آفتابگردونم 🇮🇷
درکوی نیکنامان ما را جای خواب ندادند🥲 زور میزنم تا نماز صبح خوابم نمونم.
یه نکته کنکوری بهتون بگم
از تاریخ ۱۴۰۲/۳/۲۰ رواق حضرت زهرا رو تغییر کاربری دادن.
دیگه هییییچ رواقی برای خواب تو حرم نیست.
یکی از خادما گفت مثل اینکه یه دعوایی راه انداختن تو رواق، بعد اون کلا دیگه اجازه نمیدن کسی توش بخوابه. ولی مثل رواق نجمه خاتون و بقیه رواقهایی که صرفا برای خانماست، میتونید همچنان برید داخلش. نماز میخونن و برنامه های خوبی دارن.
برادران!
تا ضعف و قوت دشمن را نشناخته باشید دست به شمشیر بردن خطاست.
•|مختارنامه|• #دیالوگ
من با عشق و عقل شمشیر بستهام.
برای باختن به میدان نیامدهام.
من به پیروزی میاندیشم نه به شکست!
•|مختارنامه|• #دیالوگ
«ما را به رسم رفاقت دعا کنید»
کاش همراه صداقت دعا کنید
گره کوری بر دلم زده این دنیا
ما را به قصد شهادت دعا کنید
✍🏻 #آفتابگردون
گوش شیطون کر
چشم شیطون کور
به جز مصراع اولش
بقیشو خودم گفتم
همین الان یهویی🍃
شاید بگید خودشیفتم
ولی این اتفاق نادریه
و واقعا ذوق کردم
چون توقع نداشتم
بتونم شعر بگم
اونم دو بیتی😇
امروز ابتکار عمل در دست دشمن است!
جایی که برد با ما بود یارانمان تعلل کردند و از جنگ ابا داشتند و مکروهش خواندند و آنقدر دست دست کردند و به دشمن فرصت جولان دادند تا دشمن یار زیاد کرد و از ما پیشی گرفت. دشمن تسلیم ما را نمیخواهد. خوش دارد که ما بجنگیم. این که میبینید دم از صلح میزنند و بیرق سفید برافراشتهاند بخاطر ترس از ما نیست. میخواهند برهانی داشته باشند تا دهان عوام را ببندند.
به خدا قسم من نه از مرگ میهراسم و نه از اینکه ما به شماره قلیلیم و دشمن کثیر. ترس من از مردن کینههامان است. کینههایی که در دلهامان خفته. دشمن ما را بکشد، کینه ما را کشته و کینه ما کشته شود، دشمن از چه بترسد؟ پس، کینههاتان را انبار کنید و با خود به میان قبایل ببرید و منتظر روزی شوید تا ابتکار عمل را از دشمن بستانیم و برای غلبه به میدان بیاییم نه شکست.
•|مختارنامه|• #دیالوگ
خیلی از اطرافیان و دوستانم اینو قبول ندارن
ولی...
رشد جمعی به اندازه رشد فردی واقعا مهمه
مخصوصا که بحث خانواده باشه
مثلاً یه بنده خدایی تعریف میکرد
تو فکر زاهد شدن بود
و روز به روز داشت تو این راه پیشرفت میکرد
این بنده خدا ساز هم تمرین میکرده
ولی به حرمت دو ماه عزا
تو محرم و صفر سازش غلاف بوده
آهنگاشم تبدیل به مداحی میشدن این دوماه
داشت به این فکر میکرد کلا ساز و بزاره کنار
دیگه با جمعای مذهبی بیشتر حال میکرد
و...
بعد میگه یکی از اعضای خانوادش
همین فردای عاشورا
شروع کرده دف تمرین کردن...
و این بنده خدام حرص میخورد
هی یاد هلهله شامیان و کوفیان میفتاد
هی بساط دف و طرب بالای سر سردار بیسر
مجسم میشد تو ذهنش...