eitaa logo
سرای داستان
59 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
رحمة للعالمین ✍️شریفی پدر من شاعر است، اجدادم هم شاعر بودند. هر وقت به دیدار شیخ قبیله می رود، آن شب با مادرم دعوا ندارد. چون دستش پر از سکه است و نانخوری مادرم به چشمش نمی آید. مادرم می گوید زیاد جلویش آفتابی نشوم، من هیچ وقت نفهمیدم چرا؟ هر وقت چشمش به من می افتد اخمهایش توی هم می رود و شمشیرش را بر می دارد و از چادر میزند بیرون. من خیلی خودم را در آینه نگاه می کنم، ولی زشت نیستم. چشمهایم مثل آهوهایی ست که پدر شکار می کند، درشت و سیاه. ابروهایم هم پیوسته است، مثل شمشیرهای در هم رفته ی پدر. موهایم را همیشه روغن می زنم و می بافم، من زیبا نیستم؟ برادرم را همه دوست دارند، من هم خیلی دوستش دارم ولی خب دلم خیلی می‌گیرد، پدرم او را روی زانو می نشاند و لقمه به دهانش می گذارد و از آن شعرهای حماسیش برایش می سراید. می گوید؛ دلش با او قوت گرفته، برای عرب فخر است و جنگ آور است. من دلم قنج می زند یکبار فقط یکبار هم که شده پدرم مرا ببوسد و نوازشم کند. یک بار وقتی خواب بود دستش را با ترس گرفتم و بوسیدم، خیلی گرم بود، من او را از ته قلبم دوست دارم. چند روزی‌ست پدرم به من بیشتر نگاه می کند، دیروز برای برادرم یک شمشیر ساخت، برای من هم یک جفت گوشواره. او چند روزی‌ست با محمّد دوست شده، یعنی محمّد با او دوست شده، فکر کنم محمّد این کارها را به او یاد داده. او امروز مرا روی شانه هایش گذاشت و چرخاند، می گفت؛ محمّد گفته تو ریحانه ای. او برایم شعر گفت و خندید؛ ریحانه ی بابا، کاش زودتر تو را می شناختم... هم تو را هم محمّد را... کاش نسیم رحمت محمّد... دلهامان را زودتر می نوازید... کاش گاهی شمشیر به غلاف برده و عطر ریحانه را استشمام می کردم. من آن روز خوش حال ترین دختر صحرای عرب بودم، فقط چون پدرم با محمّد دوست شده. خدا کند محمّد با مرد همسایه هم دوست شود چون زنش حامله است، اگر اینبار هم بچه اش دختر باشد... مرد همسایه دخترها را، دخترها را، من خیلی می ترسم. نوزاد خیلی کوچک است،نمی تواند از خودش دفاع کند، صدای گریه چندتایشان را هر شب در خواب می شنوم. خدا کند محمّد زودتر با او دوست شود... اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
📚آموزش اصول و فنون داستان‌نویسی 🎙️زنده‌یاد استاد نشستن پای صحبتِ قله‌های داستان‌نویسی معاصر، تنها یادگیری تکنیک نیست؛ درک روحِ روایت است. در این جلسات، مرحوم استاد معروفی ما را با الفبای خلق یک جهان داستانی و ظرافت‌های نوشتن یک اثر ماندگار آشنا می‌کند. 🔗 با کلیک روی عنوان هر درس، مستقیماً به فیلم جلسه مربوطه منتقل می‌شوید. درس اول: مبانی داستان نویسی درس دوم: چهارستون داستان درس سوم: زمان در ادبیات داستانی درس چهارم: عنصر کشش درس پنجم: منطق روایت درس ششم: عناصر تهدیدکننده داستان درس هفتم: شخصیت‌پردازی۱ درس هشتم: شخصیت‌پردازی۲ درس نهم: دیالوگ و شخصیت درس دهم: راست‌نمایی ⏳این فهرست در حال تکمیل است... 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
