کی فکرشو میکرد یه روز سر ناهار، برای چند لحظه تو سلف تنها باشم و خلوتی سلف تو روزای آخر چشممو بگیره و جرقه این شعر نو در من زده بشه...
من خودمو شاعر نمیدونم
اما به قول دوست شاعرم:
یه جرقست! یه لحظست!
شعر خودش میاد
تو فقط باید کامل دریابیش
و حقش رو ادا کنی
برای درک بهتر ارجاع داخل شعر به ظروف قدیمی و جدید سلف #دال_عین_طا
پ.ن: این روزای آخر عین دیوونه ها از همه جا عکس میگرفتم. از غذاها و دورچیناشون حتی. و سورپرایزهای کوچیک سلف. ژله، میوه و آبمیوه های متنوع که بعضی روزا میدادن و واقعا ذوقیم میکرد...
آدم به ذوقای کوچیک زندست، مگه نه؟
یعنی یه تغییراتی دم رفتن تو دانشگاه اتفاق افتاده که... رسما میتونم بگم تا ما داریم میریم علامه داره آباد میشه و تازه به پیشرفتاش میرسه😕
ظرف سلف که تازه یکیشه...
باز هم دلیل بیشتر برای بازگشت به این دانشگاه دوست داشتنی و عزیزم🌿🌻
احتمالا جزو معدود آدمای زندگیتونم که از مجازی شدن کلاسا ناراحت میشه...
یا از تموم شدن دانشگاه...
عیب نداره
زیاد این حرفو میشنوم
بالاخره همه که شبیه هم نیستن😞
نه آخه میدونید از چی ناراحتم...
من تمام امیدم به سه شنبه بود که
جلسه آخره و باهاش کلاس دارم😭😭
اونم مجازی کردن که
اصلا میرم دفترش...😭😭
الان دیدم یه خانومه با کلاه کاسکت و مجهز، ولی خب بدون حجاب تقریبا مناسب، خیلی خانمانه نشسته بود پشت موتور.
این شهر همیشه راهی برای متعجب کردن من داره...