جنگ و وانیل
✍ محمد سبحان گودرزی
وقتی ناشر در سال هزار و هشتصد و خرده ای تماس گرفت با شماره تولستوی، آهنگ پیشوازش را تا یکجاهایی شنید و بالاخره آقای تولستوی موبایل را برداشت از او پرسید که می خواهد نام کتابش چه باشد؟
+می خواهی نام کتابت چه باشد؟
- والا چه بگویم...
+ لئو جان(نامِ تولستوی، لئو بوده) کتاب زیر دستگاه آماده چاپ است. این چه عادت بدیست که تو داری؟ چرا هر سری نام کتاب را دقیقه نودی می گذاری؟
- ببین کتاب دربارهی جنگ است، بخش هاییش هم ضد جنگ است، مخالف جنگ چه می شود؟ آها صلح دیگر! بگذارید جنگ و صلح .
+ ای خدا از دست تو .. مطمئنم ازین کتاب هایی می شود که تا ۵ سال دیگر حتی خانواده خودت هم اسمش را به خاطر نمیآورد. راستی هزینه های ناشر را می خواهی چه...
_صدایت نمی آید ناشر جان!
از روی قله ای بلند در گردنهی مهمی از تاریخ چشم می دوزم به گذشته ای نسبتاً دور در جایی نسبتاً دور، به چشم های تولستوی؛ مخالفم! هیچگاه صلح ضد جنگ نبوده است لئو(گفتم نامش لئو بوده دیگر!).
آتش گلوله هیچگاه با بلند شدن پارچه سفید در دست پسرک لبخند به لب روستایی قطع نشده. تنها اتفاقی که افتاده این بوده که سرباز دشمن هم لبخند زده، با لبخند نشانه رفته و چند ثانیه بعد از پسر جز جنازهی خندانی، از پرچم سفید جز پارچه سوخته ای و از روستا جز ویرانه ای باقی نمانده بوده.
جنگ های تاریخ هیچگاه با آتش بس، با مصالحه، با لبخند به پایان نرسیده است. ضد جنگ برای من یعنی چمن های روییده در شنی تانک های منهدم شده، یعنی کودکانی که بازیشان شمردن صدای انفجارها و دعا برای خطا رفتن موشک ها است، یعنی دود قلیان کافه های لبنانی در لحظات لرزیدنِ زمین زیر باران موشک ها!
ضد جنگ برای من یعنی وانیل ، وقتی در روز هشتم جنگِ دوازده روزه سید با تعجب به من گفت: "وسط این هیری ویری مادر مام سفارش خرید وانیل داده!" و من با تک تک سلولهای مغزم درک کردم مادری را که میخواهد در سخت ترین روزها زنده باشد! میخواهد زیبایی ها را الک کند، هم بزند، بگذارد توی فر و بعد از ۲۵ دقیقه بوی حیات، عطر زندگی و طعم مقاومت را در سنگرش، در خانه اش پخش کند.
میخواهد کیک بپزد، کیک وانیلی و رویش با خامه مرگ بر اسرائیل بنویسد، بنویسد که؛ حرامزاده ها! ما هنوز زنده ایم!
ضد جنگ یعنی عطر وانیلِ نرم، روشن و شیرین وسط بوی باروت های جنگی، یعنی جریان دادنِ حیات در تک تک ارکانِ جهاد، یعنی مبارز زیستن!
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
او شبیه کیست؟
✍️شریفی
خانم پرستار کنار تخت شیما ایستاد و دستی به موهای فرفری او کشید و گفت:
«شیما جون فکر می کنم اون میکروب شیطون و ناقلا از بدنت خداحافظی کرده و رفته، حالت خوبِ خوب شده عزیزم! .»
چشمهای شیما از شنیدن این خبر برق زد و گفت: «آخ جون! یعنی فردا می تونم برم خونه؟ آخ جون یعنی می تونم برم پیش دوستام؟ چقدر دلم براشون تنگ شده!»
خانم پرستار لب و لوچه اش را آویزان گرفت و گفت:
«ای دختر بلا، دلت برای من تنگ نمی شه؟ »
بعد خندید و ادامه داد:
«شوخی کردم، اصلا هم دلت برام تنگ نشه ها دوست ندارم دیگه برگردی بیمارستان.»
شیما و خانم پرستار ریز ریز با هم خندیدند.
شیما از پنجره ی اتاق به آسمان پر ستاره نگاهی انداخت و خدارا شکر کرد که خوب شده.
او یاد اولین روزی افتاد که به بیمارستان رفته بود، خیلی خیلی سخت بود.
او اصلا بیمارستان را دوست نداشت و یک ریز گریه می کرد، چون دلش برای مهدکودک و دوستانش تنگ شده بود.
اصلا از قرص و آمپول خوشش نمی آمد.
یاد وقتی که با خانم پرستار بد اخلاقی کرده بود افتادو از خودش خجالت کشید و مچاله شد زیر پتو.
آهسته گفت:
«چقدر خانم پرستار صبور و مهربونه که جیغ و ویغ های منو تحمل میکرد ، اون مثل یک فرشته اس.»