آخرین سین هوا طعم گسی داشت؛ آمیخته‌ای از بوی غلیظ زعفران سحری همسایه و فلز سوخته‌ای که از حاشیه شهر می‌آمد. سپیده لبه تخت مچاله شده بود. نور آبی گوشی تنها چراغ اتاق بود که هر چند لحظه یک بار روی صورت خسته و معترضش می‌افتاد. پیام‌ها مثل تیک‌تاک ساعتی کلافه‌کننده می‌آمدند و می‌رفتند؛ کلمات پوچی که بوی تکرار می‌دادند. سپیده در میان این هیاهوی مجازی، دنبال چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چیست؛ شاید یک دیده شدن واقعی حتی به قیمت گم شدن در مسیری اشتباه. تنها پنجره‌ای که در گوشی‌اش رو به آرامش باز می‌شد، چت شخصی با «مسافر» بود. غریبه‌ای که ماه‌ها بود بدون هیچ تصویری، سایه‌به‌سایه با تنهایی او راه آمده بود. مسافر نوشته بود: «سپیده، ستاره‌ها امشب بی‌قرارن. تو هم صدای طبل جنگ رو می‌شنوی؟» سپیده با تلخی تایپ کرد: «صدای تپش قلب منه مسافر. از این سکوت مرده خسته‌ام. از بابام که تسبیحش از من بهش نزدیک‌تره. انگار من فقط یکی از وسایل این خونه‌ام که خاک می‌خوره.» پاسخ مسافر، مثل همیشه یک مکث طولانی بود: «شاید سکوت اون، سنگر دعاهاش باشه. آدم‌ها گاهی از ترس اینکه بلد نباشن عشقشون رو ابراز کنن، پشت دیوار سکوت قایم می‌شن. تو لایق این نیستی که چشمهات رو خرج پیام گوشی آدمای رهگذر کنی، دختر ماه.» سپیده بغضش را فرو خورد. این غریبه، روح او را از تمام کسانی که در واقعیت کنارش بودند، بهتر ورق می‌زد. صدای بم و آرام پدر از پشت در آمد: «سپیده بابا، برای سحری بیدارت کنم؟» سپیده بدون اینکه نگاهش را از گوشی بگیرد، با لحنی سرد گفت: «میل ندارم. می‌خوام بخوابم.» صدای ملایم بسته شدن در و بعد، صدای کشیده شدن کت قدیمی پدر روی دستش آمد. پدر گفت: «می‌رم کمی نون تازه بگیرم و برگردم. نونوایی‌ها شلوغه، هوا هم که ناآرامه. مراقب خودت باش.» پدر که رفت، مسافر آخرین پیامش را فرستاد: «بخواب و نترس از هجوم تگرگ... یادته این شعر رو؟ امشب شب عجیبیه. اگه یه روز نبودم، یادت نره که تو لایق پیدا شدنی، نه گم شدن.» انفجار، نظم اتاق را به هم ریخت. شیشه‌ها با صدایی وحشتناک خرد شدند و زمین زیر پای سپیده لرزید. اولین واکنشش، چک کردن گوشی بود: «ترسیدم! کجایی؟» پیام تیک خورد، اما «سین» نشد. یک ساعت بعد سپیده در راهروی نیمه‌تاریک بیمارستان صحرایی میان ملحفه‌های خونی و رفت‌ و آمدهای سراسیمه کتی قهوه‌ای را شناخت؛ کتی که هنوز بوی نان تازه و تنهایی می‌داد. روی برانکارد، پدر آرام بود. آرام‌تر از تمام سال‌هایی که در سکوت تسبیح می‌انداخت. ترکش، درست روی سینه‌اش نشسته بود. پرستار بدون حرف گوشی خونی و ترک‌خورده‌ای را که در مشت گره‌شده‌ی پدر مانده بود، به سپیده داد. سپیده با دستانی لرزان، قفل گوشی را باز کرد. صفحه چت باز بود. نام مخاطب: «سپیده‌دم من». بالا رفت... تمام ماه‌ها را بالا رفت. تمام آن شب‌هایی که فکر می‌کرد در خانه تنهاست، مسافر در اتاق بغلی، با انگشتانی لرزان برایش از «دختر ماه» می‌نوشت. تمام آن جملاتی که او را از پرتگاه اشتباهاتش عقب کشیده بود، از پشت همان دیوار سکوت آمده بود. پدر با کلمات یک غریبه، برای دخترش پناهگاه ساخته بود. آخرین پیام در پیش‌نویس مانده بود؛ پیامی که هرگز ارسال نشد: « نون تازه رو گرفتم. دارم می‌آم...تو زندگی منی سپیده...» سپیده به صفحه گوشی خیره ماند. حالا دیگر نه صدای آژیر می‌آمد و نه صدای انفجار. فقط سکوت بود. انگشتش را روی دکمه‌ی ارسال گذاشت، آه اما دیگر ... خیابان بوی دلنشینی داشت؛ بوی دست بابا که عطر نان تازه می‌داد... سپیده گوشی را روی قلبش گذاشت و به «آخرین سین» مسافری نگاه کرد که تمام عمر، کنارش بود و او هرگز ندیده بودش. اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall
🌼زنبیل ننه باد زمستان از کوچه تنگ و باریک بالا می‌رفت، صدای خش‌خش برگ‌های خشک انار جمع می‌شد زیر دیوارها. هوا هنوز به روشنی نرسیده بود که صدای در آهسته با سه تقّه‌ی پشت سر هم‌ بلند شد. می‌دانستم خودش است ...ننه. مدام همین ساعت می‌آمد، با چادر چاقچول خاکستری، پاپوش نمدی و زنبیلی حصیری که طنابش از بس بار کشیده بود، ته‌اش ریخته بود لابه‌لای نی‌ها. باز در را باز کردم. «سلام روله عزیز...» به لبش خنده نشست، اما چشم‌هایش آب داشت. زنبیلش را گذاشت کف حیاط، کنار تشت مسی. بخار نفسش تا دم تاریک ایوان کشیده شد. گفتم: «ننه، چرا این‌قدر زود اومدی؟ هنوز هوا تاریکه...» گفت: «دلم برات تنگ شده بود. گفتم بیام کمکت، یه استکان چایی هم بخوریم.» نشست لب کرسی، لحاف مخملیش را مرتب کرد و آن انگشت‌های لطیف اما کارکرده را رو به آتش گرفت. من اما کار داشتم. همیشه کار داشتم. دیگ مسی را می‌سابیدم، طوری که برقش مثل آینه می‌زد توی چشم. می‌خواستم خانه و ظرف و لباس برق بزند، برای این‌که آقا جواد خوشش می‌آمد همه‌چیز تمیز باشد. او از آن مردهایی بود که ظاهر یا به قول ننم بین مردمی برایشان همه‌چیز است. پالتو پشمی آبی‌ام را یک دوستش از فرنگ آورده بود. پاشنه‌ی کفش‌های چرمی‌ام، صدای خوشی داشت روی پله‌های سیمانی. همه محل بهم می‌گفتن: «زن جواد خوشگله!» ننه‌ام اما از جای دیگری آمده بود؛ از باغ‌های پسته‌ی قم، از زیر سایه‌ی درختان سبز و خاکی که حالا مال باغداران پیر بود. روزگاری دختر یکی از همان مال‌دارها بود، اما دست روزگار هم مال را از او گرفت، هم جوانی‌اش را. آقا داش‌هادی، پاسبون شاه، آقام بود. او مردی بود با سبیل‌های پرپشت و چشم‌هایی مهربان. خلقش تند نبود، اما اعتقاد داشت همه باید نوکر شاه باشند. دلش با خدا بود، زبانش با حکومت. ننم هر سال یک گونی پسته سهمش می‌شد از باغی که زمانی خودش در آن بزرگ شده بود. و حالا، پس از همه آن سال‌ها، تنها دلخوشی‌اش من بود و بچه‌ها. هی نشسته بود زیر کرسی، قند در چای کم‌رنگش می‌زد و نگاه می‌کرد به دست‌های من که دیگ می‌سابیدند. چند بار گفت: «صدیقه، روله‌م، بیا یه کم بشین کنارم. اون نعلبکی‌های گل‌سرخی رو بیار، یه استکان با هم بخوریم.» اما گوشم بدهکار نبود. به خودش و حرف‌هایش عادت کرده بودم. می‌خواستم برسم به کارها، به برق دیگ و شیشه وآینه‌ها... که اگر خانه برق نمی‌زد، آبرویم جلوی زن رضا چلویی می‌رفت. زن رضا چلویی همیشه نو بود، همیشه جلوتر از همه. من نمی‌خواستم کم بیاورم، مخصوصاً امشب. قرار بود آقا جواد بروبیایی عظیم بگیرد در مهمان‌خانه‌ی وزیری، میدون اصلی شهر. همه مردهای ماشین‌دار شهر بودند. بعدش هم تیاتر. او دست‌کم از فرنگی‌ها نداشت، پس نباید زنش از زن‌های امین‌السلطان و کامیون‌دارهای دیگر عقب بماند. ننه دوباره گفت: «صدیقه، یه ساعتی بشین پیشم، کار که تموم نمیشه دخترم...» اما من عادت کرده بودم به دویدن. صدای سماور بالا رفت... قل قل کرد. گفتم: «ننه الان باید برم ناشتای بچه‌ها رو بدم. بعدش هم حموم محمدقلی‌‌خان...