی که بویی از مردانگی نبرده‌اند. وقت وداع به خیمه رفت، قلب بی‌قرار زینب باید آرام می‌شد وقتی که به صورت لطمه می‌زد و مقابل برادرش اشک می‌ریخت. دستانش وقتی که پیراهن عتیق را به برادرش داد می‌لرزید یاد حرف‌های مادر در ذهنش مرور شد، آنگاه که برای پدر و برادرش حسن کفن گذاشته و برای حسین این پیراهن را گذاشت. مادرش گفته بود که هرگاه این پیراهن را در تن حسین دیدی، بدان حسین به پایان راه رسیده است و این خیال حالا که پیراهن در تن برادر است قلب زینب را به درد آورده است. شانه‌های خواهر می‌لرزد از آنچه دقایقی بعد باید مقابل چشم‌هایش رقم بخورد، عبای برادر در دستان دخترانش گرفتار شده و صدای گریه‌هایشان خیمه را فرا گرفته است. رقیه با شیرین زبانی می‌خواهد مانع شود و سکینه قربان صدقه پدر می‌رود اما این راه به پایان نمی‌رسد مگر با شهادت پدر! اسب را زین کرده و سوار بر مرکب می‌شود، که از خیمه صدایی را می‌شنود. «مهلاً، مهلا! ین الزهرا» ذوالجناح می‌ایستد و امام به خواهر بی‌قرار نگاه می‌کند که به سمت برادر می‌آید، قلب خواهر از تپش می‌ایستد این‌قدر که در مقابل برادر بی‌قراری می‌کند. خواهر تقاضای بوسیدن گلوی برادر می‌کند، بوسه می‌زند، به یاد مادر، به یاد پیامبر، به یاد پدر! اشک‌های خواهر می‌ریزد و دست مسیحایی امام روی قلب خواهر می‌نشیند و آرام می‌شود. اما بازهم ذوالجناح راضی به میدان رفتن نمی‌شود، انگار پاهای اسب را افساری قدرتمند فرا گرفته است. امام به پاهای اسب نگاه می‌کند، پای اسب در آغوش رقیه قرار گرفته و نگاه رقیه به چشم‌های پدر است. امام از مرکب پایین می‌آید و دخترش را آرام می‌کند، در آغوش می‌گیرد و مهربانی را خرج دخترش می‌کند. به سمت میدان می‌رود اما یک چشمش به لشکریان بن سعد و یک چشمش به خیمه است! تنها، در میانِ انبوهِ دشمنان، ایستاد. باد، ناگهان ایستاد. گویی تمام کربلا در سکوت مرگباری فرورفته بود. حسین(ع) تنها در میان حلقهٔ آهنین دشمن ایستاده بود قامتی که حالا از زخم‌ها خمیده، اما روحش بلندتر از همیشه بود. زره‌اش پاره‌پاره، عبایش آغشته به خون، و شمشیرش که روزی چون ماه می‌درخشید، حالا شکسته و خونین در دستش می‌لرزید.
