امشب
بهم قشنگ نشون داده شد
هشتگ #عمه_جون_عزیزم فقط یه صاحب نداره
دوتا صاحب دیگش امشب برگشتن
بعد ۴ سال...
آسنا جون عزیزم🧒🏻
نوه بزرگ خانواده
شاید هیچوقت اینو نخونی
ولی من واقعا از دوباره دیدنت
و خندون دیدنت خوشحالم دختر!
امشب با خندیدن به دردهات
و خوش خنده بودنات
دلم ضعف رفت برای دنیای کودکانت
دست روزگار ما رو ۴ سال از هم دور کرد عمه
ولی از همون اولش مطمئن بودم
تو رو یجور دیگه دوست خواهم داشت🌱✨
و آرسام...👦🏻
کوچکترین نوه خانواده
البته تا الان!
امشب برای اولین بار دیدمت پسر!
و بدون حرف، ارتباط هماهنگی
بینمون شکل گرفت.
به آینده ارتباطمون خیلی امیدوارم
مطمئنم رفقای خوبی برای هم میشیم.
خدایا یه کاری کن دیگه هرگز
بین منو عمه جونام فاصله نیفته
البته هر از چند گاهی بیفته
چون درس و زندگی دارم😂
ولی فاصله زیاد نشه
چون بچهها بوی زندگی میدن🕊
#یاد_باد ۱۴۰۳/۱۰/۵
خسته تر از اونم که بنویسم لحظه به لحظه چی شد
چون سفرمون خیلی فورس ماژوره
و کلا ۲۴ ساعت کرمانم
فقط از هر لحظه نهایت استفادم اینه که
ثبتش کنم تا موقع سفرنامه نویسی، مستند بنویسم. خلاصه که به یادتونم. کنار سردار که نذاشتن زیاد بمونم چون شلوغ بود ولی تو گلزار یادتون کردم و برای حاجاتتون دعا.
اگه حاجت خاصی دارید هم برام بگید مخصوص بگم به حاج قاسم
من که کسی نیستم ولی به خودش بگم واسطه شه براتون یا کارتون حل شه یا دعا کنه حلش کنه🌻✨
نمیدونم چی شد
نمیدونم چطو شد
ولی یهو دیدم وسط مزارم
انگار که طی الارض کرده باشم
فقط برای یه روز.
«فاصله ۱۰۰۰ کیلومتری بینمون
تبدیل به یه چشم بهم زدن شد»
و چقدر آسمون آبی و زمین پاک کرمان
روحمو جلا داد و جسمم و تازه کرد.
داستان ما قرار بود از ساعت ۵ عصر پنجشنبه شروع بشه
ولی بعد از تاخیرهای فراوان
ساعت ۱۲:۵۰ جمعه، رسیدیم کرمان
بعد ناهار و اسکان
سریع رفتیم مزار
تا اذان مغرب اونجا بودیم
و نگم براتون از غروب مزار...