eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
یسری تصمیمات تو زندگی هست که وقتی می‌گیری، وقتی به بار می‌شینه، تغییر بزرگی تو زندگیت ایجاد می‌کنه. تو دیگه وقت قبلی رو نداری خیلی از رفتارها رو نمی‌تونی بکنی خیلی حرفا رو نباید بزنی دیگه خیلی جاها نمی‌تونی بری و جلوی خودتو خیلی جاها باید بگیری تا با اون تغییر هماهنگ بشی باید براش حوصله به خرج بدی خستگی‌های جسمی و فکری رو به جون بخری و سعی کنی ابعاد جدیدش رو بشناسی. با آدمای جدیدی که تو زندگیت میاره دوست بشی ولی ارتباطات قبلیتم حفظ کنی... ممکنه یه مدت بری تو لاک خودت. مخصوصا اگه کسی باشی که انعطاف پذیری کمی داره و کنار اومدن با تغییرات بزرگ برات سخته. حتی بعضا، افسرده می‌شی... زودرنج می‌شی، تو داری زور می‌زنی با تغییرات همه جانبه هماهنگ بشی اما کسی درکت نمی‌کنه، کسی تلاش‌ها و جنگ‌های درونیتو نمی‌بینه... سر چالش‌ها همش زندگی قبلیتو می‌خوای. اگه نخوای هم، مدام میاد جلو چشمت. (اگه همون زندگی قبلیم بود الان انقدر سختم نبود) مسئله هر چی بزرگتر می‌شه، تحول هر چی عمیق‌تر باشه، آیندش نامعلوم‌تره... نمی‌دونی تهش واقعا باعث تغییر خوبی تو زندگیت می‌شه یا نه. اینو زمان مشخص می‌کنه. تو فقط با معیارهایی که داری، سعی می‌کنی بهترین تصمیم موجود رو بگیری. می‌دونی سه تا تغییر یا تصمیم بزرگی که دنیا می‌شناستش چین؟ تصمیم‌گیری برای محل زندگی، شغل و ازدواج تصمیم برای تغییر و تحول ایجاد کردن درسته که مهمه و جرات می‌خواد، اما مهم‌تر از اون، ارزیابی و پایستگی اون تحوله. چیزی که باعث می‌شه هر ریسکی هم بیاد وسط، تو باز به خط رشدت برگردی. هدف این انتخاب رو، این تحول رو به خودت یادآوری می‌کنی و همین باعث می‌شه هماهنگ شدن باهاش حتی راحتتر باشه! 🕶 ✍🏻
تهران یجوری بوی دود و سوختگی می‌ده امروز انگار یکی همه دماغ سوخته‌ها رو تو تهران جمع کرده
دنیا را با غم قاطی کردند تا ما بفهمیم نقشمان در این هستی، حرکت است، نه رفاه! 📖 •|مدیریت و سازندگی|•
جالبه گوش راستم کم شنوایی داشت بعد گوش چپ هندزفریم خراب شده صداش کمتره الان با هندزفری از گوش راستم بهتر از گوش چپم می‌شنوم در حالی که کاملا باید برعکس باشه😂😂 هی میام ناراحت بشم که چرا گوش چپم کمتر می‌شنوه گوش راستم بیشتر، یادم میفته اصل ماجرا چیه خندم می‌گیره قدرت خدا❤️😂😂
دیدین می‌گن به بیمار روحیه بدین به بیماریش غلبه می‌کنه؟ الان کلی دارم گوش راستمو تشویق می‌کنم. امیدوارم هرگز متوجه حقیقت نشه تا وقتی که باورش بشه هیچ مشکلی نداره🥰😂😂
بین شلوغیای این روزام جمعه رو خیلی دوست دارم جمعه خیلی خوبه واقعا روز عید و شادیه روز استراحت روز رسیدن به هر کاری که خوش‌حالت می‌کنه روز انجام کارای عقب مونده روز سریال دیدن روز گردش رفتن (گرچه یادم نمیاد آخرین جمعه گردشیم کی بود...) روز زندگی! جمعه حس خونه میده بهم یه حس امن کاش با ظهور مولامون این حس درونت بیشتره شه جمعه‌ی عزیزم🌻 ✍🏻
بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم به عنوان کسی که ۱۱ ساله خانواده شوهره دیگه هر گونه چالشی که بین عروس و خانواده شوهر ممکنه پیش بیاد رو بلدم و احتمال خیلی زیاد، می‌تونم مدیریتشون کنم، ازشون جلوگیری کنم یا حلشون کنم. اینطوری دیگه وقتی خودم عروس بشم، چالش جدیدی با خانواده شوهر برام پیش نمیاد. اما دقیقا همین فکر منو می‌ترسونه. هر وقت از چیزی مطمئن میشی ازش بیشتر ضربه می‌خوری... 🌑
به سلف نگاه می‌کنم به خنده‌های بچه‌ها کنارهم و یکصدا به شور و اشتیاق‌ها به سلف نگاه می‌کنم به سینی‌های رنگی‌اش و بشقاب و کاسه‌ها که تازگی گرفته‌اند به جای آن قبلی‌ها به سلف نگاه می‌کنم به همکلاسی قدیم و دوستان همسفر نشسته پشت میزها به سلف نگاه می‌کنم به دورچین کاملش دو نوع غذای سینی‌ها به دوغ‌ها، دلسترها و گاهی به آبمیوه‌ها به سلف نگاه می‌کنم به سالادها و ماست‌ها به سوپ‌های لذیذش مخصوصا سوپ قارچ‌ها به سلف نگاه می‌کنم به خاطرات قشنگم که شکل گرفت پشت این صندلی‌ها و میزها به سلف نگاه می‌کنم به همه روزهای تنهایی و شادی‌های بی‌انتها به صحبت‌های درد و دل به حرف‌های کارگشا به سلف نگاه می‌کنم به دستگاه کارت خوان که جاش را داده دیگر به اسکنرِ چهره‌ها به سلف نگاه می‌کنم به تمام تغییرها و تمام بهبودها به تمام رفتن‌ها و تمام آمدن‌ها به سلف نگاه می‌کنم به آشناهای قدیم به خیال‌های پشت این صندلی‌ها و میزها به سلف نگاه می‌کنم به خنده‌های بچه‌ها کنارهم و یکصدا به شور و اشتیاق‌ها... ✍🏻
کی فکرشو میکرد یه روز سر ناهار، برای چند لحظه تو سلف تنها باشم و خلوتی سلف تو روزای آخر چشممو بگیره و جرقه این شعر نو در من زده بشه... من خودمو شاعر نمی‌دونم اما به قول دوست شاعرم: یه جرقست! یه لحظست! شعر خودش میاد تو فقط باید کامل دریابیش و حقش رو ادا کنی
برای درک بهتر ارجاع داخل شعر به ظروف قدیمی و جدید سلف پ.ن: این روزای آخر عین دیوونه ها از همه جا عکس می‌گرفتم. از غذاها و دورچیناشون حتی. و سورپرایزهای کوچیک سلف. ژله، میوه و آبمیوه های متنوع که بعضی روزا می‌دادن و واقعا ذوقیم می‌کرد... آدم به ذوقای کوچیک زندست، مگه نه؟