eitaa logo
سرای داستان
59 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدیه مرده شور ✍سارا کردی هدیه ی مرده شور را کش رفتم. خدا رحمت کند ننه جان را؛مادر مادرم بود؛ننه صدایش می‌کردم.از صمیم قلبم دوستش داشتم.کودکی ام را بیشتر با او سپری کردم.خیلی دل به دلم می‌داد و همه کار می‌کرد تا خوشحالم کند.همیشه هم می‌گفت بین نوه‌های دختری ام، فقط سارا.. البته فقط به خودم ومامانم می‌گفت. چون اهل دل شکستن نبود وکسی راناراحت نمی کرد.وقتی به دیدنش می‌رفتم خیلی خوشحال می‌شد و پشت سرهم می‌گفت ،؛ خوش آمدی ننه.صورتم را غرق بوسه می‌کرد😘 دستانم را می‌گرفت و چند ثانیه‌ای به چشمانم زل می‌زد و نگاه می‌کرد و خدا را شکر می‌کرد که به دیدنش رفته ام. دلش می‌خواست ساعت ها کنارش بنشینم وتعریف کنم او گوش بدهد وبرای هرکلمه ام دقیقه ها بخندد. من هم هرچه طنز و کمدی در وجودم بود روی دایره می‌ریختم. تا او بخندد و دل من هم برای خنده هایش ضعف برود. وقتی که با هم می‌نشستیم و خیلی احساساتی می‌شد،می‌گفت ننه جون اگر من مردم، تو از همه عاقل‌تری ،این دخترا همش غرق گریه و زاری می‌شن ویادشون میره چی بهشون گفتم .روی تو حساب میکنم .کارایی که بهت میگم رو خوب گوش بده ودونه دونه برام انجام بده .حالا برو از داخل کمد کرِمیه ، اون ساک مشکی روبردارو بیار حالا بهت میگم که چه کارهایی باید انجام بدی. داخل کمد یه بقچه ی سفید گلدوزی شده بود. من هم بقچه رو بهش میدادم واون رو باز می‌کرد ومی‌گفت اینا رو وقتی من مردم، هدیه 🎁 بدید به مرده شور .یه قواره چادرنماز گل گلی ،یه دونه چار قد خوشگل رنگارنگ ،چند تا پارچه پیراهنی ودوتا زیر شلواری مامان دوز... یه صابون شیر خارجی یه کفن وکیسه و سفیدآب ومقداری تربت که اونو داخل قبرم بذارید. من هم درحالی که می‌خندیدم ،میگفتم ننه جانم چقدر ساده ای وخوش خیال. مرده شورهم مرده شور های قدیم الان همه لاکچری شدن اینا به دردشون نمی‌خوره 🤣باید کارت بکشی در ضمن مرده هم خیلی زیاد شده سرشون اینقدر شلوغ شده که نگو .آخه به نظرت ،میان تو این ،هیری ویری،تو رو لیف وکیسه بکشن؟ بنده خدا شیلنگ آب روبهت می پاشه میگه ؛خداحافظ ننه ،نفرررر بعد! الان شده همون دوره‌ای که مثال می‌زدیدو می‌گفتید تا کسی نمرده بروجابگیر! بعدهم صابون مرده ی آینده و روسری خوشگل مرده شور رو با چادرش برا ی خودم برمی‌داشتم. می‌گفتم ننه ببین من دیگه کیییییی هستم. به مرده شور هم رحم نمی‌کنم .بعداً دوباره جاش بذار . البته دیگه کارتی شده یه کارت بذار اونجا بکشیم .وقتی می‌گفتم من حتی به مرده شورهم رحم نمی‌کنم. قاه قاه می‌خندید . می‌گفتم ننه حیف که کفن به دردم نمی‌خوره وگرنه اونم می‌بردم .بعد بقچه را نصفه نیمه می‌ذاشتم سرجاش. ننه هم میگفت خدا خیرت بده همینجوری که حرف می‌زنی دلم وا میشه بس که می‌خندم. تا می‌دیدم داره می‌خنده، همچین که وسایل مرده شور را برای خودم برمی‌داشتم یکی از آن چیزای قدیمی اش رو هم کش میرفتم و یاعلی بدو که رفتم. خداییش آدم با انصافی بودم همه را یک جا نمی‌بردم .