شرایط جنگی
نطق منو باز میکنه
آیه بنده خدا کم بود
براش ده پونزده دقیقه
ویس حماسی میفرستادم
دلشو آروم میکردم
از حکمت اتفاقات میگفتم
مثلا اینکه ناراحت شهید شدهها نباشه
اونا رسالتشونو انجام دادن شهید شدن
ما که موندیم باید رسالت خودمونو
پیدا کنیم و محکم پاش وایسیم.
الان نوبت شماهاست😋
فقط شانس آوردین ویس نمیگیرم😏
با چار خط پست، سر و تهشو هم میارم😇
✍🏻 #آفتابگردون
جنگ...
همیشه حس ترسناکی از این واژه داشتم
قصههای دفاع مقدس، خاطراتش، قحطیش
من رو مجبور به تصور شرایط جنگی میکرد
صدای آژیری که شخصا نشنیدم
اما مامان و خانوادم رو تصور میکردم
که بعد صدای آژیر میدویدن تو پناهگاهها...
هیچ تصوری ازش نداشتم
اما میدونستم ترسناکتر از چیزیه که به نظر میاد
شاید اولین بار، تو موزه دفاع مقدس، تو اتاقک شبیهساز حمله جنگندههای عراقی و لرزیدن زمین زیر پام بود که حس کردم، چه شرایط بیپناهی داشتن مردم عزیز کشورم...
چقدر دردناک که حتی پدافند درست حسابی هم نداشتیم تا حداقل دلمون به اون قرص باشه.
جنگ...
تجربیاتم ازش هنوز دور بود.
اما به شجاعت و بزرگی روح جوونای کشورم غبطه میخوردم که بیمنت و باسرعت، خودشون رو به زینبیه رسوندن برای دفاع...
جنگی که دورادور درگیرش بودیم و من، غرق در روزهای بیاطلاع نوجوونی، هیچ تصوری از دنیای اطرافم نداشتم که چه خبره...
تا اینکه تو دبیرستان، روز اول مدرسه فهمیدم مدیرمون، مادر شهید دهقان امیریه. این شد باب آشنایی من با مدافعان حرم. سال بعدش هم سرویسی مدرسم، دختر یکی از شهدای مدافع حرم دراومد. شهید عبدالله باقری.
دختری که ازم کوچیکتر بود ولی بخاطر سختگیریهای زندگی، روح بزرگتری از من داشت...
جنگ...
دو سال پیش سایش روی مسلمونا سایه انداخت. مظلومان دو عالم که تنها گناهشون طی تاریخ، ساکن بودن در منطقه خاص فلسطین بود.
به لطف دنیای رسانه، تصاویر و فیلمهای مخابره از غزه، به سرعت نور منتشر میشد. جوری که حس نمیکردی ۱۰۰۰ کیلومتر اونورترن. اون مردم مظلوم و بیگناه، تو قلب تک تکمون جا گرفته بودن.
اون موقع صدای جنگنده نشنیده بودم، بمب رو سرم نریخته بود، زمین زیر پام نلرزیده بود اما با تمام وجود حس میکردم در جنگم. اینکه منم باید یه کاری انجام بدم. خودمو با اون قافله همراه کنم.
جنگی که شاید برای خاک و کشور من نبود، اما فریاد مظلوم نمیذاشت خودم رو جدای از اون حس کنم...
جنگ...
حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم طی زمان، قدم به قدم بهم نزدیک و نزدیکتر میشد. حمله حزب الله به اسرائیل و به تبع اون، حمله اسرائیل به لبنان، موشک خوردن نزدیک خونه آیه، انفجار پیجرها، نقل مکان از خونشون از ضاحیه به مناطق شمالی لبنان و تمام این مدت، دل نگرانی من براش. انگار که خودم زیر بار اون موشکهام. خودم با صداشون قلبم میریزه. موشکی که زمین میخوره، زیر پای من میلرزه...
سید حسن که شهید شد، منم اندازه آیه که نه، ولی قلبم پاره پاره شد...
جنگ قدم به قدم بهم نزدیک میشد اما من متوجهش نبودم.
تا اینکه آیه و خانواده بیخبر اومدن ایران! سورپرایز قشنگی شد. و همون روزها اسرائیل باز یه غلطی کرد و منجر به وعده صادق ۲ شد.
منم تو دلم میگفتم: ای بابا! این بندگان خدا از جنگ پاشدن اومدن اینور آسایش داشته باشن، اسرائیل خاک بر سر اینجام ولشون نمیکنه... فکر کرده اینجام لبنانه و بیدفاع!
جنگ...
