حیف
حیف که نمیشه دست رو بیمار بلند کرد
حیف
حیف که نمیشه مغزشو پاشوند رو دیوار
وگرنه من واقعا پتانسیل کشتن
مامانمو همین الان داشتم...
سرم داره منفجر میشه
الهی که همین امشب جای تو، من مرگ مغزی بشم بیفتم رو دستت. الهییییییییی
بمیری که هر بار تا مرز درمان و دکتر و بیمارستان میری، اما لب مرز عین بچه کوچولوی ۴ ساله لج میکنی و اعصاب همه رو خورد میکنی. کاش بیهوش بودی. کاش لب مرز مرگ بودی و اختیار نداشتی. اونوقت اگه دهنت بسته بود راحت درمانت پیش میرفت.
میخوای وبال گردن نشی اما همیشه به بدترین وجه ممکن وبال گردنی...
حتی مرگتم وبال گردن میشه
من میدونم...
خانم رضایت شخصی داد داریم میبریمش خونه :)
و من قسم خوردم دیگه یک کلمه باهاش حرف نزنم :)
دیگه مامان زهرا امشب مرد.
اگه قرار بود تو اتاق عمل بمیره، دیگه از امشب برای من مرد :)
بعد بهم میگه آنقدر زود تصمیم نگیر :)
منم گفتم اتفاقا این تصمیم رو باید ۴ سال پیش میگرفتم :)))
همون موقعی که لب مرز عمل تومور بود و فقط ۵٪ خطر عملش بود اما پا پس کشید. بزدل ترسو!
الآنم از ترس یه سوزن آزمایش :)
ولی خندهدارش اینجاست
که انقدر وضعیت مغزش وخیمه
که آلزایمرم داره :)
و من هیچوقت اینو نگفتم
چون میترسیدم به روی خودم بیارم
و این حرفامونو احتمال زیاد یادش نمیمونه
اما من مینویسم
امضا میکنم
اثر انگشت میزنم
میزنم جلو چشمش رو دیوار
دیگه با همچین آدم بیملاحظهای
لام تا کام حرف نخواهم زد...
حتی از غذایی که درست کنه نمیخورم
مریض بشم دارو بهم بده نمیخورم
میمیرم اما جوری برخورد میکنم که انگار مرده
بعد یه عمر درد کشیدن، میتونم اینکارو انجام بدم. اینا که چیزی نیست :)
کاش این پیاما رو نخونید
کاش راجبش بهم ابراز ترحم نکنید
کاش یجوری برخورد کنید که اصلا این پیاما رو نخوندید و نمیخونید...
من اگه اینا رو اینجا هم ننویسم دق میکنم
اینجا روزنگار منه، مامن امن روزهای تلخ و شیرین زندگیم
اما دنبال ابراز ترحم شما هم نیستم...
هضم ماجرای امروز
حداقل به ۳ روز تنهایی نیاز داره
روزای آینده فعال نیستم.
دفعه قبل که ۲۴ ساعت محو شدم
لطفتون رو نشون دادین و نگرانم شدین❤️
اینبار زودتر خبر میدم نگران نشین.
شاید پیویا رو جواب بدم
شایدم کلا نبینم تا چند روز آینده
حلال کنین خلاصه
بالاخره بعد چند روز
یا خودم برمیگردم
یا خبرم :)
رفتم سراغ پلی لیست زهرای ۲۰ ساله
همون پلی لیستی که
پیاده تو راه بیمارستان گوشش میدادم
همون وقتی که مامانو تو CCU بستری کردم
آهنگایی که نمیدونم از کجا پیدام کرده بودن
اما انگار از رو افکار و زندگی من خونده شده بودن...
اتفاق میافتد که کسی
قطعهای تاریک از قلبت را روشن کند،
که کلا وجودش را از یاد برده بودی...
#قَالَ نزار قبانی