فقط اگه یه خوش ذوقی اون عبارت انگلیسیه رو بزنه رو اون عکس موشکه، به شکل هنرمندانه و اصطلاحا پینترستی، واقعا ممنونش میشم😃
هدایت شده از مکروبه🇮🇷
و قَسم به سرزمینی که شنهای کویر و ابرهای بارانزای آسمانش لشکرِ خداست.
https://eitaa.com/khabarekotahh/172389
#خدای_او_زنده_است
خدای خامنهای، آتش پالایشگاه تهران رو به وسیله باران خاموش کرد. این باران هم میباره تا قلب آتش گرفته ما رو ذرهای التیام بده🥲
دلم میخواد مثل آقای شمخانی
که فردا تشییعشونه
رو به دوربین با لبخند ژکوند بگم:
حرامزادهها! من هنوز زندم!😏
ولی کاش تا آخر این جنگ هم زنده بمونم تموم شدن این اسرائیل و آمریکا رو ببینم
من از خدا بعد ظهور صاحب الزمان (عج) فقط اینو میخوام
پسر ولی من هر بار به جنگ فکر میکردم
با خودم میگفتم مثل دوران دفاع مقدس، جنگم بشه، تو جبهه و مرز خاصیه.
از مرکز کشور و از تهران، به دوره.
کی فکرشو میکرد امروز خط مقدم جبهه «تهران» و «اصفهان» و استانهای مرکزی باشن...
آفتابگردونم 🇮🇷
دومین تجربه نزدیک عینی به جنگ امشب، خونمون... بمباران فرشیای که صداش هی نزدیک و نزدیکتر میشد و هر
سومین تجربه نزدیک عینی به جنگ
امشب، لرزشی که بیش از پیش احساس شد.
حمله بیسابقهای در ساعت ۱۰ شب
با الهام داشتیم مدار صفر درجه میدیدیم. من چند وقت پیش این سریال رو دانلود کرده بودم و دیدم، به پیشنهاد زنوبا برای تحقیقات علیه صهیونیسمم.
صادقانه بگم. ترسیدیم. بیشتر از قبل. اینبار حتی مامان که خواب بود هم بیدار شد. وحشتزده، با سردرد مزمنی که رهاش نکرد مگر به زور مسکن.
مامان میگفت: «دوباره میزنن. بعد نیم ساعت دوباره میزنن...»
و این نشان از استرس و تشویش زیادی داشت که بهش وارد شده اما همیشه سعی در پنهان کردنش داشت.
من سریع پتو انداختم رو سرم به عنوان ضربهگیر احتمالی و دویدم سمت مامانم که منگ از خواب بیدار شده تا پوششش بدم.
به خواهرم نگاه میکردم. تشک من رو روی خودش کشیده و چمباتمه زده کنار وسطترین ستون خونه. بیصدا اشک میریزه. و با هم با حرص، لعنت میفرستیم به بانیان این حمله و وحشت...
دیدم اینجوری نمیشه
باید سد ایجاد کنیم.
گفتم: پاشو قرآنتو بیار سوره فتح بخونیم!
دورهم سوره فتح و دعای توسل و دعای ۱۴ صحیفه رو خوندیم. چون کار بهتری برای آروم شدن دلمون و قدرت دادن به جبهه مومنین نمیتونستیم انجام بدیم.
بعدشم شروع به تحلیل اوضاع منطقه کردیم و حدس اینکه «این جنگندههای لعنتی از کجا میان ما رو میزنن؟ مگه نمیگیم همه پایگاهاشونو با خاک یکسان کردیم؟»
پدر خونه نبود. خونه که اومد،
گفت کجاها رو زدن که خیلی نزدیک به ما بود.
یکیش دوتا خیابون پایینتر، نبش بزرگراه شیخ فضل الله بود.
یکیش هم حدس میزد دوتا خیابون بالاتره
۲۲ اسفند ۱۴۰۴
#جنگ_نامه
کاش مامان و بابام راضی بشن به اینکه چند روزی بریم از این شهر. بریم مسافرت. هر جا...
استرس براشون سمه.
به منم که نشون نمیدن
الان پشت گردن مامان گرفته
سردردش خوب نمیشه
اما نه. فردا که دوباره پاشن
روز از نو و روزی از نو :)
این روزا به این نتیجه رسیدم حتی دانشجوی یه شهر دیگه شدن هم منو نجات نمیده از این خانواده. چون جنگ میشه، خوابگاه و میبندن، دوباره همون آش و همون کاسه. من باید بیام، حرص بخورم و نگران سکته و مرگ کسی جلوی چشمم باشم و بیپناهتر شدن خودم...
الآنم که میگم پاشید یه چند روز بریم یکم حال و هوا عوض کنیم همگی، با خودخواهی تمام میگن: ما یه مردن به خدا بدهکاریم :)))
این اولین بارشونم نیستا...
همیشه درمورد مرگ و میر جوری حرف میزنن که انگار عزراییل دم در وایساده منتظر صدور قبض مرگ ایناست. عین ۲۴ سال زندگی من همینطور بوده🙂
انگار نه انگار من تازه اول بچگیمه، نوجوونیمه، جوونیمه، آرزو دارم، امید دارم، زندگی دارم...
همیشه سایه مرگ کثیف رو سر این زندگی بوده، الان که جنگه دیگه بدتر...
🌑 #نیمه_تاریک
امشبم مثل هر شب و روز دیگه که از درد ته تغاری بودن و درک نشدن دلم شکست و اشک ریختم، هیچوقت پدر و مادر خودم و همه اون پدر و مادری که بچه بیگناه و مظلوم تهتغاری دنیا آوردن رو حلال نمیکنم...
بالاخره تازه از شب قدر برگشتم
وقت به دل گرفتن کینههای تازه و حلال نکردنهای جدیده :)