1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترجمه: تو چرا انقدر شکستهای؟
+ من از دنیای واقعی میام!
یکوچولو از داستان بگم تا بتونم از کاراکترها راحتتر حرف بزنم.
این قصه، درباره انتقامه.
اونم انتقام خلیل از زینب!
خلیل تو نوجوونی یتیم شده. هم پدرشو هم مادرشو تو یه ماجرای کاملا ناجوانمردانه از دست داده و براساس شواهد موجود، از اون زمان فکر میکنه مسبب مرگ والدینش، زینب و خانوادشن... لذا تمام زندگیشو صرف این میکنه که این خانواده رو، مخصوصا زینب رو، به خاک سیاه بنشونه و انتقام بگیره.
قسمت اول بدون فوت وقت، دقیقا از آوار شدن خلیل روی زندگی خانواده اصلانلی شروع میشه...
از اون طرف، زینب با وجود اینکه دقیقا نمیدونه چرا این بلاها داره سرشون میاد، چون خانوادگی جز خوبی کردن به مردم کاری نمیکردن، تمام تلاشش رو میکنه سپر بلای خانواده باشه. خانوادهای که بعد از مرگ پدرش براش مونده، یعنی دوتا خواهرش، مادرش و مادربزرگ بیمارش...
اولین نکته طلایی برام، اهمیت خانواده تو این سریال بود.
زینب و خلیل جفتشون خانواده براشون مهمتر از خودشونه. خلیل بخاطر مظلومیت و بیعدالتیای که در حق پدر و مادرش و بعد اون، در حق خودش و خواهرش شده بود، لذت یه زندگی راحت و خوب رو به خودش حروم کرد.
زینب هم بخاطر راحتی خانوادش، خودش رو تو موقعیتهای طاقت فرسایی که اگه دست خودش بود هیچوقت سمت اون کارا نمیرفت، قرار میداد...
بماند که خیلی جاها خانواده دو قورت و نیمشم باقی بود، قدر نمیدونست و زخم زبون میزد اما دل زینب رضا نمیشد یه خار به پای هیچکدوم بره...
اول زینب.
چرا گفتم اسمش بهش میاد؟
شما جذابیت و کاریزمای این عکسو ببین :)
از مهمترین دلایل دیدن این سریال، همین اسم گذاری کاراکتر بود برام. زینب... میخواستم ببینم تو سریالهای ترکی، چه شخصیتی برای کسی که اسمش زینبه در نظر دارن.
آخه معمولا کسایی که اسامی مذهبی دارن منفورن تو این سریالا. مگر اینکه اسم پیامبر(ص)، عایشه، عمر، یا همچین چیزایی باشه که رسما قهرمان قصه میشن🗿
اما کاراکتر زینب ویژگیهای شخصیتیای داشت که بعضاً منو یاد زینب واقعی میانداخت...
مثلا خوش قلبیش... زینب برای هیچکس، هیچوقت بد نخواست. حتی کسایی که بدترین کارا رو در حقش کردن. یا اینکه به فکر همه بود، جز خودش. هوای همه خانواده رو داشت، اما آخرین نفر به فکر خودش بود. مسئولیتپذیرترین بود. بیشترین تیرها رو به جون خرید. تو روزای سخت خانواده، شده بود ستون...
راه چاره بود. تو سختیا برای پیدا کردن راه حل، خانوادش نگاهشون به زینب بود.
مرهم بود. بغل زینب امنترین جا بود برای تسلی و همدلی خانوادش.
خودشو تو هچل میانداخت تا بقیه رو نجات بده. (این ربطی به زینب واقعی نداره البته😄)
زینب...
انقدر خوب بود که... که بعضاً کلمه پیدا نمیشد برای بیان خوب بودنش.
یه وقتایی به خودشم سخت میگذشت. خودشم از درون داشت پاره پاره میشد اما تسلیگاه بقیه بود...
دردناکترین بخش داستان زینب اونجا بود که، به ناحق بهش تهمت زدن، حرمت شکنی کردن، اذیتش کردن، حتی یه بیشعورایی، کتکش زدن...
اما زینب همچنان محکم و استوار وایساده بود. اصلا نشکست. انگار که جنسش اصلا شکستنی نبود...
نمیدونم مشکل از نحوه نگاه منه یا چی
ولی این تحلیل کاراکتر نباید شبیه روضه مصور به نظر میومد...
الان که بهش فکر میکنم
انگار نویسنده داستان زینب واقعی رو میدونست، و این کاراکتر و اتفاقات زندگیش رو بر اساس همون طراحی کرده بود.