بامداد روز ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ بود که بیخبر در خونمونو زد... نیم ساعت نمیشد از عروسی رسیده بودم خونه. هنوزم این زمانبندی برام واقعا عجیبه. صدای گرومپ گرومپ عجیب و پی در پی، کم کم به نظرم مشکوک اومد. مخصوصا که زمین هم میلرزید و صداها، دور و نزدیک میشد و منبعشون معلوم نبود.
بر خلاف حملات دفعه قبل، هیچگونه صدای پدافندی هم نبود و مشکوکترین قسمت ماجرا اینجا بود...
تو شوک بودم، باورم نمیشد. به خنده شوخی گذاشته بودم. اما از درون میلرزیدم. لابد بخاطر لرزش زمین بود. چون تا چند ساعت بعد ادامه داشت.
خبر شهادتا دونه دونه اومد. باورم نمیشد. چه جسارتی! یا بهتر بگم، چه حماقتی!
شور آمیخته با ترس تو دلم مخلوط شده بود. ترس برای خودم نه. ترس از اذیت شدن خانواده و استرسشون، ترس از موندن زیر آوار، ترس از زنده موندن و بیمصرف بودن، ترس از شهید نشدن با وجود اینکه میدونم لیاقت ندارم و...
یه هفته گذشت. به ترسام خو کردم. باهاشون کنار اومدم و به زندگی عادیم برگشتم. به اسرائیل نشون دادم کت تن کیه!
انسان موجود عجیبیه. به همه چیز عادت میکنه. حتی جنگ!
۱۲ روز گذشت...
روز آخر خواستن بیشتر بترسوننمون اما بازم کم نیاوردیم!
استرسها، نگرانیها، حملاتی که ما صدتا میزدیم چارتا جواب میگرفتیم، گرفتن پهپادهای رادارگریزشون، قدرتنمایی ایران به دنیا، ظهور یه ابرقدرت یا به قول نتیزنها ظهور امپراطوری ایران در دنیا، زدن آمریکا برا بار سوم طی ۱۰ سال گذشته، سر خم نکردن جلو اجنبیها، همه شون تو ۱۲ روز اتفاق افتاد.
جنگ بود. ترسناکتر از چیزی بود که انتظار داشتم. اما مثل ۴۰ سال پیش، بیدفاع نبودیم... بلکه این بار بیدفاعشون کردیم. اینبار اونا تو پناهگاه بودن نه ما. اینبار اونا فرار کردن نه ما.
تازه بماند که ما از خیلی ظرفیتهای نظامیمون استفاده هم نکردیم هنوز...
فکر کردن به اینا رو دوست دارم. حس قدرتمند و افتخاری که الان دارم رو دوست دارم. فکر کردن به ابرقدرت بودن ایران عزیزم باعث میشه (جنگ) ماهیت ترسناک خودش رو تو چشمم از دست بده.
آخر عاقبت این جنگ، پیروزی ماست چون ایرانی جماعت ثابت کرده، کاری که بخواد رو انجام میده. ثابت کرده اگه اوضاع دست خودش باشه باخت نمیده.
قطعا سننتصر!
یا علی✌️🏻
✍🏻 #آفتابگردون #یاد_باد
۱۲ روز...
چه عدد مقدسی!
قبلا هم گفتم. من به تصادف اعتقاد ندارم.
شاید یه نشونه از نگاه امام دوازدهم به این جنگ باشه.
ذهنم کار نمیکنه که الان یجور ربط پیدا کنم، اما قلبم مطمئنه که قطعا یه رابطه علت و معلولی اینجا وجود داره...
ما صاحب داریم!
642.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من خوابم نمیبره
همش نگرانم اسرائیلیا یادشون رفته باشه آلارم اذان صبح رو قطع کنن، پاشن دوباره دوتا جنگنده بفرستن برا نماز ما رو بیدار کنن...
456K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب ۱۴ نفرتون مثل من منتظر بودین ببینین آلارم نماز صبح اسرائیل امروز کار میکنه یا نه؟ خب نکرد.
ایشالا که یاد گرفته با یه بند انگشت زمین غصبی که گرفته، لقمه گندهتر از دهنش بر نداره که تو گلوش گیر میکنه...
هدایت شده از Ekhrajiha | اخراجیها 🚩
ترامپ به عشق محرم، هر چی خلاف بود رو غلاف کرد..
@Ekhrajiha
دلم برا روحیه طنز پرداز ایرانی تنگ شده بود.
چی بود اون دو هفته
گرد و غبار درد پاشیده بودن تو هوا...
هماکنون در سراسر کشور:
آخرین آهنگامو هم گوش بدم
بعدش دیگه فقط
مداحی
مداحی
مداحی!