از دلاک نوبت گرفتم.» سکوت کرد. زنبیلش را جلو کشید. گفت: «باشه، پس این پسته‌ها و سا خشک رو بده به بچه‌ها. من برم.» نگاه کردم، گریه در چشمش موج می‌زد. صدایش شکست: «روله، فقط یه ساعتی کنارم می‌نشستی، دلم خنک می‌شد.» لبخند زدم، اما نرفتم نزدیکش. بلند شد، وارسی کهنه‌اش را پوشید، چادرش را جمع کرد، و رفت. هرچه صداش کردم «ننه! ننه!» برنگشت. ظهر که شد بچه‌ها را بردم حموم. هوای حموم مثل مه داغ پیچیده بود. بخار قل می‌خورد و روی آینه‌ی دیوار می‌نشست. دلاک‌ها صدا می‌کردند و کف‌های سفید از زیر دستشان می‌رفت. بچه‌ها سرخ و برق‌انداخته بیرون آمدند. لباس تمیز تن‌شان کردم. پالتو آبی خودم را پوشیدم و به خودم گفتم: «زن جواد باید مثل زن وزیری باشه. فیس و جلال باید داشت.» عصر مهمانی بود، در مهمان‌خانه‌ای که همه می‌گفتند چلوکبابش تا تهران آوازه دارد. پرده‌های مخمل قرمز و میزهای چوب گردو. جواد شوهرم، کت سرمه‌ای‌اش را پوشیده بود، آستینش طلا داشت؛ نور لامپ توی دکمه‌ی سرآستینش برق می‌زد. من آرام کنارش نشسته بودم. بوی ادکلن مردانه و چلوکباب قاطی شده بود. بعدش طبق قولش تیاتر رفتیم. سالن شلوغ بود، چراغ‌ها زرد، هوا گرفته و سنگین. وقتی سرود ملی را زدند، من هنوز نشسته بودم. جلوی من چند زن چاق ایستاده بودند، دیدم را گرفته بودند. گفتم: «بشینید، چیزی نمی‌بینم.» ناگهان پاسبونی آمد جلو با چشم‌های جدی هادی بود، آقا داش‌هادی خودمان، پدرم. صدایش لرزید؛ آرام اما محکم گفت: «صدیقه! پاشو، سریع پاشو! دارن برا شاه می‌خونن.» و خودش دستش را گذاشت رو سینه گفت: «ما همه نوکر شاهیم.» همه بلند شدند، من هم. چیزی در دلم ریخت پایین؛ شبیه اندوه، شبیه شرم.
شب که برگشتیم، شهر خاموش بود. چراغ‌ها نصفه سوخته بودند، نسیم سرد از گلخانه‌ها می‌گذشت. چای دم کردم، بچه‌ها را خواباندم. جواد رفت سراغش راننده‌ها، گفت: برافردا کار دارد. تازه نشسته بودم که در کوبیده شد. صدا آشنا؛ شتاب‌زده. در را باز کردم...آقا داش‌هادی بود، رنگ‌پریده، کلاهش نیمه‌کج. گفت: «صدیقه، تند بیا. ننت مریض‌خونه‌ست... حالش خوش نیست.» پاهایم سست شد. چادرم را کشیدم و دویدم. بوی دارو می‌آمد از حیاط مریض‌خانه. پتوهای کهنه و دیوارهای سبز رنگ پوسیده. ننه را گذاشته بودند رو تخت آهنی. سفید شده بود، آرام، بی‌حرکت. چشم‌هایش نیمه‌باز و لب‌هایش مثل کسی که هنوز چیزی ناگفته دارد. پرستار گفت: «به صبح نکشید، خدا بیامرزدش.» همه‌چیز تمام شد، در سکوتی کوتاه. فقط صدای شوفاژ بود و زمزمه‌ی باد پشت شیشه‌ها. از فردایش دیگر هیچ‌کس در خانه‌مان را نکوبید. هیچ زنبیلی پر از پسته و متل و نان‌خشک نیامد. صبح‌ها ساکت شد. کرسی هم سرد ماند. بچه‌ها هنوز گاهی می‌پرسند: «مامان، ننه‌کجاست که برامون قا‌قالی‌لی بیاره؟» و من لبخند می‌زنم، اما اشکم را پشت سماور پنهان می‌کنم. گاهی غروب‌ها، وقتی از حیاط رد می‌شوم و سایه‌ام می‌افتد روی زنبیل خالی گوشه ایوان حس می‌کنم صدایش می‌آید از ته حیاط: «صدیقه، روله لعنتی، یه ساعت پیشم بشین... فقط یه ساعت.» اما دیگر چه فایده... من همیشه عجله دارم. عجله برای برق دیگ‌ها، برای مهمانی‌ها، برای احترام‌هایی که بوی زندگی نمی‌دهند. حالا زنبیل ننه گوشه حیاط مانده، تهش چند دانه پسته مانده و بوی خاک و تنهایی. هر صبح که می‌گذرم از کنارش، انگار سایه‌ای مرا نگاه می‌کند. می‌گویم: «ننه، بلند شو بیا، ببین همه چی برقه، خونه عین دسته گل شده...» ولی صدایی نمی‌آید جز صدای باد که می‌پیچد لای درخت خشک انار، و دوباره سکوت. کاش آن صبح نشسته بودم. کاش دیگ‌ها را، زن رضا چلویی را، همه را فراموش می‌کردم. کاش یه چایی با ننه می‌خوردم.... حالا همه‌چیز برق می‌زند، جز دل من. موحدی‌پور اینجا سرای داستان شبکه نویسندگان است. https://eitaa.com/StoryHall