آفتابگردونم 🇮🇷
۷ ترم گذشت و من همچنان وقتی استادی شبههای مطرح میکنه چارستون بدنم میلرزه و دندان میفشارم و حرص م
اصلا بیاید چله بگیریم
هر هفته بریم گروهی با یه استاد بحث اعتقادی کنیم🗿
تهش هم اگه قانع نشد میگیم برادران اطلاعات با گونی ببرنش ارشادش کنن😝
به خدا که هم باقیات الصالحاته، هم یه تمدن رو از وجود این اساتید شبهه انداز نجات میدیم!😁
هدایت شده از زِنُوبــــــاٰ|𓂆
طبیعی نیست داره دانشگاهم تموم میشه و من تازه دارم زیبایی دانشگاه و اساتید و رشته ام رو درک میکنم.
طبیعی نیست داره دانشگاهم تموم میشه و من تازه دارم جواب شبهات دو سال اول دانشگاه رو پیدا میکنم.
رونوشتی به همه آشنایان عزیزم:
کمتر از یه سال وقت دارید برام شوهر پیدا کنید.
بیشتر بشه به دردم نمیخوره. نمیتونم دیگه برم مشهد ازدواج دانشجویی🚶🏻♀
متاسفانه دیدم نسبت به همه چی
مخصوصا ازدواج، خیلی هزینه-فایدهای شده.
دو نفر آدم که قرارداد رسمی میبندن تا برای دستیابی به یسری اهداف مشترک، ادامه زندگیشون رو با هم بگذرونن.
میشه بهش گفت تعریف مدیریتی ازدواج؟🤔
#مدیرمملکت 🧕🏻
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #قَالَ عین صاد
📄 برشی از کتاب
📚 مسئولیت و سازندگی
آفتابگردونم 🇮🇷
📹 #قَالَ عین صاد 📄 برشی از کتاب 📚 مسئولیت و سازندگی
من این جمله رو ده سااااال
زندگی کردم آقای عین صاد...
گل گفتی برادر. گل!🌻
هفتهای که گذشت پربارتر از همیشه بود.
دوشنبه طی یه تصمیم آنی، موندیم سر کلاس ارشدهای مدیریت دولتی.
بعدشم که شب شد، دوستم گفت بمون هیئت
قبل هیئت گشنمون بود. سه تایی رفتیم برای اولین بار در چهار سال دانشجویی، کافه دم دانشگاه و یه املت زدیم.
یه بشقاب املت کامل رو هم خودم خوردم.🕶
سه شنبه رفتیم بازدید شرکت میهن
یه سوال جهاد تبیینی هم پرسیدم
به جبران روز گذشتش و جهاد تبیینی که سر کلاس نتونستم بکنم.
از خط تولید حق تصویر برداری نداشتیم
ولی آخرش از سوغاتیایی که بهمون دادن عکس گرفتم✨
چهارشنبه پرترین روز دانشگاه
نیم ترم زبان تخصصی عالی بود.
با اینکه تقریبا نخونده بودم ولی نمره تقریبا کاملی میگیرم.
بعدش کلاس or رو غیبت کردم و به عکاسی و جلسه کانون پرداختم.
لازم به ذکره بنده در این کلاس هیچ غیبتی نداشتم. یه غیبت حقم بود بالاخره🗿
پنجشنبه از صبح راه افتادیم تو جاده
نماز ظهر طلبیده شدیم حرم خانم.
دو ساعتی بودیم و زدیم بیرون
به سمت اصفهان نصف جهان!
شب رسیدیم و خوش و بش و شام و استراحت تا فردا صبح و مراسم چهلم.
حسین آقا مرد بزرگی بود.
اصلا شبیه چرتهایی که درباره
اصفهانی ها میشنیدم نبود.
یه مرد بزرگ دل که هررر بار اومدنش
برام طعم دلچسب گز و پولکی اصفهان داشت.
امکان نداشت بیاد و برامون نیاره.
چقدر این آدما قشنگن. و چقدر حیف
که دنیا تحمل بودن آدمای خوبو نداره.
جمعه ظهر به زور نگهمون داشتن. دوتا بچه حسین آقا که تربیت یافته همون پدر و همون محبت بودن.
ناهار که خوردیم، راه افتادیم سمت تهران. دوباره حرم خانم وایسادیم، دو ساعته زیارت کردیمو برگشتیم.
تا یک شب رسیدیم خونمون.
#یاد_باد آخر آبان و اوایل آذر ۰۳