آرام خوابش برد.
یک دفعه صدایی از لابه لای ستاره ها بلند شد، صدایی شبیه صدای خانم پرستار .
یک فرشته ی زیبای سفید پوش!
شیما گفت: «وای چه فرشته ی قشنگی!»
فرشته خندید و گفت: «تو هم فرشته ای مگه خبر نداری؟!»
شیما که یاد جیغ و ویغ هایش بود، با خجالت گفت:
«نُچ! من اصلا هم فرشته نیستم، من یک دختر غُرغرو و اخمو هستم. »
فرشته بال های نرم و نازکش را روی سر شیما کشید و باهمان صدای مهربان گفت:
«مگه می شه؟ اسم من فرشته ی صبره، فقط بچه هایی که صبور هستن منو می بینن، شاید خودت خبرنداری که صبور شدی. اصلا مگه یادت نیست روز اول اینجا چقدر گریه می کردی؟ حالا که گریه نمی کنی! بیمارستان که عوض نشده تو عوض شدی ،مگه نه؟!»
شیما که به حرفهای فرشته فکر می کرد، یکهو با ذوق گفت : «آهان، فهمیدم من شبیه خانم پرستار شدم، اون به من صبر کردن رو یاد داده، آخ جون من شبیه اون شدم، راستی فرشته ی مهربون تو می دونی خانم پرستار خودش شبیه کی شده؟»
لپ های فرشته با شنیدن این سوال صورتی و نور نوری شد، انگار یاد یک نفر خیلی مهربان و دوست داشتنی افتاده، از خوشحالی اشک در گوشه ی چشمش جمع شد و گفت: «شبیه یک خانم مهربان و صبور که خیلی خیلی خوب است. »
شیما سرش را کج کرد و گفت :
«خوش به حالش از کوچیکی هاش خیلی خوب بوده؟ از اولِ اول!؟»
فرشته گفت:
«بله، انقدر خوب که همیشه پدرش می گفته تو زیبایی من هستی، تو افتخار مایی!»
شیما آب دهانش را قورت داد و گفت: «اسمش را نگفتی لطفا زودتر بگو.»
«خانمِ ما زینب، خانمِ ما زینب، ایشون عزیز پدرو مادرش بوده، نوه ی پیامبر خدا( ص) هم هستن.»
بعد فرشته غصه اش گرفت و گفت :
«خانم ما زینب، توی یک امتحان خیلی سخت، خیلی صبر کرد، ومثل یک پرستارصبور و مهربون، همه رو آروم می کرد .»
همین طور که فرشته ی صبر داشت در مورد خانم زینب (سلام الله علیها) صحبت می کرد، دورش پر از فرشته های کوچولو موچولو شده بود، که همگی از شنیدن اسم زینب لپ هایشان صورتی و براق شده بود.
یکی از فرشته ها که از بقیه ریزه میزه تر بود گفت:
«اسم دیگه ی ایشون ملیکه آسمونه، یعنی یک فرشته ی صبور آسمانی.»
آن شب شیما خیلی خوش حال بود چون از فرشته فهمید، هر کس بیشتر صبر کند، بیشتر شبیه حضرت زینب (سلام الله علیها) می شود.
درست مثل خانم پرستار، که یک فرشته ی صبور و مهربان است.
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
رحمة للعالمین
✍️شریفی
پدر من شاعر است، اجدادم هم شاعر بودند.
هر وقت به دیدار شیخ قبیله می رود، آن شب با مادرم دعوا ندارد.
چون دستش پر از سکه است و نانخوری مادرم به چشمش نمی آید.
مادرم می گوید زیاد جلویش آفتابی نشوم، من هیچ وقت نفهمیدم چرا؟
هر وقت چشمش به من می افتد اخمهایش توی هم می رود و شمشیرش را بر می دارد و از چادر میزند بیرون.
من خیلی خودم را در آینه نگاه می کنم، ولی زشت نیستم.
چشمهایم مثل آهوهایی ست که پدر شکار می کند، درشت و سیاه.
ابروهایم هم پیوسته است، مثل شمشیرهای در هم رفته ی پدر.
موهایم را همیشه روغن می زنم و می بافم،
من زیبا نیستم؟
برادرم را همه دوست دارند، من هم خیلی دوستش دارم ولی خب دلم خیلی میگیرد، پدرم او را روی زانو می نشاند و لقمه به دهانش می گذارد و از آن شعرهای حماسیش برایش می سراید.
می گوید؛ دلش با او قوت گرفته، برای عرب فخر است و جنگ آور است.
من دلم قنج می زند یکبار فقط یکبار هم که شده پدرم مرا ببوسد و نوازشم کند.
یک بار وقتی خواب بود دستش را با ترس گرفتم و بوسیدم، خیلی گرم بود، من او را از ته قلبم دوست دارم.
چند روزیست پدرم به من بیشتر نگاه می کند، دیروز برای برادرم یک شمشیر ساخت، برای من هم یک جفت گوشواره.
او چند روزیست با محمّد دوست شده، یعنی محمّد با او دوست شده، فکر کنم محمّد این کارها را به او یاد داده.
