نمیدونم چرا این بار اینجا رو اینجوری کردم ، شاید چون دلم میخواد یه دیلی اروم داشته باشم ؛ و هروقت که میام توش ، اروم بشم ... شایدم واسه این اینجوریش کردم چون قبلی بهم احساس خوبی نمیداد ؟
ستاࢪه فروشی ِخانم اشلی ؛
دخترک در کنار دریا نشسته بود ، باد میوزید و دخترک را بیشتر در افکارش غرق میکرد ؛ به او فکر میکرد ... به خندههایش ، به چشمان قهوهای رنگش و به گریههایش ، ناگهان بدون اینکه متوجه شود چه اتفاقی دارد میافتد ؛ قطره ای اشک از گونه اش لغزید .
تا تو را دیدم ، دلم پرواز کرد
نغمه ی عشق و محبت ساز کرد
زندگی این عشق را آغاز کرد
سفره ی دل را به رویت باز کرد
″ مامان ″