ننه می‌گفت آخه جرأت نمی کنم این حرفهارو به دخترا بگم. اینقدررر ننه من غریبم درمیارن و گریه می‌کنن که بی‌خیال گفتنش می‌شم. منم می‌گفتم آخه; نه اینکه ،حالا به من گفتی .همه چیز درست شد ؟! بیچاره فقط شدی یه مرده ی بدون بقچه ..... و دوباره ننه..می‌خندید.😂😂 این آخریا عاشق پفک و قاقا لی لی شده بود. خاله‌هایم خیلی مقرراتی بودند اجازه نمی‌دادند بخورد .میگفتند براش خوب نیست .فشارش روبالامیبره و براش ضرر داره .ولی من گوشم بدهکار این حرفها نبود . دست بچه‌هام را میگرفتم وبه هوای خوراکی بچه‌ها یک کیسه زباله ی مشکی پر می‌کردم پر ازقاقا لی لی. اون هم مثل بچه ها با دیدن خوراکیهاکلی ذوق می‌کرد . می‌گفت اگه خالت بفهمه چی؟ می‌گفتم ننه بذار زیر تخت در پلاستیک رو هم گره بده . هر وقت دلت خواست بخورو پوستشو همون تو بگذار و گره بده ‌ اگه خاله ومامان اومدن و تفتیش کردن بگو اینو سارا برای بچه‌هاش گرفته. وقتی میان اینجا بچه‌ها حوصلشون سر نره بعدهم با خیال راحت همه رو بزن بر بدن. چنان با لذت پفک را در دهانش میذاشت که من کلی کیف می‌کردم .این اواخر مزه ی پیتزا هم زیر زبونشون رفته بود.می‌گفت ننه کاش دفعه بعد که اومدی برام پيتزا بگیری با هم بخوریم . آخریا دیگه زرنگ شده بودم. زنگ می‌زدم اول ببینم کسی رفته بهش سر بزنه ،یا نه. بعد با کلی خوراکی می‌رفتیم و با ننه حسابی خوش می گذروندیم. البتهههه بماند; که چقدرررر قایم باشک بازی درمی آوردم ،که مامانم و خاله ازاین داستان بو نبرند ولی باهم دیگه حسابی خوش می گذروندیم ‌‌‌.... وچقدر زود دیر شد 😫 اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شکم‌های خالی ✍سیده اعظم‌الشریعه موسوی بچه‌ها بی‌حال هرکدام طرفی دراز کشیده بودند. ام‌غسان به زحمت خودش را جلو کشید: کی میاد بازیِ شمردنِ دنده‌ها؟ بچه‌ها دوست داشتند بازی کنند، ولی توان بلند شدن نداشتند. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
پیر زن آسمانی ✍روناک میرزایی در کوچه ما را دید. نان گرفته بود. گفت، سقاخانه‌ی من هم بیایید ثواب دارد. می رفتیم. خوشحال می شد خوشحال بودیم. شب هفتم درب چوبی کهنه خانه ی دالانی نیمه تاریک بسته بود. با بچه ها در زدیم پیرمردی از خانه بغلی سرش را از پنجره بیرون آورد گفت: _ بچه ها اجر تان با امام حسین ع پیر زن امروز صبح سر سقاخانه تمام کرده ، مرده . فردا وسایل سقاخانه را خانه خودمان می‌آوریم از فردا شب تشریف بیارید اینجا در خدمتتان هستیم ، خدا خیرتان بدهد. همانجا جلوی در نشستیم من نوحه خواندم بچه ها سینه زدند و پیر مرد از پنجره طبقه بالا سینه می زد و اشک می‌ریخت. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
