eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
این آخر ترمی انقدر نسبت به دانشگاه احساساتیم که دلم می‌خواد تک تک اساتیدمو محکم بغل کنم جلسه آخر کلاس و باهاشون قشنگ خداحافظی کنم. به ولای علی اگه پسر بودم می‌کردم اینکارو😭 🎓
امروز تو ارائه مدیریت توسعه از دولت شهید رئیسی گفتم. با افتخار. به قول استادمون (بحث سیاسی) کردم🤓 یه جا هم یکی از پسرا سوال پرسید و دولت روحانی و رئیسی رو تو بحث مدیریت نرخ ارز با هم مقایسه کرد، کم آوردم رو کردم به استاد با خنده گفتم (استاد داره بحث سیاسی می‌کنه! من نمی‌دونم میشه شما جواب بدین؟)😂😂 قیافه استاد با لبخند ملیح همیشه در صحنش:
همیشه از بدیای ته تغاری بودن گفتم بذارید این بار خوبیشو بگم داشتن خواهر برادرای دهه شصتی و خیلی بزرگتر از خودم، باعث شد با نسل اونا راحت ارتباط بگیرم بر خلاف هم نسلای خودم که دهه شصتیا اغلب پدر و مادرشونن. دیدگاه کاملا متفاوتی به نسل دهه شصت دارن، یجورایی شکاف نسلی خیلی بیشتر تو چشمه انگار. همدیگه رو و دیدگاه های همدیگه رو راحت درک نمی‌کنن. ولی من راحت با اساتید دهه شصتی ارتباط می‌گیرم. قشششششنگ اخلاقیاتشونم شبیه داداشامه😂
مفتخرم اعلام کنم که امروز رسما تصمیمم رو برای گرایش ارشد گرفتم. دانشگاه؟ قطعا علامه همچنان گزینه اوله😇 رشته؟ اون فعلا پیش من بمونه😉 ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
الان دیدم یه جا نوشته: (بدن، سالگرد خاطرات رو یادش می‌مونه.) چه دلیل جالبی برای اینکه چند ساله از ۳۱ اردیبهشت متنفرم...
آدمیزادم موجود عجیبیه ها فکر کن چند هزااااار سال بدون آلارم و یادآور تاریخ و تکنولوژی زندگی کرده، اما چند ده ساله بدون کوچکترین تکنولوژی نمیتونه زندگی کنه... همه این یادآورا تو بدنش بوده عین یه موبایل که حتی خاموشم بشه، باز یه باتری یدکی داخلش هست که ساعت موبایل رو تنظیم نگه میداره...
این روزا خیلی به دانشگاه فکر می‌کنم به چهارسالی که گذشت... به میزانی که سر کلاس نشستم درس یاد گرفتم، زندگی یاد گرفتم به اساتیدی که از نفسشون بهره‌مند شدم بی‌منت از تجربیاتشون برام گفتن به وقتایی که بعد کلاس صبر می‌کردم از اساتید سوال بپرسم به ترمای اول و ناپخته بودنم به ترسو بودنم، به نادانستن‌هام به شدیداً تیز بودن لبه‌های الماسم به تراش خوردن و صیقلی شدنم طی این سالا به تفکرات و جهان‌بینی‌ای که حالا بعد دانشگاه دیگه ندارمشون و خوشحالم که نیستن. به جهان‌بینی تازه‌ای که دارم و ازش خوشحالم. روزی که قبولی دانشگاهمو تو سایت سنجش دیدم، ترسیده بودم. از ورود به جایی که اصلا براش آماده نبودم، ترسیده و هیجان زده بودم. اما با تمام نابلدیام تو دو سه سال اول، با تمام فرصت سوزیام، با تمام تجربه کسب کردنا و گذشت ترم‌ها، الان و امروز از این زهرایی که می‌شناسم، راضیم. دوسش دارم. زحمت کشید تا به اینجا رسید. شخصیتش بزرگ‌تر و پخته‌تر شد. دوست داشتنی‌تر شد. و من بابت بهترین ۴ سال زندگیم و خاطرات خوب و بدش که شخصیتمو ساختن، از خیلی ممنونم.🌻 ✍🏻
آفتابگردونم 🇮🇷
#درس_امروز استاد غلامی... از اون آدمای عجیب روزگار که با متر و معیارهای دنیای فانی قابل اندازه‌گیری
امروز استاد اسلامیان (استاد مدیریت توسعه) از شهید رئیسی و شهید رحمتی خاطره تعریف کردن برامون. یه چیز جالبی از منش پدر خانم شهید رحمتی گفتن که من اگه به چشم خودم استاد غلامی رو ندیده بودم، باورم نمی‌شد... گفتن بعد شهادت، دقیقا دو روز بعد شهادت، پدر خانم شهید می‌ره سر کارش (کار اداری داشته مسئول بوده) و استاد ما هم برای جلسه کاری اونجا بوده ولی چون شهید رحمتی رو می‌شناخته بالاخره براش عجیب بوده که ایشون دامادش شهید شده اما اومده سر کار! خلاصه خواست بهش تسلیت بگه، اما ایشون سر جلسه فقط گزارش گرفتن و خیلی جدی به ادامه کار پرداختن، طوری که اصلا فرصت حتی تسلیت گفتن پیش نیومد... آدما چقدر می‌تونن قوی باشن یعنی؟😭 چطور می‌تونن اینهمه مدیر باشن؟ حتی احساساتشونم مدیریت می‌کنن...
این بغض لعنتی به گلوم چنگ می‌زنه ولی نمی‌شکنه درست مثل پارسال...
پارسال این روزا فرشته‌ها مشهدو آب و جارو می‌کردن نه تنها مشهد بلکه هر شهری که مهمونا ازش گذر کردن
این روزا که می‌رسه تو صحن دانشگاه صدای ماجرای ززآ تو مغزم پخش می‌شه (رئیسی! رئیسی! به ما ناهار ندادن!)😭