او امروز مرا روی شانه هایش گذاشت و چرخاند، می گفت؛ محمّد گفته تو ریحانه ای.
او برایم شعر گفت و خندید؛
ریحانه ی بابا،
کاش زودتر تو را می شناختم...
هم تو را هم محمّد را...
کاش نسیم رحمت محمّد...
دلهامان را زودتر می نوازید...
کاش گاهی شمشیر به غلاف برده و
عطر ریحانه را استشمام می کردم.
من آن روز خوش حال ترین دختر صحرای عرب بودم، فقط چون پدرم با محمّد دوست شده.
خدا کند محمّد با مرد همسایه هم دوست شود چون زنش حامله است، اگر اینبار هم بچه اش دختر باشد...
مرد همسایه دخترها را، دخترها را، من خیلی می ترسم.
نوزاد خیلی کوچک است،نمی تواند از خودش دفاع کند، صدای گریه چندتایشان را هر شب در خواب می شنوم.
خدا کند محمّد زودتر با او دوست شود...
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall
روایت شهر عشق
«قائمشهر»
✍انبیا امانی مله
با «همت» بعد از اغتشاش هجده دی ۱۴۰۴ آشنا شدم.
اخبار میزان خسارت به اموال عمومی شهرهای مختلف را اعلام میکرد:
صدهمت، پونصد همت، سی همت و ...
اولش خیال کردم همت واحد جدید پول ایران است و من از بس که سرم توی تاریخ بیهقی بود، از اخبار و اقتصاد روز کشورم خبر نداشتم.
بعدش که فهمیدم همت سرواژه هزار میلیارد تومان است، کلی به خودم خندیدم.
بعد خنده ام تبدیل شد به خوف، و بعد ناراحتی و بعد اشک و آه!
این عددها چقدر بزرگ بودند. خسارت شهر خودم، قائمشهر را جستجو کردم؛ صد میلیارد تومان!
می شد با این مبلغ، زخم های عمیق شهر را رفو کرد.
اما این عدد حالا باید صرف جبران خسارت می شد.
خسارتی که عده ای بیگانه با شهر عشق، طی سه ساعت به بار آورده بودند.
حکایت شهر عشق به قول بزرگان اهل دل و ادب ولایتم، حکایت گذر تاریخ است بر این دیار. «عین»اش از علی آباد، نام قدیم قائمشهر گرفته شد و «شین» آن از شاهی، که دوام نیاورد و «قاف» که عشق را کامل کرد. عشق، حضرت قائم است که منتظریم بیاید تا ما شِعب نشینان قرن پانزدهم را نجات دهد از تحریم و تهدید.
معترضین هجده دی می گفتند اعتراض داریم به این گرانی ها که آرزوهای ما را خفه کرده، جوانی ما را پرپر کرده و آینده ما را به باد داده است. ما برای جوانی ای که نکردیم حق داریم صدایمان در بیاید.
اما صداهای خیابانی چیز دیگری میگفت: «ما ملت کبیریم ایران رو پس میگیریم.»
پس می گیریم؟ از کی؟
به دنبال جواب این سوال، عده ای خودشان را از جمع آشوبگران جدا کردند.
آشوبگرانی که ماشین یک شهروند عادی را وسط میدان طالقانی آتش زدند.
بانک را تخریب کردند.
به ساختمان اداره برق نزدیک فرمانداری هجوم بردند. کارمند کشیک آن شب را بی گناه کشتند. با شلیک گلوله!
«بهرام محمدی» شهید راه خدمت شد. و خونش راه را روشن کرد برای عده ای دیگر تا کنار بکشند از این آشوب داعشانه.
آشوبگران درب حسینیه طالقانی کوچکسرا را شکستند. قرآن ها را وسط خیابان آوردند و آتش زدند و بعد هم حسینیه را.
اینجا هم عده ای دیگر کنار کشیدند و گفتند
ما معترضیم، اما نه به هر قیمتی.
نه به قیمت بی شرفی و سوزاندن هویت دینی. حسینیه برای حسین علیه سلام است. برای حسینی که خیلی زحمت ما را کشیده است.
باز هم عده ای رفتند و راهشان را از آشوبگران جدا کردند.
مزدوران بیگانه ماندند. بیگانگانی که کینه شان به بلندای تاریخ بود. در امتداد همان یهود صهیونی که میخواست پیامبر اسلام را در گهواره بکشد.
در امتداد کینه ای که خانه علی را آتش زد و سر حسین را برید.
و چه سرها که شب هجده دی ۱۴۰۴ بریده شد.
بعد از سه ساعت نیروهای امنیتی شهر وارد عمل شدند و آرامش را به شهر برگرداندند.
صدای الله اکبر توی کوچه پس کوچه ها پیچید.
چه شعار دلگرم کننده ای.
خدایی که بی نهایت بزرگ است.
بزرگتر از همه صداها.
و های و هوی ما هبوطیان که بهانه خلقت و عهد الست را یادمان رفت.
یادمان رفت آمده ایم چند صباحی عاشقی کنیم.
اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است.
https://eitaa.com/StoryHall