eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
74 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
400 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم پرواز می‌خواست. یه جایی که بهم حس پرواز بده. یه جا که شهر زیر پام باشه. یه جا که دردام برام کوچیک و کوچیکتر جلوه کنه. یه جا مثل: پارک پرواز! قبل از جنگ، اینجا حتی می‌شد واقعا پرواز کرد! با هواپیما‌های کوچیک تک سرنشین. البته خب باید اول زیر نظر مربی آموزش ببینی. دلم نمیومد از این ویوی ابدی دست بکشم اما، مجبور بودم... همینجوریشم یه بخش از برناممو بخاطر کمبود زمان از دست داده بودم.
اومدم برم، یهو چشممو گرفت. کاش واقعی بود. کاش هر کی رو اون سکو وایمیستاد، می‌تونست اون بال‌های سفید رو قرض بگیره و بپوشه و تا هر جا دلش می‌خواد اوج بگیره و پرواز کنه. کاش... ~ یکی از علاقمندی‌هامو کشف کردم: گرفتن عکسای پرسپکتیو!
یه برنامه یه روزه ریخته بودم. عین اردو. فقط این‌بار، خودم تنها بودم. برای اولین بار در زندگیم. خودم و خدای خودم. نه نگران از بهم خوردن برنامم بودم، نه نگران از اینکه نکنه کسی نیاد و کوفتم شه. تنها عضو برنامه من بودم که معلوم بود قطعا می‌رفتم :) خودم که خودمو تنها نمی‌ذارم که... برنامه اینجوری بود که صبح مثل روال همیشه برم سرکار تا کسی شک نکنه. بعد برم پارک پرواز چون به سر کارم نزدیکه اما خب تا حالا نرفته بودم و مسیر و بلد نبودم. منم اتفاقا از خدا خواسته دل و زدم به دریا و رفتم که پیداش کنم. اون روز، روز نترسیدن از ناشناخته‌ها بود. روز بی‌پروایی. روز رهایی. حقش بود با پارک پرواز شروع شه. جایی که هر بار یادش میفتم، پر از حس اوج گرفتن می‌شم، حس شجاعت، حس بزرگی!
مرحله بعد برنامم به انجام نرسید. وقت نشد. دوست داشتم برای ناهار برم رستوران لبنانی، به یاد آیه عزیزم. اما خب نمی‌رسیدم. بالاخره هیچ برنامه‌ای ۱۰۰ درصد انجام نمیشه. حتی اگه تنها آدم اون برنامه باشی. آدم باید اینجور جاها انعطاف‌پذیریشو نشون بده و سریع پلن بی رو علم کنه! به این می‌گن مدیریت بحران☺️ البته بهش که فکر کردم هم، رستوران لبنانی رفتن بدون آیه واقعا بهم مزه نمی‌داد. غذاهاشونم که بلد نیستم.😂 خود آیه باید باشه منو رو انتخاب کنه. مثل اون بار تو کافه که طبوره سفارش داد. همون بهتر که نرسیدم بهش چون یا از دلتنگی آیه دق می‌کردم یا از دلتنگی زنوبا...
خلاصه مرحله دوم رو پریدم و با گشنگی تمام رفتم مرحله سوم🥲
الان که گالریمو نگاه کردم، باورم نمی‌شه که از مرحله سوم هیچ عکسی نگرفتم. عین وقتایی که با دوستام میرم بیرون و بدون حتی یدونه عکس برمی‌گردیم. کلا آدم عکسی‌ای نیستم زیاد و همین باعث می‌شه وقتی یه خاطره‌ای یادم میاد، حسرت می‌خورم که چرا ثبتش نکردم :(
مرحله سوم، سینما بود. فیلمی که خیلی وقت بود می‌خواستم ببینم. «نیم شب» ماجرای یه نصفه شب از شب‌های جنگ دوازده روزه، وسط تهران! محشر بود. با اینکه به نظرم شروعش می‌تونست بهتر باشه، اما داستان‌پردازی، شخصیت پردازی و تلاقی اتفاقات رو خیلی خوب درآورده بود. یه فیلم رئال به معنای واقعی. بهترین فیلم با ژانر «برشی از زندگی» در تمام عمرم. استرس‌های فیلم کاملا قابل حس بود. دردهاش، ترس‌هاش، شجاعت مردم عادی، نگرانیاشون، همه چی فیلم قابل حس بود. یادمه وقتی فیلمای دفاع مقدسی میدیدم، همش ناراحت بودم که چرا همش از این قدیمیا فیلم می‌سازن برای ایجاد روحیه حماسی! الان با تجربه دوتا جنگ جدید، کلی سوژه دفاع مقدسی جدید و ملموس هست که منتظر خوش‌ذوقان تا بیان پیداشون کنن. و دم کارگردان خوش‌ذوق این فیلم که از قضا طلبه هم هست و قشنگ معلومه با دغدغه وارد عرصه فیلم‌سازی شده، حسابی گرم!🔥
هی می‌خوام اسپویل کنم هی جلو خودمو می‌گیرم هر چه زودتر برید ببینید نیم‌شب رو به انبار مهمات جنگیتون اضافش کنین✊🏻
رفته بودم پاساژ چارسو که با یه تیر، سه تا نشون بزنم و زدم! پارک پرواز شمال غرب تهرانه پاساژ چارسو مرکز تهران😀 حس طی الارض هم اصلا نکردم چون حدود ۱:۳۰ ساعت تو راه بودم. ساعت ۳:۴۵ اینطورا از سینما چارسو دراومدم. از گشنگی بسیار، همونجا ناهار سفارش دادم. چی؟ طعم جدید، پیتزا بیکن. امیدوار بودم ازش خوشم بیاد. به طرز عجیبی برخلاف معمول که از امتحان چیزای جدید فراریم از ترس اینکه نکنه خوشم نیاد، اون روز استقبال می‌کردم. انگار یه زهرای جدیدی درونم رشد کرده باشه یا دنبال فرصتی برای خودافشایی بوده باشه. همه پیتزا رو هم خوردم! تنهایی! هم خوشمزه بود، هم خدایی گشنم بود خب🥲😅 به هیچ جامم نبود که من تنها نشستم پشت میز ولی بقیه دوتا سه‌تایی.😌 به قول آیه: شده بودم یه زن قوی و مستقل. Being that strong independent woman!