eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
وضعیت: وسط برف و کولاک تو ترافیک...
به پایان آمد این خط و یه دفتر همچنان باقی... ✍🏻
بالاخره رسیدم نزدیکای خونه بعد سفری که لحظه به لحظش درس و بود تجربه و اشک و لبخند
چطور می‌تونم کامل تعریف کنم از لبخندایی بگم که ذهنمو تسخیر کردن از شوک‌های فرهنگی-ملیتی از ذوق ابرقدرت بودن کشورم، تو جنوب غرب آسیا و ان شاء الله به زودی، در کل جهان از همه نظر نظامی، سیاسی، علمی و... از نعمت‌هایی که هیچوقت نمی‌دونستم دارمشون و هیچوقت بخاطرشون شاکر نبودم... از آشنایی با استادی که هم دغدغم بود و بالاخره یک فکری به حال دانشجویان بین الملل این کشور کرد از دوستانی که پیدا کردم از هند، پاکستان، افغانستان، سوریه و لبنان از زبان، که تنها مانع ارتباط ما بود و نبود از چشمای پر ذوقمون موقع حرف زدن از فاطیما، که کوچکترین و دلبرترین عضو کاروان بود از یادمان‌های راهیانی که به زبان انگلیسی بودن از افتخاری که برای حمل پرچم فلسطین نسیبمون شد و شعار دادن‌های انگلیسی، برای آزادی غزه... از زیبایی حجاب لبنانی بگم یا از بی‌ریایی افغانستانی از کولاکی که موقع بازگشت، گریبان اتوبوسمون رو گرفت... از کدومش بگم؟ اصلا فرصتی هست که بگم؟
کوله مو باز کردم یه مگس از توش پریده بیرون مامانم متوجهش شده می‌گه مطمئنه از کوله من اومده بعد می‌گه «حالا دقیق نتونستم نگاهش کنم ولی از رو قیافه و رفتارش فهمیدم که برای تهران نیست.» حالا شمایل یه چیزی ولی رفتار آخه مادر من؟!😐😂
غمگینم ولی نه مثل مگس بی‌گناهی که سر یه کنجکاوی اشتباه تو خوزستان گیر کرد تو کوله و الان فرسنگ‌ها دورتر از خانوادشه...
برای کشورم، آبادانیش و پیشرفتش مدیرای خوب مملکتم رو انتخاب کردم✌️🏻 🧕🏻 پ.ن: عکس با همکاری بانو رز!
ما که رای دادیم اونایی که رای ندادین ما براتون انتخاب کردیم ان شاء الله که پسندتون باشه😂
لذت وافر: آدما اولین یا بهترین تجربه زندگیشونو کنارم داشته باشن.
می‌دونید نداشتن یه دوست درست حسابی تو دانشگاه یعنی چی؟ یا نداشتن یه اکیپ پایه یعنی چی؟ می‌دونید با همه بودن و با هیچکس نبودن یعنی چی؟ یعنی این بار چندمیه که اونایی که روی گروه بندی برای ارائه و کار کلاسی و اینا روشون حساب باز کرده بودم، جدای از من با هم گروه تشکیل دادن :) احساس مزخرف اضافی بودن، برای بار nامه که این اواخر یقمو گرفته و بیخ دیوار چسبوندتم... 🎓
شایدم فکر می‌کنن چون همیشه به روشون لبخند می‌زنم و باهاشون خوش برخوردم و کلی از دیدنشون ذوق می‌کنم، پس دیگه دلم از سنگه و ناراحت نمی‌شم... ولی چرا باید همچین فکری کنن؟ چرا نباید از من نظرخواهی کنن برای همگروه شدن؟ وقتی که معمولا تو کلاسا نزدیک همیم و صمیمی‌تریم؟ چرا نباید بیشتر هوای مهربونا رو داشته باشیم؟ و علی الخصوص اونایی که با ما مهربونتر از بقین؟ چرا؟
دلم میخواد مثل همیشه رک و راست برم بهشون بگم با این کارتون که برای چندمین باره تکرار میشه، بدجور ناراحتم کردین... ولی نمی‌گم... چرا؟ چون منم که اشتباه کردم... منم که توقع بی‌جا داشتم منم که فکر کردم برام همونقدری ارزش قائلن، که من براشون قائلم منم که فکر کردم به اندازه خودم بهم اهمیت می‌دن...