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#روایت_جانسوز #بخش‌دهم «کربلا شد قاموس عشق و حسین، نخستین واژه‌اش» آسمان، سیاه‌پوشِ ماتم بود. ستا
چشمانش همچون دو اخترِ تابناک، برقِ شجاعت می‌زد. چشمانش را به افق دوخت. آنجا، میان غبار جنگ، گویی چهرهٔ پیامبر(ص) را دید که با تبسمی آمیخته به غرور به او می‌نگرد. نگاهی به خیمه‌ها انداخت؛ جایی که زینب(س) با چشمانی اشک‌بار اما استوار، آخرین وداع را در سکوت می‌گفت. لحظه‌ای بعد، نوزاد شش‌ماهه‌اش علی‌اصغر(ع) را به یاد آورد که با گلوی تشنه بر خاک افتاده بود. سربازان، چون گرگ‌های گرسنه حلقه را تنگ‌تر کردند. یکی از پشت، نیزه‌ای به پهلویش فروکرد. خون گرم، شن‌های داغ را رنگین کرد. دیگری، تیغه‌اش را بر بازوی مبارکش فرود آورد. حسین(ع) به زانو افتاد، اما هرگز تسلیم نشد، صدای حرامی ای گفت: «می‌خواهید بفهمید زنده است یانه؟!» به سمت خیمه گاه چند سوار رفتند که سر امام از روی خاک برخواسته شد و نگاهش روی خیمه‌ها ماند‌. شمشیرِ شمر، با وحشی‌ترین نگاه‌ها، بر فرقِ مبارکش فرود آمد. تیغه، فرق مبارک را شکافت. بر روی سینه‌ی امام چکمه‌هایی براق نشست، تن شمر روی سینه‌ی امام سنگینی می‌کرد و خنجرش بر روی گلوی امام نشست. آخرین لحظه است که زینب هروله کنان خود را به میدان می‌رساند و به محض رسیدن کنار گودال مادر را می‌بیند که از حال رفته است. شمر با بی‌رحمی تمام خنجر را روی گلوی امام می‌کشد و دنیا مقابل چشم‌های زینب سیاه می‌شود. در آن لحظه، گویی زمان ایستاد. خون، چون رودی سرخ بر صورتِ تاریخ جاری شد. خون، فواره‌وار به آسمان پاشید، نه خون، که گویی دریایی از نور بود. زمین به لرزه درآمد. آسمان سیاه شد. فرشتگان به گریه افتادند. و در آن لحظهٔ مقدس، حسین(ع) لبخند زد. لبخندی که رازآلودتر از هزاران رمز عالم بود. گویی در آن دم، به دیدار معشوق خویش شتافته بود. لخندی که تا ابد، معنیِ شهادت را در دل‌های مؤمنان حک خواهدکرد. پیکرش بر زمین افتاد، اما روحش، تا همیشه در آسمان‌ها پرواز خواهدکرد. پیکر بی‌سرش، با وقار عجیبی بر خاک افتاد. دستانش همچنان بر سینه بود، گویی نماز می‌خواند. خونش با خاک کربلا درآمیخت و دشت، برای همیشه حسینی شد. باد، ناگهان به حرکت درآمد و صدای زینب(س) را با خود آورد: «یا اخاه! یا اباعبدالله!» زینب کنار گودال و پیکر بی‌سر امام رو به مدینه کرده و صدا می‌زد: «وا محمدا، وا علیا» فریادی که تا قیامت در گوش تاریخ خواهد پیچید. زمین، لرزید. آسمان، سیاه‌پوش شد. و کربلا، تا همیشه، نمادِ عشق و آزادی شد.
برنامه صدی المآذن، سید حسنین الحلو: https://youtu.be/aFNdmTWX2Ks?feature=shared _ کپی❌/فور✅ @hasanein_alhilou
هدایت شده از نبرد آخر
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روضه خوانی غیرمنتظره حامد شاکرنژاد، قاری برنامه محفل حین تلاوت و گریه حاج مهدی رسولی در شب عاشورا 🔵 نبرد آخر👇 @nabardeakhar @nabardeakhar
هدایت شده از کانال حسین دارابی
