هدایت شده از مَبهوتْ³¹⁵
نمیدونم ولی حس میکنم هنوز یه گیری تو زندگیم دارم..
هنوز اخلاص و تقوا تو کارام نیست؛یه جاهایی این نَفسَم و شیطون لعنتی میگه برا دیده شدن فلان کارو بکن،فلان حرف و بزن..
دره شهادت چهارطاق بازه ولی من هنوز آدمش نشدم،هنوز شهیدانه زندگی نکردم..😞
هنوز دلبستگیهای دنیا برام زَرق و برق داره و ذهن و مسیرم رو از خیلی چیزها دور میکنه..
نمیدونم دیگه باید چیکار کنم!؟
خودمم میدونم ته این چیزهایی که دلبستم بیهودست ولی عین آهنربا همش منو میکشونه سمت خودش..
تو این چند روز ذهنم ریخته به هم واقعا تمرکز ندارم؛ با خودم میگم بابا بسه ولکن این کانال و رفیق و حرف و کلی چیزه دیگه رو ولی باز..
خدایا نمیدونم تا کجا قراره امتحان بشم ولی دورتبگردم یه جوری مُنقَطِعَم کن غیر از خودت هیشکی به چشمم نیاد..
من هرکاری هم کرده باشم هرگناهی هم انجام داده باشم دروغ نگفتم دوست دارم..
من برا حسینت کلی سینهزدم و گریه کردم، برا داغ یه خانومسهساله مُردم و زنده شدم..
بحقحسینت،بهحقدخترشخانومرقیه"س" یا این چشمای ناچیز و غرق گناهم به جمال پسرفاطمه منور بشه یا شهیدمکن بعد مرگم موقع ظهورش تو رکاب صاحبم باشم..
#حرفاینیمهشبی
از خدا که پنهون نیست
ولی از شما چه پنهون
من دعا دعا میکنم مامان
جدی جدی بستری شه
حیف
حیف که نمیشه دست رو بیمار بلند کرد
حیف
حیف که نمیشه مغزشو پاشوند رو دیوار
وگرنه من واقعا پتانسیل کشتن
مامانمو همین الان داشتم...
سرم داره منفجر میشه
الهی که همین امشب جای تو، من مرگ مغزی بشم بیفتم رو دستت. الهییییییییی
بمیری که هر بار تا مرز درمان و دکتر و بیمارستان میری، اما لب مرز عین بچه کوچولوی ۴ ساله لج میکنی و اعصاب همه رو خورد میکنی. کاش بیهوش بودی. کاش لب مرز مرگ بودی و اختیار نداشتی. اونوقت اگه دهنت بسته بود راحت درمانت پیش میرفت.
میخوای وبال گردن نشی اما همیشه به بدترین وجه ممکن وبال گردنی...
حتی مرگتم وبال گردن میشه
من میدونم...
خانم رضایت شخصی داد داریم میبریمش خونه :)
و من قسم خوردم دیگه یک کلمه باهاش حرف نزنم :)
دیگه مامان زهرا امشب مرد.
اگه قرار بود تو اتاق عمل بمیره، دیگه از امشب برای من مرد :)
بعد بهم میگه آنقدر زود تصمیم نگیر :)
منم گفتم اتفاقا این تصمیم رو باید ۴ سال پیش میگرفتم :)))
همون موقعی که لب مرز عمل تومور بود و فقط ۵٪ خطر عملش بود اما پا پس کشید. بزدل ترسو!
الآنم از ترس یه سوزن آزمایش :)
ولی خندهدارش اینجاست
که انقدر وضعیت مغزش وخیمه
که آلزایمرم داره :)
و من هیچوقت اینو نگفتم
چون میترسیدم به روی خودم بیارم
و این حرفامونو احتمال زیاد یادش نمیمونه
اما من مینویسم
امضا میکنم
اثر انگشت میزنم
میزنم جلو چشمش رو دیوار
دیگه با همچین آدم بیملاحظهای
لام تا کام حرف نخواهم زد...
حتی از غذایی که درست کنه نمیخورم
مریض بشم دارو بهم بده نمیخورم
میمیرم اما جوری برخورد میکنم که انگار مرده
بعد یه عمر درد کشیدن، میتونم اینکارو انجام بدم. اینا که چیزی نیست :)