صدای گریه... با صدای گریه چشم گشود، باورش نمی‌شد... صدای گریه ضعیف و ناآشنایی از تهِ راهرو می‌آمد. چشم‌هایش هنوز سنگین خواب بود، ولی قلبش تند می‌زد. از جا بلند شد، اتاق تاریک بود و پنجره نیمه‌باز، باد پرده را مثل روحی سرگردان به بازی گرفته بود. دوباره صدا آمد؛ صدای یک نوزاد. یادش نمی‌آمد کسی در خانه باشد. او تنها زندگی می‌کرد... یا شاید نه؟ همین چند شب پیش خواب عجیبی دیده بود، زنی در لباس سفید، با نوزادی در آغوش، به او گفته بود: «وقتشه بیدار شی، دنیا منتظرشه...» از درِ اتاق که بیرون رفت، نور ضعیفی از آشپزخانه پیدا بود. با قدم‌هایی لرزان جلو رفت. پشت صندلی آشپزخانه، سبدی بود. درون سبد، نوزادی پیچیده در پتوی آبی روشن، با چشم‌هایی باز به او خیره شده بود. روی تکه‌کاغذی که کنارش گذاشته بودند نوشته بود: «او فرزند سرنوشت است... و تو، پدر او.» اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فریادی که به کربلا می‌رسد با صدای انفجار از خواب پرید. بوی خاک و دود، مثل شلاق بر صورت کوچکش نشست. دخترک، چادر مادر را محکم‌تر به دور تن لاغرش پیچید. مادر دیگر نبود. پدر هم. حالا فقط او مانده بود و برادری که از شدت ترکش، فقط نفس می‌کشید. در پناهگاه سیمانی، بین صدای هق‌هق بچه‌ها و فریاد مردان زخمی، گوشی شکسته‌ای را بغل کرده بود. باتری داشت، اینترنت نه. اما آخرین چیزی که در آن مانده بود، تصویر راهپیمایی اربعین بود. می‌دید زنانی را با چادرهای بلند، مردانی با زخم‌های قدیمی و کودکان خسته‌ای که زیر آفتاب قدم می‌زدند... کسی نوشته بود: «ما زینبی آمده‌ایم، راه حسین ادامه دارد.» اشک ریخت. نه از درد، از حسرت. او هم زینب بود، اما زینبِ غزه. با دستان کوچکش، روی زمین خاکی نوشت: «ما هم زنده‌ایم، ما هم با حسینیم… هر چند راه‌مان زیر بمباران باشد.» برادرش ناله‌ای کرد. زینب کوچک بلند شد، دست برادر را گرفت و در دل تاریکی، قدم زد. نه برای فرار. برای رسیدن. رسیدن به کاروانی که در دل جاده‌های نجف تا کربلا، زیر آفتاب و اشک، راه می‌رفت… با دل‌های زخمی، ولی با امید. زینبِ کوچک باور داشت: اگر در غزه بمانی و فریاد بزنی «لبیک یا حسین»، صدایت روزی از بین صدای انفجارها می‌گذرد و به کربلا می‌رسد… اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رضا ✍مریم عباسیان ساعت روی دیوار سر و ته شد، لوستر به لرزه افتاد. صدای انفجاری نه خیلی نزدیک نه خیلی دور در محله پیچید. همه‌ جا تاریک شد. رضا با گریه از خواب پرید. _مامان چی بود؟ سمیه ‌آب دهانش را فرو داد دستی به موهای ژولیده‌اش کشید. _پسرِ شجاع بپر تو بغلم. صدای گروپ گروپ مردم که در کوچه‌ی تاریک می‌دویدند تپش قلبش را بالا برد. یکدستی رضا را بغل گرفت هن هنش درآمد. دست دیگرش را در هوا می‌چرخاند تا به دیوار نخورد انگار نابینای مادر زاد شده بود. کورمال دست کشید لیوان را از جا ظرفی برداشت. شیر آب را باز و لیوان را زیرش گرفت آب که شره که کرد شیر را بست . ماه بی تاب، مهتاب را فرستاد از پشت پنجره سرک بکشد تا چشم‌های سیاه سمیه با نور کم‌رنگ مهتاب انس بگیرد و جلوی پایش را ببیند. رضا چسبیده بود به سینه‌اش،خیسِ خیس از عرق هر دو نفس نفس می‌زدند. از پنجره به کوچه چشم انداخت. شعله‌های آتش از پشت آپارتمان‌های دورتر از محله‌شان زبانه می‌کشید بوی دود از درز پنجره خودش را می‌چپاند توی خانه‌ی طبقه‌ی دهم. _مامان! پس بابا علی کی میاد؟ دلم بابامو می‌خواد. _بابا! ماموریتِ از اون ماموریت مُهّما، _منم بزرگ شم باید برم ماموریت. بوسه‌ای به لپ تپل و سرخ‌وسفید‌ش زد. _ تو بزرگ شو،حالا. به اتاق خواب برگشتند. رضا را روی تخت گذاشت و خودش نشست کنارش. گوشی را از لای ملافه‌‌ی بهم ریخته پیدا کرد. نور صفحه‌اش مثل چلچراغ بود در تاریکی و تنهایی. پیامی را نوشت «علی جان! سلام کجایی؟رضا می‌ترسه کی‌ میایی ی هفته‌اس نیامدی!!» ؛اما پاکش کرد. رضا با دست‌های کوچکش ملافه را مچاله توی بغلش و چشم‌های سیاهش را بست. سمیه بی‌قرار ماموریت علی بود. گفته بود دعا کن چندتایی وطن فروش رو می‌خواهیم دستگیر کنیم. پیام داد. «علی جان خوبی عزیزم؟ خدا قوت» کمی کنار پسرش دراز کشید. سینه‌ی‌ رضا بی‌صدا آرام بالا و پایین می‌‌شد. خیالش که کمی آسود قلبش دست از لگد پرانی برداشت. چشم‌هایش با تاریکی اُخت شده بود به پشت پنجره رفت. کوچه خلوتِ خلوت بود انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش مهمان پاهایی بوده که هراسان می‌دویدند. یکی از هر ده خانه نور کم جانی از پنجره ‌اش بیرون می‌زد. با پیامکی از علی گوشی روشن و خاموش شد. « خوبم. سمیه جان رضا رو ببوس.» نفسش را بیرون داد. دستش را بالا آورد. «خدایا شکرت» وضو گرفت به اتاق برگشت لبهای رضا روی هم می‌لغزید و شیرینی رویای دم دمای صبح را می‌چشید. چادر سفید نمازش را به سر انداخت. جانمازش را باز کرد. آسمان کم‌کم پرده سیاه شب را پس می‌زد. تکبیره الحرام گفت و قامت بست. انفجار بین زمین و هوا پرتش کرده نکرده رضا را در آغوش کشید. ماشین نرسیده به پیچ محله ایستاد. علی پیاده شد دو دستش را روی سر گذاشت. خدایا..هر چی تو بخوای.. بیسیم پیج‌اش کرد. شماره..یک..به .. کد..۱۴... رضا ماموریتش همراهی مامان سمیه شد، عروس سفید پوش باباعلی. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نوایی ✍سارا کردی نوایی نوایی ...... همه بی‌وفایند تو گل با وفایی همیشه درحال خوش رقصی برای مادربزرگ‌هایم بودم انگار دوست داشتم .همیشه خوشحال باشند و خوشحال بمانند. هرکاری میکردم تابتونم ذره‌ایی خنده ی روی لبشون بنشینه. مادرمادریم راننه جان صدا می‌کردم. ننه به رادیو خیلی علاقه داشت. چون گوشاش سنگین بود. رادیو را تا آخرین حد ولوم بالا می‌برد. تلویزیون هم همزمان روشن بود. یه روز که در منزل ننه جانم تشریف داشتم. رادیو آهنگ نوایی نوایی را پخش کرد. ننه جان خیلی ازآهنگ خوشش آمد. من‌هم بعد آهنگ چند خطش را دستوپاشکسته براش خوندم.