دلت که از عالم و آدم گرفت
دنبال یه پناه بودی برای بغل کردن
یکی که مرهم دلت بشه
دست بکشه رو زخمای کهنه و تازت
اونجا بالهای «مادر» باز میشه
سرتو به بالین میگیره
نمیدونی از کجا بغضِ گیر کرده سر باز کرده
و دامن مادر چرا خیس خیسه
ولی تا خودت نخوای سرتو از پاش برداری
هیچوقت پاهاش ازت خسته نمیشن...🌱
✍🏻 #آفتابگردون
شب آخره که اینجام
شب شهادته حضرت مادره «س»
گردان تخریب رفتم
و اینبار حسرت بار قبل رو هم جبران کردم
ولی باز عزا گرفتم
علنا نه
درون خودم مجلس عزاداریه
شب آخره که اینجام...
روز دوم
عکس ۱: کلاسی که توی محوطه دوکوهه برگزار شد و به تعبیر بغل دستیم، بچهها عین مورچههای زحمتکش، هر کدوم باری به دوش داشتن با صندلیاشون از کلاسا میومدن بیرون.
عکس ۲: به زحمت این چند روز جلوی کودک درونم رو گرفتم از هیچ تانک و نفربری بالا نرفتم. اوج وسوسه اینجا بود که عکس و ثبت کردم. با لبخندی حسرت بار🙂
عکس ۳ و ۴: یه مهی گرفته بود پادگانو که همچین مهی تا حالا تو گیلان حتی ندیده بودم. هوا عین سونا بخار بود. سونا بخار سرد.
پشت حسینیه شهید همت
یه شهید گمنامه
که خیلی غریبانه و تنهاست
یعنی اولین باری که ۴ سال پیش دیدمش
غریبیش منو گرفت
و بخاطر غریبی و تنهاییش
باهاش یه قرار گذاشتم
یه مدت تو تاریکی کنارش بودم
باهاش حرف زدم از تنهایی دربیاد :)
یعنی تفکرم اون موقع اینجوری بود.
اما ایندفعه دیگه غریب نبود :)
هر بار خواستم برم پیشش بشینم
دیدم یک یا چند نفر کنارشن
خوشحال بودم براش
بیشتر برای کسایی که کنارشن
حتی اگه سهم من از اولین رفیق گمنامم
فقط یه فاتحه گذری باشه
به اینکه بقیه بیشتر بهره ببرن میارزه، نه؟
یه دو روز نبودم
خستگی راه یه طرف،
بار زندگی و دانشگاه و ترنج
نذاشت بیام سمت کانال.
بریم ادامه روایات
که تا روایات تموم نشن
کانال به روال سابق برنمیگرده
روز سوم
عکس ۱: خوشحال و ذوق زده از اینکه هم دورهی طرح ولایتی پیدا کردم. تازه هم طبقمم بود تو اسکان😁 از روی کیفش شناختمش. به هممون از اینا دادن. جفتمون پردیس ۶ طبقه سوم بودیم. اصفهانی هم بود.
عکس ۲:
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز انقدر گشنه باشم که قرمه سبزی رو «غذایی که خیلی کم دوسش دارم» دولپی با چندتا نون بخورم...
عکس ۳: با یکی از همکلاسیام که کرمانی بود، رفتیم دوکوهه گردی. یعنی من بردمش😁 تا حالا دو کوهه نیومده بود. راهیان نور کرمانیا رو دوکوهه نمیبرن برای اسکان مثل اینکه. اینم عکس زمین صبحگاهه دوکوهست. حرف سرش زیاد دارم. در اینحد بگم که دقیقا اندازه ساختمان مالک اشتر، دلم برای زمین صبحگاه پر میزد🥲
عکس ۴:
با دوست کرمانیم تو دوکوهه رفتیم بگردیم، که خسته شدیم نصفه کاره برگشتیم😂