9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعتقاد به خدا و پناهگاه دونستنش تو شرایط وخیم، تو این سکانس و سکانسهای دیگه خیلی قشنگ نشون داده شد. من برای اولین بار نماز خوندن یه دختر سنی رو تو یه سریال دیدم!
یکوچولو اسپویل کنم😬
اینجا برای مادر زینب یه اتفاق خیلی بدی افتاده و امیدشون از همه جا قطع شده بود. زینب یهو غیبش میزنه چون یادش میفته مامان بزرگش تو همچین شرایط سختی، سراغ کیو میگرفت. میره در خونه خدا رو بزنه بخاطر مادرش🥲
اون پشت هم خلیله، دنبال زینب میگشت که وقتی تو این حال میبیندش و حرفاشو با خدا میشنوه، نخواست حال خلوت قشنگ خانومشو بهم بزنه.
دیالوگهای اینجا رو خیلی دوست داشتم. از صمیم قلبش با خدا حرف میزد...
پ.ن: اوایل این فیلم رو 2x گذاشتم. انقدرام تند تند نماز نمیخوند😄
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این سکانس رو میبینید؟
فرا متنش رو چطور؟
این خلیله. خلیلی که ۲۱۷ قسمت هیچکس نه ضعفشو دیده، نه گریشو. خلیلی که جلو هیچکس نمیشکنه. خلیلی که کوه پناه همه خانواده و هر کسی که میشناسدش هست. بغض صداشو میشنوید؟ این بغضیه که تو تنهاییش با خدا شکونده...
خلیلی که همه رو به زانو درمیاره، نماز خونده و جلوی خدا زانو زده و اظهار عجز میکنه تا حاجت بگیره.
اسلام و آموزههاش تو متن این سریال عین رگ خونی جریان داشت. نه مثل بعضی سریالای ما، انقدر میکرد تو چشمت تا حالت بهم بخوره، نه انقدر خارج از گود بود که بشه اون یکی سریال ترکیا... عین نمک غذا به اندازه بود.
از اون اولش که با ماه رمضون و قشنگی افطاریاش شروع شد، تا نماز جماعت عید فطر و بقیه مناسبات...
دارم فکر میکنم تو کدوم سریال خفن و معروفمون، انقدر قشنگ رابطه بنده و خداش رو نشون دادیم؟
گاندو که پخش میشد، یادمه نهایتا یه سکانس خیلی ریز قبل یدونه از عملیاتاشون نشون داد که محمد تو نمازخونه سازمانشونه... تازه نماز خوندنشم نشون ندادن.
بماند که نماز خوندن تو سریالای ما شده فقط نمادین. طرف نماز میخونه، ما منتظر تموم شدن نمازشیم تا ببینیم بقیه داستان چی شد. دوزار قشنگ با خدا سر سجاده حرف نمیزنه مردم یاد بگیرن که...
تنها مناجات قشنگ تو سریال ایرانی، مناجات حضرت یوسف (ع) تو ذهنمه تو سریال یوسف پیامبر. به خدا همونم نداشتیم سرمو میکوبیدم به دیوار😑
اینا رو نمیگفتم تو دلم میموند
ذاتا خیلی پست عقب افتاده دارم برا کانال
صحبت درباره خود داستان سریال و
کاراکترهای زینب و خلیل بمونه برای بعد
که خیلی حرف دارم درمورد شخصیتاشون😉
هدایت شده از دانشجـــو🎓
از آدمایی که برای ترمیم رابطهشون تلاش میکنن، خیلی خوشم میآد.
واقعا غبطه میخورم که انسانی ارزش انسان دیگه رو میبینه و درک میکنه، از عذرخواهی کردن هراسی نداره، به احساسات خودش آگاهه و به احساس دیگری احترام میذاره.
چون خودم شانس مواجهه با همچین انسانی رو هرگز نداشتم!
- Her Majesty
👉🏻 @Daneshjooyan
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این پسر یکی از آرزوهای بچگی منو زندگی کرد...
فقط گریش وقتی داشت برمیگشت...
آفتابگردونم 🇮🇷
اینا رو نمیگفتم تو دلم میموند ذاتا خیلی پست عقب افتاده دارم برا کانال صحبت درباره خود داستان سریال
میخوام بحث تپه بادخیز رو ادامه بدم
ولی هم وقت نمیکردم
هم یه لحظه به نظرم اومد
شدم شبیه این رفقای ناباب😂
وسط محرم، ملت تو حال هیئتن
من میگم بشین سریال ترکی ببین🤷🏻♀
ولی یه نکاتی داشت
یه درسهایی که نمیخوام یادم بره
پس مینویسم...
از اینجا به بعد حتی ممکنه بعضی جاهای داستان لو بره تو حرفام. پس اگه اسپویل دوست ندارید، یا کلا به موضوع بحث علاقمند نیستید میتونید نخونید.☺️
پ.ن: ماشالا انقدر تعداد قسمتاشم زیاده که زور بزنم بتونم ۱ درصد سریالو اسپویل کنم.😄
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترجمه: تو چرا انقدر شکستهای؟
+ من از دنیای واقعی میام!
یکوچولو از داستان بگم تا بتونم از کاراکترها راحتتر حرف بزنم.
این قصه، درباره انتقامه.
اونم انتقام خلیل از زینب!
خلیل تو نوجوونی یتیم شده. هم پدرشو هم مادرشو تو یه ماجرای کاملا ناجوانمردانه از دست داده و براساس شواهد موجود، از اون زمان فکر میکنه مسبب مرگ والدینش، زینب و خانوادشن... لذا تمام زندگیشو صرف این میکنه که این خانواده رو، مخصوصا زینب رو، به خاک سیاه بنشونه و انتقام بگیره.
قسمت اول بدون فوت وقت، دقیقا از آوار شدن خلیل روی زندگی خانواده اصلانلی شروع میشه...
از اون طرف، زینب با وجود اینکه دقیقا نمیدونه چرا این بلاها داره سرشون میاد، چون خانوادگی جز خوبی کردن به مردم کاری نمیکردن، تمام تلاشش رو میکنه سپر بلای خانواده باشه. خانوادهای که بعد از مرگ پدرش براش مونده، یعنی دوتا خواهرش، مادرش و مادربزرگ بیمارش...
اولین نکته طلایی برام، اهمیت خانواده تو این سریال بود.
زینب و خلیل جفتشون خانواده براشون مهمتر از خودشونه. خلیل بخاطر مظلومیت و بیعدالتیای که در حق پدر و مادرش و بعد اون، در حق خودش و خواهرش شده بود، لذت یه زندگی راحت و خوب رو به خودش حروم کرد.
زینب هم بخاطر راحتی خانوادش، خودش رو تو موقعیتهای طاقت فرسایی که اگه دست خودش بود هیچوقت سمت اون کارا نمیرفت، قرار میداد...
بماند که خیلی جاها خانواده دو قورت و نیمشم باقی بود، قدر نمیدونست و زخم زبون میزد اما دل زینب رضا نمیشد یه خار به پای هیچکدوم بره...