ننه گفت این شعر رو یاد بگیر خیلی قشنگه.... خنده‌ام گرفت. آخه از صدام هیچ خوشم نميومد. حتی یکبارهم توی هم آواز نخونده بودم چه برسه....... اما به خاطر دل ننه جان رفتم وشعر رو حفظ کردم. یک روز بعدازظهر تابستان که به منزلش رفتم. حیات قدیمی، که آشپزخانه دستشویی و حمام پایین حیاط ‌ ودواتاق بزرگ بالای حیاط با یک تراس و یک درخت مو که مثل آلاچیق تا وسط حیاط آمده بود‌. همیشه صبح که می‌شد کارهاش رو انجام می‌داد. زیلو رو توی تراس پهن می‌کرد. چند تا پشتی هم میذاشت وبساط چای رو به راه می‌کرد ومنتظر بچه‌ها می‌شد تاببینم کدام یکی بهش سر می‌زنه. یک روز بعد ازظهر که رفتم. دیدم ننه منتظر نشسته ،درب حیاط، همیشه نیمه باز بود .چون گوشاش سنگین بود می ترسید ،کسی بیاد وپشت درب بمونه.. خلاصه اون روز، هیچکس نبود. من و دخترم تنها بودیم. دخترم کوچک بود. بعد از خوش وبش وصرف چایی ،ننه جان دستور داد؛ شعر نوایی نوایی را برایش بخونم... گفتم :آخه ننه جان ، بنده شاعرم یاخواننده‌، بابا کوتاه بیا ،همون رادیو روبزار رو قسمت لرستان تا شب برات آهنگ پخش کنه. گفت نه تو بخون واصرار که تو بخون‌. چون از اونا بهتر میخونی.مگه چه چیزی ازاونا کمتر داری ..‌ خلاصه برای دل ننه جان شروع کردم به آواز خوانی !ننه جان هم خوشحال وسطاش بابنده هم خوانی می‌کرد .بعدش هم طبق معمول با مسخره بازی ختمش کردم .که باپایان این نشست ،باخنده وشادی درکنار ننه جان،تازه بد بختی های بنده‌ شروع شد. جلسه ی بعد که به منزل ننه جان رفتم خاله جانم ومادرم هم آنجا بودند وننه جان قبل از آمدن بنده از صدای بنده وهنرمندیهام حسابی تعریف کرده بود‌. وآنها هم مشتاق که هرچه زودتر هنرم را به اجرا بگذارم. در دلم میگفتم خدایا آخه این چه غلطی بودکه کردم .ازحالا به بعد باید میهمان های ننه خانم را بااجرای موسیقی زنده پذیرایی کنم. همچنان که درحال غلط کردن یواشکی بودم‌. خاله ومامان هم رو درخواستشان پا فشاری می کردند‌.ننه جان هم می‌گفت بخون دیگه انگاری میخوایی شاخ قول روبشکنی.. ازاین همه سماجت حرصم گرفته بود. ودرحال توبه کردن از خوش رقصی هایم بودم .که مامانم گفت ولش کن خودم برات میخونم. ننه جان هم گیر داده بود نه خودش باید بخونه. خلاصه با آن صدای زیقم که هنوز درگوشم مانده !دست وپاشکسته هنرم راتقدیمشان کردم . مامان وخاله همزمان خنده‌ای کردند وگفتند ننه به خاطر این صدای زیق زیقو این همه اسرار کردی. هر وقت خواستی به خودمان بگو یگ آهنگ نه ده تا آهنگ برایت بخوانیم. اما این حرفها تو کتِ ننه جان نمی‌رفت که نمی رفت. ننه جان فقط با صدای بنده حال می‌کرد وبس. ازترس خوانندگی با آن صدای افتضاحم چند وقتی ننه جان را ازدیدارم محروم کردم. ننه جان سراغم را گرفته بود وگفته بود دلم هوایش راکرده به سارا بگویید؛حتما بهم سر بزند. خلاصه بعد ازچند وقت که به دیدار ننه جانم رفتم. توراه خداخدا می‌کردم .نوایی نوایی که برای بینوایی من سروده شده بود را ازیادبرده باشد. دوباره دعا می‌کردم خدایا کسی اونجا نباشه. وقتی رسیدم گوشه در باز بود. دیدم بله دوست چندین ساله ننه جان برای تجدید دیدار آمده بود. قبل از من ننه حسابی ازکمالات نداشته ام برای حاج خانم گفته بود. اوهم مشتاق که خدا کند تا اینجا هستم سارا خانم بی نوا بیاید. خلاصه تشریف بردم داخل همه چیز به خوبی وخوشی داشت پیش میرفت .