میدونم خستهاید و پیامای طولانی رو نمیخونید
اینا رو هم نخونید!🚫
فقط ازشون رد شید...
#یاد_باد ۱۲ مهرماه ۱۴۰۳
دوهفته پیش بود، دقیقا شب پنجشنبه
ساعت ۲ نصفه شب از خواب پریدم
این تاریخ مثل ۳۱ اردیبهشت
دقیق یادم میمونه...
اولین بار بود که عینهو فیلما
از خواب پریدم و از شدت ناباوری خوابم،
گریم گرفت و قطع هم نمیشد.
ساعت ۲ نصفه شب!
کابوس!
گریه! فریاد!
ماماااااااااااان...!
نمیخواستم بنویسمش اینجا
دوست نداشتم یادگار بمونه
ولی تا ننویسم آروم نمیشم.
نمیتونم تو خودم بریزمش...
#نیمه_تاریک 🌑
سکانس اول:
تو ماشین بودیم
مامانم گفت خواب یکی از دوستامو دیده
کسی که تو گوشیم Godgift ذخیرش کردم
بهم گفت یه حال و خبری ازش بگیر
دیشب خوابشو دیدم...
سکانس دوم:
کابوسی که همیشه تصورش رو میکردم
تو خواب، زندگیش کردم...
خیلی واقعی بود!
تو خونه با مامانم تنها بودم
مثل همیشه...
خیلی نحیفتر از الانش بود
حتی خودش نمیتونست راه بره
کمکش کردم جایی که میخواد بره
کارش که تموم شد، کولش کردم
دستاش سرد نبود، یخ بود!
مگه تو خواب احساسات از کار نمیفتن؟
مگه سردی و گرمی و زبری و نرمی، تو خواب نباید احساس نشه؟! پس چرا یخیشو حس کردم؟!
داشتم باهاش حرف میزدم
واسه هوشیار نگه داشتنش
دلم به بالا پایین شدن قفسه سینش
روی پشتم خوش بود. هنوز نفس داره!
چند ثانیه بعد، دستش افتاد کنارم...
وای... یادآوریشم دردناکه...
من هنوز تو اون خواب زندگی میکنم...
باور اینکه خواب بوده برام سخته...
خیلیییییییی واقعی بوووووووود
دستش افتاد کنارم
باورم نشد، گذاشتمش رو مبل
هر چی تلاش کردم، دیگه جوابمو نداد...
مگه احساس درد نباید تو خواب نباشه؟
پس چرا قلبم و مغزم درد میکرد؟
چرا نمیتونستم نفس بکشم؟!
تو خواب یه جمله از ذهنم رد شد که هنوزم
به شدت تو مغزم پررنگه:
«من که فکر این روز و میکردم
من که خودمو آماده کرده بودم
پس چرا هنوز دستپاچم؟
چرا نمیدونم چیکار باید بکنم؟
بدون اون چیکار کنم؟»
من تو این شرایط گریم نمیگیره
تو شرایط بهت عظیم
گریم نگرفت. عین بز زل زده بودم به مامانم
و نمیدونستم باید چیکار کنم
و اعصابم از دست خودم خورد بود
عصبانی بودم، که چرا نمیدونم؟!
آخرش خواهر برادرم رسیدن
گفتن زنگ بزن اورژانس
از بهت در اومدم و بالاخره
یه دستوری به مغزم رسید
گوشی رو برداشتم...
سکانس سوم:
اومدم زنگ بزنم ۱۱۵
نمیدونم از کجا و چطوری
یه پیغام روی گوشی مونده بود
که خودکار پخش شد...
صدای همون دوستم بود
که با بشاشی همیشگیش سلام علیک کرد
و گفت از مامان چه خبر؟
حالش خوبه؟
دیشب خوابشو دیدم زهرا!
گفتم یه حالی ازتون بپرسم...
همین که گفت دیشب خوابشو دیدم
در کسری از ثانیه
بهتم به بغض تبدیل شد
و سنگینی گلوم ترکید...
گریه میکردم و جیغ میزدم
فریاد میزدم: پس تو خوابشو دیدیییی؟
تو میدونستی!! لعنتی تو فهمیده بودیییییی
همینطور که داد میزدم از خواب پریدم...
سکانس چهارم:
چشممو تو تاریکی اتاق باز کردم
صدا کردم مامااااااان
میترسیدم، نکنه واقعیت داشت؟
بنده خدا تو اتاقم خواب بود
بازم صداش کردم
جواب داد. باورم نمیشد! صدای خودشه؟
نکنه این خوابه و اون واقعیت بود؟!
سریع نشستم رو تخت
بهش گفتم پاشو بشین
بنده خدا از همه جا بیخبر!
نشست. وقتی دیدم خودش نشسته
بازم باورم نشد...
رفتم کنارش، بغلش کردم...
گریم دراومد. ساعت ۲ نصفه شب!
گفت چرا گریه میکنی؟
چیزی نگفتم... خودش فهمید
بالاخره مادره دیگه!
خندید گفت: خواب دیدی من مردم؟
سرمو تکون دادم.
با گریه خوابمو تعریف کردم براش
هر چی گفت خواب بوده آروم نشدم،
هر چی نوازشم کرد، آروم نشدم
هر چی برام خندید، آروم نشدم
برام رفت آب آورد، آروم نشدم
آروم نشدم ولی گریم و قطع کردم
نخواستم ناراحت شه، فکر کنه من ضعیفم
مثلا آروم شدم... و رفتم خوابیدم
ولی دقیقا دو هفتست، که عین خوره
یچیزی از درون منو میخوره
دو هفتست کمتر میبینمش
همش تو اتاقمم، گریه نمیکنم
سرمو مشغول عالم و آدم کردم
ولی حواسم که هیچی، مغزم پرته...
#نیمه_تاریک 🌑
#درس_امروز
فکر از دست دادن، آدم رو بیشتر از
خود از دست دادن، نابود میکنه...
میدونم خستهاید و پیامای طولانی رو نمیخونید
اینا رو هم نخونید!🚫
فقط ازشون رد شید...
یه تور سریع السیر به تاریخ
درباره لانه جاسوسیای که حسینیه شد
با روایت به زبان لبنانی
از اون حال خوب کن هایی بود که اصلا تصورش رو نمیکردم...
#یاد_باد ۲۶ مهر ۱۴۰۳