اگه اینطور بوده باشه، چه خوش سلیقه بوده... انقدر شباهت دوتا زینب به هم نمیتونه تصادفی باشه به نظرم...
البته قصد و غرض دیگهای هم داشته. برای تحریف تاریخ؟ برای سفید شویی یه کثافت؟! نمیدونم. هر چی که هست، از اینکه اسم بابای زینب، عمر بود هیچ خوشم نیومد...
اصلا بهم نمیان...
اسم بابای زینب باید همیشه علی باشه
فقط علی...
یه چیزی به ذهنم رسید
جالب میشه ما هم همین قضیه رو پیاده کنیم
یه خانواده امروزی
پدر و مادر علی و فاطمه
بچهها حسن و حسین و زینب
با همون فاصله سنیا...
حالا دقیقا همون اتفاقات تاریخی نه
ولی درصد شباهت کاراکترها به اصلیت واقعیشون، بالای ۸۰ درصد باشه...
ناحقی به فاطمه...
شهادت فاطمه با محسن تو رحم
حسن انقدر خوب باشه چشم دیدنشو نداشته باشن، همسرش با تبانی دشمناش مسمومش کنه...
حسین تو یه ماجرایی بخوان بهش زور بگن و به زور ازش تایید بگیرن اما مبارزه کنه حتی با افراد کم...
زینب...
آه از زینب...
ماجرای این خانواده، این پنج نفر، حتی تو دنیای امروز و شبیهسازی شده و خفیفشده هم، هنوز جگرسوزه...
زینب چجوری شاهد همشون بوده؟!
ولی این دنیا به من
واقعی کردن تمام سناریوهای تو ذهنم رو بدهکاره
تمام فیلمنامهها
تمام موزیک ویدیوها
تمام سریالهای مذهبیای که تو ذهنم ساختم
تمام انیمیشنهایی که حرص خوردم چرا نیستن
تمام شاهکارهایی که جاشون تو هنر هفتم خالیه
این دنیا به من همشونو بدهکاره...
اوایل داستان، زینب ۲۳ سالشه. همسن الان من. دلیل دومی که سریالو دیدم. همیشه کاراکترهایی که همسن خودمن برام جذابن. چطور زندگی میکنن؟ چیا براشون مهمه؟ چه تصمیماتی میگیرن؟ چه اشتباهاتی میکنن؟ چه درسهایی میگیرن؟ رشد شخصیتیشون به کجا میرسه؟
من عاشق پیدا کردن این جوابها تو سریالام
با هر سریال انگار تجربه زندگی چندین آدم به مغزم اضافه میشه که باعث میشه عاقلتر باشم. دقیقتر فکر کنم. از زاویه دید این کاراکتر جدید هم به زندگیم و شخصیتم نگاه کنم...
زینب ۲۳ ساله، فرزند دوم خانواده، مهندسی کشاورزی خونده و از اون دختر روستاییای پولداره. یعنی بود. تا قبل اینکه خلیل بیاد و...
پولدار بودنش غلط اندازه. چون زینب خودساختهتر از این حرفاست. یکی از دلایلی که بعد اومدن خلیل، زودتر از بقیه خانواده خودش رو جمع کرد همین بود.
خودساختگی و قطع کردن وابستگیها باعث میشه، از هر جا زمین بخوری، دوباره راحت بلند شی، چون کسی که دستتو قراره بگیره خودتی...
البته ناگفته نمونه که خودش تنها نبود. هر لحظه اسم خدا رو لبش بود. (خدایا کمکم کن. تو منو از این وضعیت نجات بده. تو یه راهی جلو پام بذار. خدایا بهم صبر بده، توان بده...)
یکم از ویژگیهای تقریبا منفیش هم بگم.
برای باورپذیرتر بودن کاراکترش، یسری نقصهای شخصیتی هم لازمه بهر حال.
اینا صرفا مربوط به خودشه و ربطی به زینب واقعی نداره.
دختری که انقدرررررر محکم و جسوره، از طرف دیگه عجول هم هست. آینده نگری نداره. تمامی جوانب رو نمیسنجه. راه حلهایی که پیدا میکنه معمولا موقتیه نه همیشگی. از طرفی خوب به عاقبت کاراش فکر نمیکنه، فقط کافیه نقاط مثبت کار رو بدونه، دیگه به منفیاش توجه نمیکنه و میره دنبالش... آخر عاقبت یکی از این کاراش شده بود پول گرفتن از نزول خورا که تهش گرفته بودن میخواستن بکشنش😕
زیادی کنجکاوه که به نظر من بد نیست. اما زمانی بد میشه که یادت میاد آینده نگری نداره... یعنی یهو میبینی از سر کنجکاوی دستشو کرده تو لونه مار😐