که رادیو درحال پخش بود. ننه صدایش را کم کرد وگفت برای حاج خانم نوایی رابخوان ...بماند که چه نذرونیازی کردم که این بخش باموسیقی زنده توسط بنده اجرا نشه. چه داستان‌هایی داشتیم حالا که به آنروزها بر می‌گردم می‌بینم ننه جان یه پیشگو بود ومن نمیدونستم. باخودم زمزمه می‌کنم کاش ننه جان زنده بودو می‌دیددارم تورادیو برنامه اجرا میکنم. ومن بی نواهزاران بار برایش نوایی نوایی می خواندم. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
شهید ✍رضا میرزایی صبح زود بود، دقیقا یادم نیست، فقط نور و صدای مهیبی تمام خانه را در چشم بر هم زدنی زیر و رو کرد. آپارتمانهای روبروی مجتمع ما هدف جنگنده های صهیونیستی قرار گرفته بودند، پدرم یک بند فرمان می داد و داد می کشید: _ چیزی نیست نترسید ... فاطمه فاطمه پدر جان کجایی... فرشید بابا زنده ای ....فرزاد کجایی بابایی بیا تو هال... مادرتونو کو زینب خاتون زینب جان زینب بابا کجایی ... جواب بده جانم فکر کنم موج انفجار پدرم را گرفته بود داشت نماز می خواند در هال که حمله موشکی انجام شده. تمام شیشه ها داخل خانه ریخته بود. از کف پای پدرم خون زیادی می آمد متوجه نبود تمام فرشها را خونی کرده بود. یک بند فریاد می زد در تاریکی. خبری از مادرم نبود در اتاق کج و ماوج را کناری زدیم اصلا اتاقی وجود نداشت یک طرف ساختمان کامل تخریب شده بود و پایین ریخته بود. ما طبقه هفتم برج بودیم روبرو هم کلا یک سمت ساختمانشان نبود و ریزش کرده بود. مصیبت آوار شد سرمان در تاریکی مطلق خانه سر و صدا و گریه و زاری فاطمه خواهرم و برادرهای کوچکترم کلافه ام کرده بود. صدای الله اکبر آمد صداهای بیشتری صدای اول را همراهی کرد حتی جمعیت زیادی الله و اکبر و مرگ بر اسراییل و مرگ بر امریکا می گفتند. مرگ بر اسراییل مرگ بر امریکا... سو سوی نور چراغ قوه هایی از دور دیده می شد. همین که وارد هال شدم پدر روی زمین افتاد بود اول با پا به او برخورد کردم. همین که کور مال کور مال به طرفش رفتم فهمیدم پدرم غش کرده، ترکش خورده بود دستم خونی شد. صدای بچه ها بود ولی آنها را پبدا نمی کردم مگر وسعت خانه ی ما چقدر شده بود که اینقدر دور از هم شده بودیم .صدای آژیر امداد و آتش نشانی آمد. نتانیاهوی پلید کار خودش را کرد این سگ هار به پشتیبانی امریکا زنجیر پاره کرد. سرم گیج رفت حالت تهوع گرفتم و استفراغ کردم. چشم که باز کردم بیمارستان بودم. پدرم و مادرم و برادرم شهید شده بودند. از بچه ها و تلویزیون خبردار شدم فرمانده هان نظامی و دانشمندان و مردم را هدف گرفتند یاد دکتر افتادم . این مرد بی ادعا و فروتن داشمند هسته ای بود بارها به شوخی به پدرم گفته بود "با مواد کار می کنم" و هر بار پدرم هم به شوخی به دکتر می گفت " مراقب باش مواد نگیردت" موشک باران اسراییل غاصب شروع شد با همان سر و صورت زخمی و بسته کیف کردم از شخم زدن سر زمین های اشغالی دلم خنک شد حض کردم و امریکا هم هیچ غلطی نکرد. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall