eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
402 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
حیفه امشب ثبت نشه روایت نشه...
مثل شبای قبل راه افتادیم بریم مسجد محل. مسجد امام سجاد (ع) دستشون زود راه میفته. راس ۷:۳۰. خب دیر رسیدیم. کسی جلوی مسجد نبود. رفتیم مسجد امام حسین (ع). اونا معمولا وایمیستن ۸ حرکت می‌کنن. خدارو شکر مردم هنوز تو مسجد بودن. حدود یه ربع به ۸ رسیدیم مسجد.
یه پرانتز باز کنم به نظر من، مهم‌تر از پر کردن میادین اصلی شهر، همراهی با مساجد محلیه. دسته مساجد، می‌ره تو کوچه پس کوچه‌های شهر. می‌ره سراغ اونایی که کلشونو کردن تو پروپاگاندای آمریکا و اسرائیل. اونا رو میاره پای پنجره تا ملت واقعی ایران رو ببینن. بی واسطه! وگرنه فیلم‌های تو تجمع میادین رو اینا کجا می‌بینن؟ مگه اینترآشغال و بی‌بی‌سی نشون میده بهشون؟ مگه تلویزیون ایرانی می‌بینن؟ مساجد محلتونو دریابید رفقا. به والله مهم‌تر از پر کردن میادینه. رپورتاژ رسانه‌ای زیاد گرفتیم از پر کردن میادین بزرگ و چهارراه‌های مهم. وقت فتح قلوب رسیده🌷
القصه دسته مسجد راه افتاد برنامه این بود: چندتا مسجد محله به هم بپیوندن و در آخر، بپیوندیم به دسته دانشگاه شریف. و ماشالا به بچه‌های پاکار بسیج دانشگاه شریف. هزار ماشالا بهشون از این میدان داری در غرب تهران❤️ دسته شریف امشب ته نداشت. خداوکیلی ته نداشت... اولش از رو به روی ما میومدن، فکر کردیم می‌خوان برن میدون انقلاب. اما رفتن پشت ما، دور زدن و قرار شد بریم میدون آزادی. وقتی از رو به رو میومدن، خدا شاهده حدود ده دقیقه فقط آدم می‌رفت!!! تموم نمی‌شدن. ماشالااااااااا واقعا. صل علی سه ترکه، چشما ترامپ بترکه!!!
ای بابا
عکس فرستادم نمیاد لعنت بهت ایتا
راه افتادیم سمت آزادی آزادی عزیزم. دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و زار بزنم. برای غربتش، برای چراغ‌های خاموش‌شدش... تو مسیر، خونه‌هایی بود که موج انفجار گرفته بودشون. شهر شده بود موزه دفاع مقدس :) دیشب خیلی سنگین مهرآبادو زده بودن. هر چی به آزادی نزدیکتر می‌شدیم، نفس کشیدن سخت‌تر و سنگین‌تر می‌شد. انگار اکسیژن تموم شده باشه. اما محکم می‌رفتیم جلو و تو این شرایط شعار می‌دادیم. یادم به مهرآباد افتاد... واقعا تو تصوراتم، تو اون قدم برداشتنا، مهرآباد قشنگمو بغل کرده بودم و شونه به شونه هم گریه می‌کردیم. نه گریه عزا، گریه سازنده، گریه‌ای که خالیت کنه برای قدم‌های بلند ادامه...
