یعنی لااااااامصب با هرررررررر پسر دیگه ای میانداخت هیییییییچ مشکلی نداشتم
هییییییییچی
۷ تا پسر داریم بعد دقیقا با این افتادیم...
آفتابگردونم 🇮🇷
عصبانیم... یکی از استادا اومده گروه بندیمون کرده و من دقیقا با همون پسره چلغوزه افتادم که تا حالا چن
از یکی از بچه ها شنیدم رفته پیش استاد
التماس و زاری که استاد
راه نداره گروهمونو عوض کنیم؟
من با یکی از همگروهیام قبل اومدن به دانشگاه دعوام شده!
منو میگه😂😂
خوشحالم که اون زهر چشم هنوز یادت هست
پسرکه پررو😒
حالا درسته من هی میخواستم تو کلاس بعد اعلام این گروه بندی بگم که
«استاد تو گروه ما همین که خون راه نیفته، من اعلام برد میکنم. ارائه و کار گروهی و بقیش پیشکش»
که البته خودداری کرده و نگفتم در آخر
ولی حداقل انقدرم بچه بازی در نیاوردم برم التماس کنم برای تغییر گروه🥸
تا خونه نفس عمیق کشان اومدم
ولی هنوز یادش میفتم سردرد میگیرم
این یعنی هنوز ظرفیت روحیم انقدرا
بزرگ نشده که یه همچین آدم یه لا قبایی
میتونه ذهنمو بهم بریزه...
آقای بابا رضا
یه ساله نیومدم پیشت
بیا و یه لطفی در حقم کن
یه عقلی به این پسره بده 🤲🏻
این چند وقت آدم باشه
هر چی گفتم بگه چشم
گنده بازی در نیاره برا من
ادب و احترام هم سرش بشه
یه پولیم به من بده 🤲🏻
یا خانواده رو جمع کنم بیایم مشهد
یا تنهایی یه کاروان پیدا کنم
برم نجف...
امروز رو با این جمله تموم میکنم
و عجیبه که هر بار مرور کردنش
آرامش تزریق میکنه به رگهام
«یقینا کله خیر🌱✨»
#درس_امروز
اتفاقات امروز رو از قصد نوشتم تو کانال
همون لحظه که مینوشتم
همون لحظه که عصبانی بودم
خون جلو چشمام بود
چار ستون بدنم از خشم میلرزید
و از حرص فقط خنده هیستریک میکردم
و کم مونده بود به زمین و زمان فحش بدم
دقیقا میخواستم به هدف نهایی این
اتفاق رقم خورده، اهمیت ندم.
باهاش مبارزه کنم. حتی اگه زورم نمیرسه.
مثل آهنی که تو کوره جلز ولز میکنه ولی
چارهای جز داغ شدن و تحمل ضربات نداره.
اون لحظه که استاد گفت خودم صفر تا صد گروه بندیاتونو میکنم و از قصد کسایی رو با هم میندازم که با هم راحت نیستن، فکرشو کرده بودم. میخواستم به فکرم اهمیت ندم. انکارش کنم.
وقتی استاد گفت «تو سازمان ها خیلی اوقات هم تیمی هاتون رو خودتون انتخاب نمیکنید و مجبورید حتی با کسی کار کنید که باهاش خوب نیستید» ذهنم رفت سمتش.
گفتم خدایا هر کی هست فقط این نباشه
من به معنای واقعی کلمه، با همه بچه های کلاس کنار میام جز این... اونم باز من سعی میکنم کنار بیام، خودش نچسب بازی در میاره...
#مدیرمملکت 🕶
اون لحظه که استاد این جمله طلایی رو گفت «باید یاد بگیرید رشد کنید.» و رو کلمه «رشد» بارها تاکید کرد، شاخکام تیز شد.
رشد...
کی تو این کلاس میتونه از همه بیشتر رشدم بده؟ دقیقا چیزی که الان باید یاد بگیرم، چیزی که رشدم میده، پیدا کردن یه راه واسه کنار اومدن با این آدمه. با بقیه که کنار میام.
ولی باز میخواستم نباشه. میخواستم اجتناب کنم، مثل همیشه...
ولی خدا برام سختترین کار ممکن رو گذاشت. چون میدونه من زن راه سختم!
من باید رشد کنم. فراتر از همه موانعی که سر راهمه، موانعی که روی روحم سنگینی میکنه... من باید رشد کنم، بی حد و حصر!🕊
چیزی که رشدم میده، گذشتن از بزرگترین مانع موجوده، کسی که بهم یادآوری میکنه کجا ضعف دارم تو ارتباط گیریم. کجا باید بزرگوارانه برخورد کنم و بچه بازیاشو ندید بگیرم. اینکه چطور با همچین آدمی کنار بیام که ممکنه در آینده چه تو زندگی و چه تو شغلم، از این آدما کم نبینم. که با تمام وجود حالم ازش بهم میخوره ولی مجبوریم بخاطر یه هدف مشخص همکاری کنیم...
باید اینو یاد بگیرم.
و خیلی چیزای دیگه، که هنوز نمیدونم چین.
#مدیرمملکت 🕶
نمیخوام جا نماز آب بکشم
ولی به چیزی که اعتقاد دارم
سعی میکنم عمل کنم
من به این اعتقاد دارم که تک تک اتفاقات
توی زندگی، اتفاق نیستن!
اونا کار خود خود خدان.
و با دقت و برنامه ریزی، دقیقا همون لحظه
همووووون لحظه که توقعشو نداری
سر راهت قرار میگیرن
تا تو رشد کنی!
وقتی عمیقا باور داشته باشی
که این انتخاب، این گروه بندی
گذشته از اینکه دست استاد بوده
دست شخص شخیص خدا بوده
دلت به آرامش میرسه
به حکمت استاد ممکنه اعتماد نکنی
ولی حکمت خدا رو زیر سوال نمیشه برد.
عینک توحیدی همچین چیزیه👓
تو یه عبارت خلاصش کنم:
همه چیز کار خود خداست
نه بندههای خدا!
✍🏻 #آفتابگردون