شاید با خودتون فکر میکنید
سفرنامه کرمان دیگه تموم شده
ولی اشتباه فکر میکنید😌
من تاااازه درک کردم مردم چرا
سفر میرن خاطراتشونو مینویسن
چاپ میکنن کتاب تحویل جامعه میدن
یَک حالی میده!
به اشتراک گذاشتن اون حس و حالها.
یجورایی با تعریف کردنشون،
انگار اون لحظات جاودانه میشن
درسهایی که گرفتم
چیزای جالبی که دیدم و یاد گرفتم
وقتی با کسی درمیون میذارم
انگار دوباره و دوباره دارم درس میگیرم.
✍🏻 #آفتابگردون
از اولین سفری که تنها رفتم
با خودم یه قرار گذاشتم
اینکه حتما برای خودم از اون سفر
یه سوغاتی یا یادگاری بیارم
معمولا همیشه کتاب میخرم
اما اینبار وقت کتاب پیدا کردن نداشتم
اتفاقی یه مغازه عروسک فروشی پیدا کردیم تو طبقه دوم کاروانسرای گنجعلی خان، که با همه عروسک فروشیای دنیا فرق داشت...
عروسکای اینجا، از هویت و اصالت ایرانی میومدن. برای اقوام مختلف ایران با لباس محلیاشون بودن. قشقایی، بختیاری، کرمانی، و... حتی عروسک حیوانات مختلف از پشم و موی خودشون درست شده بود. قدیما عروسکای شیر بچههای ایرانی، اینا بود. و احتمال زیاد، پدر و مادرا جای عروسک خریدن، برا بچههاشون عروسک میدوختن و میساختن.
خیلی لذت بردم و محو نگاه کردن بودم
دلم نمیومد اصلا از مغازه بیام بیرون.
اونجا بود که فهمیدم سوغاتی این سفرمو پیدا کردم😍
ولی باز انتخاب خیلی سخت بود🥲
نزدیک یه ربع بیشتر داشتم انتخاب میکردم
آقای مغازه دار با هیبت رستم دستان
و همون اندازه ریش جو گندمی پرپشت
با لبخند، حیرانی منو تماشا میکرد
انگار عادیترین اتفاق زندگیشه
حتی شاید لذت میبرد
که چیزایی تو مغازه داره که مردم رو اینجوری جذب و محو میکنه.
حقیقتا بارها تو دلم گفتم خوش به حالش
که همچین چیزای حال خوب کنی میفروشه.
و به خودم قول دادم برای بچههام
بیام از این عروسکای محلی و اصیل بگیرم
جای چرت و پرتایی مثل بتمن و اسپایدرمن و این خزعبلات🕶
#آفتابگردون
در نهایت این «لوپِتو» خانم رو گرفتم
اون نوزاده هم برا زهرا،
دوست کرمانی هم دانشگاهیمه.
لوپتو خانم با همه جزئیاتش
خیلی شبیه من واقعیه
انگار منو با تمام احساسات و شخصیت
کوچولو کرده باشن و عروسکی😍
مثلا لباسش قرمزه و گلای زرد داره
چیزی که منو یاد آفتابگردون انداخت🌻
«لوپتو» یه اسم کرمانیه
فارسا بهش میگن «لُعبَت»
آقای فروشنده گفت شبیه مامان بزرگای قدیمی کرمانیه. مامان بزرگا همیشه یه سنجاق چشم زخم همونجوری که لوپتو داره، میزدن به روسریشون برای دور کردن چشم زخم و اجنه و ارواح خبیث.
«همش تو ذهنم رژه میرفت که اون چشم زخم نیست، نماد تک چشمه. ولی بیاید به دید پیشرفتهترین سیستم دفاعی مامان بزرگای کرمانی بهش نگاه کنیم🧎🏻♀»
پ.ن: تو کیفم همیشه پر ۱۰هزاریه
آقای فروشنده قبول کرد پولشو نقد بدم
یهو حجم ۱۰هزاریها چشممونو گرفت
باحال بود که اینهمه اسکناس
برا یه عروسک فسقلی ولی پرکار و پرفرهنگ
خرج شده باشه😄
اونم در کنار تکنولوژی دستگاه پوز!
بالاخره وقتی چیز قدیمی میخری
به سیستم پرداختی قدیم هم باید پایبند باشی😌
اسمش فرجست
ولی تنها کاری که توش نکردم درس خوندنه
فقط یه پروژه تحویل دادم تا الان✌️🏻
ولی دوتا پروژه دیگه مونده...
دو تا امتحان سخت پشت سر هم هم دارم...
نصف بیشتر wisdom زندگیمو
از تفکر و تعمق درمورد تجربیات دارم
مخصوصا تجربیات دیگران.
#قَالَ 🌻