هدایت شده از برکهی مخفیگاه*
بعضی آدمها را نمیشود با واژهها شناخت...
انگار هرچه بیشتر دربارهشان بنویسی، باز هم چیزی میان سطرها ناگفته میماند.
شاید برای همین است که بعضی روحها، خودشان را با موسیقی روایت میکنند؛ با آهنگهایی که دوستشان دارند، با نتهایی که بیاختیار زیر لب زمزمه میکنند، و با سکوتی که میان دو ملودی جان میگیرد.
وقتی به حالوهوای تو فکر میکردم، بیاختیار یادِ غروبهایی افتادم که نور آرامآرام از پنجره میگذرد، کتابی نیمهباز روی میز جا مانده، و موسیقی، بیآنکه کسی متوجه باشد، تمام اتاق را در آغوش گرفته است.
اگر قرار بود حسوحالت را جایی پنهان کنم، گوشهای از آن را میان صفحههای موسیقی میگذاشتم، گوشهای را کنار هدفونی که هنوز آخرین آهنگش تمام نشده، و باقیاش را میان چند رؤیای کوچک که انگار همیشه با یک ملودی آغاز میشوند...
شاید بعضی آدمها، خودشان شبیه یک آهنگ باشند...
آرام، ماندگار، و از آن دست ملودیهایی که حتی وقتی تمام میشوند، تا مدتها در دل آدم ادامه پیدا میکنند...
پیشکشی به راویِ ملودی های خاموش:
𝓜𝓲𝓭𝓷𝓲𝓰𝓱𝓽 𝓐𝓻𝓬𝓪𝓭𝓮