Sun...
عجیب بود ما به هرچیزی بسیار می اندیشیدیم بسیار عمیق،بسیار طولانی و مشکل همین بود ما بسیار های زی
قرار بود نادیدت بگیرم
ولی تو داستایوفسکی بودی تو قفسه ی کتابام
اولین برگ درخت بودی که رنگشو تغییر داده بود روی زمین افتاده
بوی اولین بارون پاییزی بودی
شاید اون حس غم عمیق بعد از یه سفر طولانی.
Sun...
من قدر غم هایم تورا دوست دارم ...
کاش توام امشب میومدی
من تقریبا هرشب دیگه بیدارم .