eitaa logo
قٰائمه | STANDING
323 دنبال‌کننده
256 عکس
13 ویدیو
157 فایل
لا اله الا تو 💚 یک دهـــــه‌هشتادیم ✌🏻 @Standing_off | قائمه 🪴
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا اگر مدد بدهی عهدی جدید با تو می‌بندم از همین امروز تو کمکم کنی بهتر می‌شوم تو دستم را بگیری عزیز می‌شوم می خواهم آنقدر خوب شوم تا خودت خریدار من شوی یا مولای بذکرک عاش قلبی! جز تو هیچ کس نمی‌تواند آرامم کند ID | @Standing_off
(:💔
امشب یهویی دلم هواتو کرده آقا مصطفی ، رفیق شهید داشتن خیلی خوبه ❤️ ID | @Standing_off
شهید مصطفی صدرزادهآقامصطفی.mp3
زمان: حجم: 263.7K
چقدر این لحظات این صوت آقا مصطفی بهم آرامش داد . . بشنوید آروم بشید (: ID | @Standing_off
یکی یه حرف قشنگی زد میگفت: ترافیک خیابون اگه برای من عذاب باشه، برای اون بچه‌ای که گل میفروشه نعمته.. خدا برای همه خــداست🤍 ID | @Standing_off
امـام‌خـمـیـنـی: حضور شما مردم عزیز و مسلمان در صحنه است که توطئه‌های ستمگران و حیله‌گران تاریخ را خنثی می‌کند. ID | @Standing_off
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهٰی ‌میمردم و این صحنه رو نمی‌دیدم 💔 ID | @Standing_off
خدایا! اینک قطره‌ای از آن دریای خروشان بنده عاصی گنه‌کاری پای در راه جهاد در راه اسلام نهاده است بار الهی! کوله بار گناهم سنگین و توشه را هم اندک.. خدایا! این تن خاکی را طاقت تحمل لهیب سوزان جهنم نیست به فریادم برس که تو تنها فریادرسی خدایا! عاشقم،عاشق دیدار جمالت اما روسیاه که گنه‌کارم و عاصی.. ID | @Standing_off
یا‌مهدی‌ادرکنی💛 ID | @Standing_off
امروز ۲۹ فروردین، روز تولد حضرت آقا. آقایی که دیگر بین ما نیست و چقدر جای خالی‌اش حس می‌شود. تولدت مبارک آقای شهید سیدعلی خامنه‌ای...💔 ID | @Standing_off
(:💔
اپیزود اول مردِ پیری روی صندلی گِردِ فلزی کنار بلوار نشسته و دارد پرچم می‌زند🇮🇷. نمی‌شناسمش ولی چند شبی هست بعد از غروب می‌آید، پرچمی می‌گیرد، همان جا روی صندلی می‌نشیند، پرچم می‌زند، حوالی ساعت ۹ پرچم را تحویل می‌دهد، می‌گوید: خیلی دوست دارم تا آخر بماند اما خانمم تنهاست💔، عذرخواهی می‌کند که نمی‌تواند بیشتر بماند و می‌رود؛ و دوباره فردا شب... اپیزود دوم بعد از چند شب بیشتر احساس آشنایی می‌کند. نزدیک می‌آید و می‌گوید: منزل ما همین دو سه تا کوچه جلوتر است. خانمم هم خیلی دوست دارد بیاید، اما فلج است😔. خودمم نمی‌توانم خوب نفس بکشم😞. برای خودش و همسرش دعا می‌کنم: ان‌شاالله بهتر می‌شوید پدر جان🤲. تشکر می‌کند🙏. اپیزود سوم مثل هر شب با روی گشاده می‌آید🙂. پرچمش را می‌گیرد. آرام می‌گوید: بچه‌هایمان کم بهمان سر می‌زنند. گله نمی‌کنم ها. خواستم دردِدل کنم. همین را می‌گوید و می‌رود همان جای همیشگی و شروع می‌کند به پرچم زدن🇮🇷. اپیزود چهارم باران زمین را خیس کرده🌧 و رفت و آمد را سخت. عینک ته استکانی‌اش بخار کرده و دیدش را کم! می‌خواهد از جدول کنار خیابان رد بشود که پایش به جدول گیر می‌کند و روی زمین می‌افتد. سریع چند نفر از آقایون به سمتش می‌روند. بلندش می‌کنند و می‌نشانندش. یکی از شیشه‌های عینکش شکسته و پایش هم زخم شده🤕. کمی برایش آب می‌برند. معلوم است درد دارد، اما بی‌تابی نمی‌کند. ناخودآگاه به ذهنم خطور می‌کند: احتمالا دیگر نمی‌آید! امان از شیطان😐! کمی استراحت می‌کند و مجدد می‌رود همان جای همیشگی و پرچم می‌زند. حوالی ساعت ۹ یکی از آقایونِ موکبی سوارش🚙 می‌کند و تا منزل می‌بردش. اپیزود پنجم من اشتباه کردم‼️ امشب هم موکب آمد. شب‌های بعد هم، هر شب آمد. شامِ امشبِ موکب کشک بادمجان🍵 است. نزدیک آمد و با کمی خجالت گفت: یک کاسه هم برای خانمم هست؟ تقدیمش کردم. خیلی تشکر کرد. فردا شب که آمد. کاسه را شسته‌شده تحویلم داد و مجدد تشکر کرد. گفت: خانمم هم خیلی تشکر کرد. امروز ظهر خوردیم. گفت و رفت مشغول پرچم زدن. اپیزود ششم تا آمد عذرخواهی کرد. گفت: ببخشید این دو شب نبودم😶‼️ بیمارستان بودم🏨. به سینه‌اش اشاره کرد و گفت: از نظر تنفسی مشکل دارم. برایش دعا کردم: ان‌شاالله بهتر می‌شوید. از خیالات سستِ خودم، شرمنده شدم😕. مردِ پیر هر شب خودش را موظف می‌داند که بیاید... اپیزود هفتم من شما را با نام آقای شریفی نیا می‌شناسم. این را مرد پیر به من گفت. گفت شما شبیه آقای شریفی نیا هستید. خودم را معرفی کردم. نامم را گفتم. حال و احوالی کرد و رفت سر موقعیت همیشگی‌اش🇮🇷. اپیزود هشتم با نگرانی مسیرِ کندروی بلوار رحمت را رد کرد و به من رسید. مضطرب بود. گفت: خانمم بیمارستان است🏨. دکترها جوابش کردند. اشک‌هایش جاری شد😭. گفت: برایش دعا کنید. برایش دعا کردم: گفتم ان‌شاالله خوب می‌شوند. خیلی متأثر بود. با چشم‌های اشک‌آلود سر جایگاه همیشگی‌اش رفت🥺. اپیزود نهم در راه مشهد به یادش افتادم. با خودم گفتم: حتما در حرم، خودش و خانمش را دعا کنم🤲. دوباره گفتم: نکند تا حرم، دیر شود. همان جا در حال رانندگی، به حضرت رضا سلام الله علیه توسلی کردم و دعایشان کردم. دمِ مغرب به یکی از آقایونِ موکب تماس گرفتم و احوالش را پرسیدم. گفت: امشب نیامده. دلم شور افتاد. برای خودش و خانمش🥺. باید فردا مجدد احوالش را بپرسم. ان‌شاالله... ✍اسماعیل کلانتری 📍موکب‌حنانی‌های‌فاطمی-شیراز ID | @Standing_off