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از زبون خود حاج محمود بشنوید اون شب چی‌شد و آقا چی‌ گفت جالبه | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
هدایت شده از 𝑓𝑎𝑛.𝐴𝑖𝑑𝑒𝑙
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظاتی قبل✨' تلاوت کلام الله درمنزل پدری شهیدکاظمی توسط استادحاج حامدشاکرنژاد "حضورحاج حامدشاکرنژاد وپدر بزرگوارشون" حاج آقای امینی وجمعی از مسئولین «در منزل پدر بزرگوار سرلشگر شهید حاج محمد کاظمی :)) - •🗓:16/تیر/1404 📍
تازه منتشرشده حاج حامد✨ -خراسان جنوبی -۱۶تـیر @hamed_hilou
هدایت شده از مَسکــون
27.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Hamin_mahfel/8342 متن هم از حانیا و عطرین جانم
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#روایت_جانسوز #بخش‌دهم «کربلا شد قاموس عشق و حسین، نخستین واژه‌اش» آسمان، سیاه‌پوشِ ماتم بود. ستا
« آتشی که او به دوش می‌کشید جهات را روشن کرد؛ زینب فریاد بی‌صدای رسالت برادرش!» هوا پر از گردِ غلیظِ خاک است، گویی آسمان هم از فرط اندوه، خاکستر بر سر این سوگواران می‌پاشد. اسب‌های تیزتک با نعل‌های برّاقشان، هر بار که سم بر زمین می‌کوبند، گویی قلب زمین را می‌شکافند. نفس‌های گرمشان مانند مه‌های صبحگاهی است، اما این بار، نه در هوای خنک سحر، بلکه در گرمای سوزانِ ظهر عاشورا، میان بوی خون و خاکستر، اما این اسب‌ها! این رفیقان وفادارِ میدان‌های نبرد، امروز سرکشی می‌کنند. چشمانشان از پشت دستمال‌های زمختِ بسته‌شده، گویی اشک می‌ریزد. پاهایشان میلرزد، گویی زمینی که زیر پاهایشان است، آتش گرفته. آن‌ها بیشتر از سوارانشان انصاف دارند. می‌خواهند ایستادگی کنند، اما سوارانِ سنگ‌دل، با تازیانه، آن‌ها را به پیش می‌رانند. و زینب (س) در میان این گردبادِ مصیبت، قامتش همچون سروی خم‌شده از تندباد است، اما نشکسته. باد، شن‌های داغِ کربلا را به صورتش می‌زند، گویی هزاران سوزن نامرئی، پوستش را می‌خراشند. صدای ناله‌های زنان و کودکان، مثل زمزمه‌ی غمگینِ رودی است که آرام آرام خشک می‌شود. « وا محمّدا!» فریادی که در دلِ بیابان گم می‌شود، انگار حتی آسمان هم گوشش بسته است. چه باید بکند؟ به سوی پیکر خونین برادر بدود؟ یا به کودکان بی‌پناهی که از ترس، به دامن یکدیگر چسبیده‌اند، پناه دهد؟ یا دخترک سه‌ساله‌ای را که گوش‌های کوچکش پاره‌پاره شده، در آغوش بگیرد؟ این بانوی قهرمان، در این بیابان بی‌رحم، با کدام درد باید دست و پنجه نرم کند؟ خستگی، مثل پرده‌ای سیاه، بر وجودش سنگینی می‌کند. نفس‌هایش بریده‌بریده است، اما علمِ برادر را زمین نمی‌گذارد. خودش دیده است که عباس (ع) چگونه تا آخرین لحظه، با آن دست‌های قطع‌شده، پرچم را بالا نگه داشت... چگونه در کنار فرات، با لب‌های خشکیده، جان سپرد. اما الان وقتِ گریه نیست. صدای جیغِ زنان، تازیانه‌ای بر روحِ زینب است. آه... غیرتِ الله! کجایی؟ کجایی وقتی دشمن، حرمتِ دخترانِ پیامبر را زیر پا می‌گذارد؟ ام‌کلثوم (س) تنها مانده است. خیمه‌ها شعله‌ور شده‌اند. آتش، مثل زبانه‌های خشمِ شمر، به سوی کودکان زبانه می‌کشد. هر بار که دستش را به سوی دختران دراز می‌کند، جای آن‌که پوستش بسوزد، روحش می‌سوزد. رقیه، با چشمانی گریان، به خیمه‌ی فروافتاده خیره شده است. همان خیمه‌ای که دیشب، عمویش او را روی شانه‌هایش نشانده بود و ماه را به او نشان می‌داد؛ همان خیمه‌ای که حالا اسب‌های دشمن، با سم‌های سنگینشان، آن را لگدمال کرده‌اند. در چشمان شمر، حرص و کینه می‌درخشد. اما در چشمان رقیه، فقط سؤال است. « عمو کجاست؟» دیگر تمام شده. قتل به پایان رسیده، حالا نوبتِ غارت است. خلخال‌های نازک را از پای دختران می‌دزدند، روسری‌ها را از سر زنان می‌کشند. مگر اینان خانواده‌ی پیامبر نیستند؟ آری... همان جماعتی که روزی درِ خانه‌ی فاطمه (س) را آتش زدند. از چنین دلها‌یی چه انتظاری می‌توان داشت؟ خورشید، با شرمساری، خود را پشت کوه‌ها پنهان می‌کند. گویی تابِ دیدن این منظره را ندارد. از خیمه‌گاهِ حسین (ع) چیزی نمانده، جز خاکستر و زنانی که اشک‌هایشان هم سوخته است. رباب، سکینه (س) را محکم در آغوش گرفته، تا وقتی که می‌بیند لشکر می‌خواهد پیکرِ کوچکِ علی اصغر (ع) را از خاک بردارد. قلبش یک‌باره می‌ایستد... و آن‌گاه که سرِ کوچکِ علی اصغر را در دستانِ خون‌آلودِ دشمن می‌بیند. دیگر نمی‌تواند. «علی را کجا می‌برید؟! مگر آن سرِ کوچک، طاقتِ نیزه را دارد؟!» هر مادری در اینجا، شاهدِ سرِ فرزندش بر نیزه است. اما زینب، امامِ عزیزانش را بر سرِ نیزه می‌بیند... کفیلِ قلبش، عباس! دو جگرگوشه‌اش، عون و محمد، بلندقامتانِ میدان، علی‌اکبر، قاسم، عبدالله...! و برادرانِ دیگرش، فرزندانِ ام‌البنین... همان‌ها که مادرشان گفت: « با حسین رفته‌اید، با او بازمی‌گردید...» اما حالا، سرهایشان کنارِ سرِ حسین (ع) است. خورشید بر آسمان است و ماه هم کنارش می‌درخشد. گویا آسمان هم در ماتم است. زینب (س) هنوز به فرات نگاه می‌کند به گودالِ قتلگاه. و دست‌هایش را با طناب‌های زمختِ اسارت می‌بندند. هیچ محرمی نیست که دستش را بگیرد. وقتی می‌آمدند، عباس (ع) بود که خواهر را از محمل پایین می‌آورد... علی‌اکبر (ع) بود که به عمه کمک می‌کرد. اما حالا هیچ‌کس نیست. تنها زنجیرها هستند و سرهای بریده و سکوت! اما زینب، قهرمانِ این میدان است. در برابرِ ابن‌زیاد، با قامتی استوار پاسخ می‌دهد: «ما رایت الا جمیلا، جز زیبایی ندیدم»
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#روایت_جانسوز #بخش‌یازدهم « آتشی که او به دوش می‌کشید جهات را روشن کرد؛ زینب فریاد بی‌صدای رسالت ب
اما دردها تمام نشده. در خرابه‌ی شام، رقیه (س) در تب می‌سوزد، پدر را می‌خواهد. حرامیان می‌آیند، التماس می‌کنند که او را آرام کنند. اما چه فایده؟ رقیه، در آغوشِ عمه جان می‌سپارد... و زینب، زینب دیگر گریه هم نمی‌کند. و تاریخ، این صحنه را فراموش نخواهد کرد... که چگونه یک زن، در سخت‌ترین لحظات، همچون کوه استوار ماند و رسالتِ برادر را زنده نگه داشت. سلام بر زینب (س)! که سوخت، اما نورِ امید را خاموش نکرد. که شکست، اما هرگز تسلیم نشد. به قلم: حانیا و عطرین🍃🦋