634.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در وضعیت دعا هستیم
تا خبرای خوبی از راه برسه امشب
وای شما نمیدونید چی شده راستی😂
بذارید تو ویس تعریف میکنم
هر کی خواست گوش بده
تا حالا تو زندگیتون چند تا استاد دیدین که اگه کلاسشون مجازی بشه، کل کلاس بازم حاضره حضوری بره سر کلاس و استاد رو بکشونه بیاره؟
من از خوبی این آدم هر چی بگم کم گفتم...
آفتابگردونم 🇮🇷
متاسفانه دعاها برای پیروزی حق علیه باطل پاسخگو نبود... #دال_عین_طا
به عنوان کسی که اصلا ایموجی شکلکی برای اساتید یا همکلاسی آقا نمیفرسته، خیلی احساساتمو در لحظه بروز دادم فکر کنم...
همچنان سوالات بی انتها ادامه دارن
و کتاب خوب شاید کتابیه که جوابای خوبی برات نداشته باشه، بلکه سوالای خوبی ازت بپرسه!
#کتاب_شناسی •|مدیریت و سازندگی|•
۱۷ سالم بود. چند وقتی بود حفظ و روخوانی قرآن تدریس میکردم. تو یکی از کلاسام، دوتا شاگرد داشتم همسن و همکلاسی مدرسه. زبر و زرنگ بودن. فکر کنم اون موقع کلاس ۴ یا ۵ بودن.
یه روز تکلیفشونو حفظ نکرده بودن، از دستشون عصبانی شدم. عصبانیتم به داد زدن نبود. یه لحن جدی و ناراحت همراه یه نگاه جدیتر و راسخ کافی بود تا حساب کار دستشون بیاد و تو ده تا سوراخ موش خودشونو قایم کنن.
گفتم (چی فکر کردین تکلیفتونو حفظ نکرده اومدین سر کلاس! همین الان ده دقیقه وقت میدم برید یه گوشه حفظ کنید بیاید!)
دقیقا ده دقیقه زمان گرفتم. با خودم میگفتم: حالا اگه یکم کمتر هم حفظ کردن باهاشون راه میام. بعید میدونم تو ده دقیقه بتونن حفظ کنن.
ده دقیقه گذشت... اومدن.
شیرین زبونیاشون شروع شده بود.
با یه حالت ترس و لرز توامان با ذوق و لبخند یکیشون گفت: (خانم ما با مهسا یه تصمیمی گرفتیم.)
گفتم لابد ترفندشونه که خشم من کاسته بشه سخت نگیرم. جدی گفتم: (چه تصمیمی؟)
گفت: (ما دیگه نمیخوایم بهتون بگیم خانم آفتابگردون) {جای آفتابگردون فامیلیم رو متصور بشید}
داشتم از درون دمغ میشدم...
ولی به روم نیاوردم. یعنی انقدر تند رفته بودم؟ دیگه منو به معلمی قبول نداشتن؟ یعنی دیگه کلاس نمیومدن؟ حالت چهرم سوالی شد. یه تای ابروم بالا رفت. پرسیدم: (چطور شده مگه؟)
ریز ریز میخندیدن. مهسا گفت: (بعله دیگه بهتون نمیگیم «خانم».)
پشت بندش زهرا با ذوق گفت: (میخوایم از این به بعد صداتون کنیم «استاد آفتابگردون»!)
باورم نشد یه لحظه... من کجا استاد بودن کجا... اسمش برام سنگین اومد. فکر کردم مسئولیت زیادی داره. از طرفی نشون میداد منو خیلی دست بالا و بزرگ گرفتن.
ولی نخواستم ذوقشونو کور کنم. گفتم: (باشه. هر چی دوست دارید صدا کنید. ولی باعث نمیشه از خیر تنبیه و تکلیفتون بگذرما!)
گفتن: اشکال نداره. ما که کامل حفظ کردیم.)
جدی کامل حفظ کرده بودن تکلیفشونو! باورم نمیشد ولی باز به روی خودم نیاوردم.
{کلا در نگه داشتن حالت چهره پوکر فیس استعداد ذاتی دارم}
گفتم: (کاری که برا ده دقیقه بود یه هفته تمام انجام ندادین... نبینم دیگه بدون انجام تکلیف بیاید سر کلاس!)
گفتن: (چشم استااااااااد!)
#یاد_باد آن روزگاران...
بعضی وقتا بیهوا
خاطرات روزهای دور
میان پیدات میکنن
یه لبخند تلخ شیرین
میکارن روی لبت
کاش میشد بعضی
لحظات رو باز هم
زندگی کرد...