eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.7هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مَسکــون
27.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Hamin_mahfel/8342 متن هم از حانیا و عطرین جانم
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#روایت_جانسوز #بخش‌دهم «کربلا شد قاموس عشق و حسین، نخستین واژه‌اش» آسمان، سیاه‌پوشِ ماتم بود. ستا
« آتشی که او به دوش می‌کشید جهات را روشن کرد؛ زینب فریاد بی‌صدای رسالت برادرش!» هوا پر از گردِ غلیظِ خاک است، گویی آسمان هم از فرط اندوه، خاکستر بر سر این سوگواران می‌پاشد. اسب‌های تیزتک با نعل‌های برّاقشان، هر بار که سم بر زمین می‌کوبند، گویی قلب زمین را می‌شکافند. نفس‌های گرمشان مانند مه‌های صبحگاهی است، اما این بار، نه در هوای خنک سحر، بلکه در گرمای سوزانِ ظهر عاشورا، میان بوی خون و خاکستر، اما این اسب‌ها! این رفیقان وفادارِ میدان‌های نبرد، امروز سرکشی می‌کنند. چشمانشان از پشت دستمال‌های زمختِ بسته‌شده، گویی اشک می‌ریزد. پاهایشان میلرزد، گویی زمینی که زیر پاهایشان است، آتش گرفته. آن‌ها بیشتر از سوارانشان انصاف دارند. می‌خواهند ایستادگی کنند، اما سوارانِ سنگ‌دل، با تازیانه، آن‌ها را به پیش می‌رانند. و زینب (س) در میان این گردبادِ مصیبت، قامتش همچون سروی خم‌شده از تندباد است، اما نشکسته. باد، شن‌های داغِ کربلا را به صورتش می‌زند، گویی هزاران سوزن نامرئی، پوستش را می‌خراشند. صدای ناله‌های زنان و کودکان، مثل زمزمه‌ی غمگینِ رودی است که آرام آرام خشک می‌شود. « وا محمّدا!» فریادی که در دلِ بیابان گم می‌شود، انگار حتی آسمان هم گوشش بسته است. چه باید بکند؟ به سوی پیکر خونین برادر بدود؟ یا به کودکان بی‌پناهی که از ترس، به دامن یکدیگر چسبیده‌اند، پناه دهد؟ یا دخترک سه‌ساله‌ای را که گوش‌های کوچکش پاره‌پاره شده، در آغوش بگیرد؟ این بانوی قهرمان، در این بیابان بی‌رحم، با کدام درد باید دست و پنجه نرم کند؟ خستگی، مثل پرده‌ای سیاه، بر وجودش سنگینی می‌کند. نفس‌هایش بریده‌بریده است، اما علمِ برادر را زمین نمی‌گذارد. خودش دیده است که عباس (ع) چگونه تا آخرین لحظه، با آن دست‌های قطع‌شده، پرچم را بالا نگه داشت... چگونه در کنار فرات، با لب‌های خشکیده، جان سپرد. اما الان وقتِ گریه نیست. صدای جیغِ زنان، تازیانه‌ای بر روحِ زینب است. آه... غیرتِ الله! کجایی؟ کجایی وقتی دشمن، حرمتِ دخترانِ پیامبر را زیر پا می‌گذارد؟ ام‌کلثوم (س) تنها مانده است. خیمه‌ها شعله‌ور شده‌اند. آتش، مثل زبانه‌های خشمِ شمر، به سوی کودکان زبانه می‌کشد. هر بار که دستش را به سوی دختران دراز می‌کند، جای آن‌که پوستش بسوزد، روحش می‌سوزد. رقیه، با چشمانی گریان، به خیمه‌ی فروافتاده خیره شده است. همان خیمه‌ای که دیشب، عمویش او را روی شانه‌هایش نشانده بود و ماه را به او نشان می‌داد؛ همان خیمه‌ای که حالا اسب‌های دشمن، با سم‌های سنگینشان، آن را لگدمال کرده‌اند. در چشمان شمر، حرص و کینه می‌درخشد. اما در چشمان رقیه، فقط سؤال است. « عمو کجاست؟» دیگر تمام شده. قتل به پایان رسیده، حالا نوبتِ غارت است. خلخال‌های نازک را از پای دختران می‌دزدند، روسری‌ها را از سر زنان می‌کشند. مگر اینان خانواده‌ی پیامبر نیستند؟ آری... همان جماعتی که روزی درِ خانه‌ی فاطمه (س) را آتش زدند. از چنین دلها‌یی چه انتظاری می‌توان داشت؟ خورشید، با شرمساری، خود را پشت کوه‌ها پنهان می‌کند. گویی تابِ دیدن این منظره را ندارد. از خیمه‌گاهِ حسین (ع) چیزی نمانده، جز خاکستر و زنانی که اشک‌هایشان هم سوخته است. رباب، سکینه (س) را محکم در آغوش گرفته، تا وقتی که می‌بیند لشکر می‌خواهد پیکرِ کوچکِ علی اصغر (ع) را از خاک بردارد. قلبش یک‌باره می‌ایستد... و آن‌گاه که سرِ کوچکِ علی اصغر را در دستانِ خون‌آلودِ دشمن می‌بیند. دیگر نمی‌تواند. «علی را کجا می‌برید؟! مگر آن سرِ کوچک، طاقتِ نیزه را دارد؟!» هر مادری در اینجا، شاهدِ سرِ فرزندش بر نیزه است. اما زینب، امامِ عزیزانش را بر سرِ نیزه می‌بیند... کفیلِ قلبش، عباس! دو جگرگوشه‌اش، عون و محمد، بلندقامتانِ میدان، علی‌اکبر، قاسم، عبدالله...! و برادرانِ دیگرش، فرزندانِ ام‌البنین... همان‌ها که مادرشان گفت: « با حسین رفته‌اید، با او بازمی‌گردید...» اما حالا، سرهایشان کنارِ سرِ حسین (ع) است. خورشید بر آسمان است و ماه هم کنارش می‌درخشد. گویا آسمان هم در ماتم است. زینب (س) هنوز به فرات نگاه می‌کند به گودالِ قتلگاه. و دست‌هایش را با طناب‌های زمختِ اسارت می‌بندند. هیچ محرمی نیست که دستش را بگیرد. وقتی می‌آمدند، عباس (ع) بود که خواهر را از محمل پایین می‌آورد... علی‌اکبر (ع) بود که به عمه کمک می‌کرد. اما حالا هیچ‌کس نیست. تنها زنجیرها هستند و سرهای بریده و سکوت! اما زینب، قهرمانِ این میدان است. در برابرِ ابن‌زیاد، با قامتی استوار پاسخ می‌دهد: «ما رایت الا جمیلا، جز زیبایی ندیدم»
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
#روایت_جانسوز #بخش‌یازدهم « آتشی که او به دوش می‌کشید جهات را روشن کرد؛ زینب فریاد بی‌صدای رسالت ب
اما دردها تمام نشده. در خرابه‌ی شام، رقیه (س) در تب می‌سوزد، پدر را می‌خواهد. حرامیان می‌آیند، التماس می‌کنند که او را آرام کنند. اما چه فایده؟ رقیه، در آغوشِ عمه جان می‌سپارد... و زینب، زینب دیگر گریه هم نمی‌کند. و تاریخ، این صحنه را فراموش نخواهد کرد... که چگونه یک زن، در سخت‌ترین لحظات، همچون کوه استوار ماند و رسالتِ برادر را زنده نگه داشت. سلام بر زینب (س)! که سوخت، اما نورِ امید را خاموش نکرد. که شکست، اما هرگز تسلیم نشد. به قلم: حانیا و عطرین🍃🦋
هدایت شده از 「 ازمَنبرتادل 」
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سید حسنین و محمد جنامی✨ 」 ┈┈┉┉┉┉✾┉┉┉┉┈┈ 🍃𝗝𝗼𝗶𝗻⤷ @h_alhilou1
هدایت شده از 「 ازمَنبرتادل 」
استوریجدیدسیدحسنین✨ 」 ┈┈┉┉┉┉✾┉┉┉┉┈┈ 🍃𝗝𝗼𝗶𝗻⤷ @h_alhilou1
هدایت شده از مِحرابِ جان :)
📪 پیام جدید زینب خانوم عکس جدید یافتمممم
منتشرشده سید دیشب ۱۳محـرم۱۴۴۷🖤 @hamed_hilou