بعد من گفتم خب اگه چرخ اقتصاد مملکت اون موقع خوابید، چرا ما رشد اقتصادیای داشتیم که تا حدود ۱۰, ۱۵ سال قبلش به همچین رشدی نرسیده بودیم؟! (رشد اقتصادی بالای ۵ درصد در سال ۱۴۰۲)
گفت اونو نمیدونم. شروع کرد بحث و پیچوندن. مغلطه کردن...
بله
منم قبول دارم
شهید رئیسی اشتباه کرد
باید مثل شما پیش میرفت
برق خانوار رو قطع میکرد نه کارخونه ها رو
که رشد اقتصادی نشه ۵ درصد
بشه ۱۵ درصد
که بفهمید شدنیه
بیشتر بخوره تو صورتتون که بفهمید بلد نیستید!!!
فقط برای خوردن حق مردم اومدید نه خدمت کردن!!!
تا عمر دارم از شهید رئیسی میگم
از مدیریتش
از شیش کلاسه نبودنش
این مرد در عصر خودش
زیادی مظلوم واقع شده بود
و هنوزم واقع شده
شهید رئیسی فراتر از یه جناحه
اون یه الگوعه. نماد غیرت و خدمت و مدیریته!
شهید رئیسی عمل بود! نه ادعا!
دولت جدید اومده چیا رو تو بوق و کرنا کرده؟
وفاق؟ خدمت به مردم؟ همدردی با مردم؟
شهید رئیسی همش رو عمل کرد
اما دم نزد! هیچوقت نگفت وفاق!
هیچوقت استفاده از وزرای اصلاحطلب
اما متخصص رو تو بوق نکرد!
سمت استانهای سنی نشین میرفت، پشت سر امام جماعت سنی مذهب نماز خوند اما تو بوق و کرنا نکرد!
چون میدونست اون که باید، میبینه! نیاز به رپورتاژ خبری نداشت!
هیچوقت فریاد نزد مردم من درد شما رو میفهمم!
اما هر جمعه یه گوشه این کشور بود
برای شنیدن درد یه پیرزن ۸۰ ساله، ماشین و محافظا رو نگه میداشت سر پا.
حتی خودش رو لایق تقدیر نمیدید
حل شده بود تو ولایت فقیه!
همه تیرهای سمت رهبری رو به جون میخرید. شده بود سپر بلا! اما همه تقدیر و تشکرها برای رهبر بود!
«من لایق نبودم شما تصویر منو بخواید بکشید. کاش تصویر رهبری رو میکشیدید!»
اینو به دختر روستایی معلولی که طراحی حرفهای میکرد و عکس رئیس جمهور کاری و خدومش رو کشیده بود، گفت.
#مدیرمملکت 🕶
ساعت دو یا سه نصفه شب
شب آخری که مشهد بودیم
خسته و کوفته و نخوابیده
اولین مشهدی بود که
خادم بودیم و مسئول ۱۲ نفر آدم!
به هوای شب آخر حرم
و زیارتهای نکرده و به دل مونده
از خوابمون زده بودیم تا صبح
از بست طبرسی زدیم بیرون
همینجوری لنگان لنگان میکشیدیم
خودمونو که یهو با یه صدای
بیجون خواب آلود و مظلومانه
گفت: اینجا مانع نداشت؟
گفتم: کدوم مانع؟!
گفت: رنگی بودن، سفید و سبز؟!
گفتم: عه آره یادم اومد.
متوجه هیچ چیز مشکوکی نشدم
و تو ذهنم دنبال دلیل منطقی
نبودن مانعها بودم...
خیلی ریلکس فکرمو بلند گفتم:
شاید برشون داشتن!
اونم بدتر از من، خواب مغزشو گرفته بود
متوجه هیچ چیز مشکوکی نشد!
همینجوری چند قدم ادامه دادیم
دیدیم مسیر هی تاریکتر میشه!
مسیر همیشگی انقدر تاریک نبود!
تازه فهمیدیم اشتباه اومدیم...
باید میرفتیم بست مانع دار رو پیدا کنیم
انقدر به این اشتباهمون خندیدیم
به جدی بودن من در علت یابی
به خستگی شیرین چند روزه🩵
که روحمون شاد شد و خوابمون پرید!
#یاد_باد آبان ۱۴۰۲ / اردوی نوورودیا
موقعیت: مانعهای بست نواب صفوی
هر جای حرمت پا میذارم با یکی از عاشقات خاطره دارم بابا رضا...
مگه میشه بیام حرمت و یادشون نباشم؟😭
کاش اونا هم منو یاد کنن
تو گوشه گوشه حرمت
روی تک تک کاشیهای حرمت
قشنگی این شبا اینه
هر طرف یه دسته مجنون میبینی
که واله و شیدا
دارن میرن طرف معشوق...
از ساعت ۱۲:۱۰
تا ۱ شب
پیاده اومدیم محل اسکان
آقای امام رضا(ع)
تو همچین شرایطی
بال خواستن خواسته زیادیه؟😭