خب اومد
سخت بود، نگاه کردن به آزادی عزیزم و یادآوری خاطره بیست و دوم ماه‌های گذشته... روزهایی که آزادی شاد بود، در هاله‌ای از دود نبود، هواش نفس‌گیر نبود. سنگین بود... هوای آزادی سنگین بود. بمیرم برات آزادی عزیزم که حقیقت تو رو نفهمیدن، خواستن با دروغ آزادی، خرابت کنن، مسخرت کنن... اما ما نمی‌ذاریم!! امروز برای همین رفتیم پیشش. دور آزادی حلقه زدیم. تک تکمون. دست در دست هم. یکصدا! هر کدوم نوری در دست. الله اکبر گویان. شعارهای از جان برآمده سر دادیم. مثل ۵۰ سال پیش، با آزادی عزیزمون تجدید بیعت کردیم و خیالشو راحت کردیم که مواظبشیم! تک تکمون. تک تک ما مردم ایران. دست در دست هم. فریاد زدیم: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی»
اما حماسه قشنگی بود. خیلی زیبا جمعیت زیاد. ماشین‌هایی با پرچم ایران فریاد زننده شعارهایی از جان و دل دور میدون آزادی می‌چرخیدن بعضیا دلشون طاقت نیاورد ماشینشونو پارک کردن و به ما پیوستن ما امروز حماسه «آزادی» رو باز سراییدیم. آزادی‌ای که چند صد ساله براش شهید میدیم. به راحتی به دستش نیاوردیم که به راحتی از دستش بدیم. دل تو دلم نبود. یه حسی بهم می‌گفت که می‌زنه. از شما چه پنهون، اصلا از اولی که سمت آزادی میرفتیم، موقع نگاه کردن بهش، یه حسی درونم داشتم. حس اینطوری که: اگه به خود میدون برسم، ممکنه واقعا به آزادی برسم. ممکنه واقعا از قفس تن رها شم... یعنی می‌شه؟ درون خودم با خودم حرف می‌زدم
تموم که شد، بهمون اعلام کردن بریم سمت آزادی شرق که بریم خیابون استاد معین. رفتیم تو خیابون. ما سمت سر دسته بودیم. کمی جلوتر، کنار ایستگاه تاکسی وایسادیم تا خیل جمعیت دور میدون آروم آروم بهمون برسن. اونجا که وایسادیم، دیدیم از پشت ساختمونای سمت راست (که میشد جنوب تهران) نور شدیدی میاد. اما بدون لرزش، بدون صدا... چند بار نور تکرار شد. اما چون صدا و لرزش نداشت، ترس زیادی حس نشد. هنوز وایساده بودیم منتظر... چند لحظه بعد صدای انفجار نزدیک، چندتا، با کمی لرزش زیر پا. سرها همه سرگردان تو آسمون. از کجا میاد؟ صدای چیه؟ جنگندست؟ موشکه؟ پهپاده؟ تو نگاه همه این صداها موج میزد... یه لحظه سرمو برگردوندم پشت سرم به سمت میدون آزادی همون لحظه، لحظه اصابت بود انفجار! دقیقا پشت آزادی، با فاصله معلوم نشد کجا خورد، اما من فکر می‌کنم با توجه به زاویه برخورد، وسط خیابونو زدن. نه ساختمون خاصی رو. احتمال زیاد هدفش ترسوندن تجمع ما بود. ما هنوز وسط خیابون وایساده بودیم شوک زده بودیم؟ نمی‌دونم منتظر شهادت بودیم؟ شاید اما ندای الله اکبرمون بلند بود... یهو انگار از شوک دراومده باشیم سرعت قدم‌ها زیادتر و قدم‌ها بلندتر شدن. اما باز خیلی سریع نبودیم. حس فرار کردن نداشتیم. برگشت عادی خودمون بود. کمی جلوتر، خیلی جنگی راه رو برای یه آتش نشانی باز کردیم. و باز جلوتر، مأمور دلسوز پلیس، با تشر بهمون گفت «تندتر حرکت کنید!» این شد که علم دسته دویید رفت. ما هم به دنبالش. بین دسته فاصله افتاد. از بلندگو دور شده بودیم. خودجوش شعار می‌دادیم.
اما هنوز انگار ته وجود بقیه ترس مونده بود. جوابشون به شعار، محکم نبود. یه سکوت سنگینی شد برای چند لحظه. گلوم درد می‌کرد، می‌سوخت، از حجم مواد تنفس کرده و سوخته تو فضا اذیت بودم، به سرفه افتاده بودم، اما غیرتم بیشتر می‌سوخت! ایرانم رو جلو چشمم زدن! به تهرانم جلو چشمم حمله کردن! غلط کردن! 💩 خوردن! تمام حرصمو ریختم تو صدام بلند و رسا، محکم و حرصی با صدایی که کمتر ازش مایه گذاشتم، شروع کردم شعار دادن. انگار که فقط من باشم و آمریکا مثل «حریفت منم» گفتن حاج قاسم :) من می‌گفتم، مردم اطراف پشت علم می‌گفتن. یجور فریاد میزدم انگار هر شعارم مشتیه به صورت ترامپ! حسش می‌کردم با تمام وجود :) «حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست» «الله اکبر» «مرگ بر آمریکا» «مرگ بر اسرائیل» انقدر گفتم تا بلندگو نزدیک شد دیگه سرفم بند نیومد... دیگه چیزی نزد. رسیدیم دانشگاه شریف پوستر عکس آقا بغلم بود برگشتیم خونه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