ساعت ۷:۵۲ صبح
گوش دادن این مداحی تو حسینیه حاج همت و در جوار عکس شهدا، یه روحیه انقلابی و رزمندگی تو آدم زنده میکرد که من فقط دنبال کلاش میگشتم برم خط مقدم😎🌚
ساعت ۸ انسجام داشتیم و توضیهات اولیه و بعد هم کارگاه تا اذان ظهر.
یکی از رسمهای زیبای جبهه، دعای وحدت بود.
وااااااقعا لذت بردم ازش. کاش تو همه مسجدا و همیشه خونده میشد این دعا. آنقدر همدلی و وحدتمون بالا میرفت😍
بین دوتا نماز، همه دستای همو میگرفتن رو به بالا. دو روز اول نشسته خوندیم.
روز آخر برای اینکه به جسم و جانمون بچسبه و همون حال و هوای خداحافظی و اینا، وایسادیم.
عمیقا دلم برای دعای وحدت تنگ شده...
کاش امام زمان «عج» بیاد، پشت سر نماز جماعت ایشون، همه ملیتا دست تو دست هم دعای وحدت بخونیم🥺🥺
عکس ۱: تلاقی طنز و حقیقت...
از بهترین نوشابه تا آه غلیظ!
عکس ۲: شعار فتح الفتوح. نقطه زنی به جایی بود. تو جنگ ارادهها، سنگر رو نبازی رفیق!
عکس ۳: فکر کنم طرفای ساعت ۱ و خوردهای، ۲ بود که راه افتادیم. خیلیا تو مسیر خوابیدن. ولی من عاشق طبیعت و آفریدههای خدا مگه میتونستم؟! تا لحظه آخری که نور خورشید ذرهای حس میشد، بیدار بودم و لذت میبردم از کوه و در و دشت. این بین سه چهار جلسه تمنا هم گوش دادم🌚
اوج تجربه جبهه فقط اینجا که شاممون کنسرو لوبیای سرد سرد بود😐😂 باز خدارو شکر که رب گوجه نیفتاد بهمون🤓
پسر واقعا یادم نمیومد آخرین باری که کنسرو خوردم کی بوده!
اونجایی که شام خوردیم جینگولیجات زیاد داشت ولی موفق شدم جلو خودمو بگیرم و چیزی نخرم😌
بعد شام ساعت ۹، تو اتوبوس قدری خوابیدم و طرفای ۱۲,۱ شب رسیدیم پایانه جنوب. و اینگونه سفر پر از نون ما به پایان رسید✌️🏻