مرحله سوم، سینما بود. فیلمی که خیلی وقت بود میخواستم ببینم. «نیم شب»
ماجرای یه نصفه شب از شبهای جنگ دوازده روزه، وسط تهران!
محشر بود. با اینکه به نظرم شروعش میتونست بهتر باشه، اما داستانپردازی، شخصیت پردازی و تلاقی اتفاقات رو خیلی خوب درآورده بود.
یه فیلم رئال به معنای واقعی. بهترین فیلم با ژانر «برشی از زندگی» در تمام عمرم. استرسهای فیلم کاملا قابل حس بود. دردهاش، ترسهاش، شجاعت مردم عادی، نگرانیاشون، همه چی فیلم قابل حس بود.
یادمه وقتی فیلمای دفاع مقدسی میدیدم، همش ناراحت بودم که چرا همش از این قدیمیا فیلم میسازن برای ایجاد روحیه حماسی!
الان با تجربه دوتا جنگ جدید، کلی سوژه دفاع مقدسی جدید و ملموس هست که منتظر خوشذوقان تا بیان پیداشون کنن.
و دم کارگردان خوشذوق این فیلم که از قضا طلبه هم هست و قشنگ معلومه با دغدغه وارد عرصه فیلمسازی شده، حسابی گرم!🔥
هی میخوام اسپویل کنم
هی جلو خودمو میگیرم
هر چه زودتر برید ببینید نیمشب رو
به انبار مهمات جنگیتون اضافش کنین✊🏻
رفته بودم پاساژ چارسو که با یه تیر، سه تا نشون بزنم و زدم!
پارک پرواز شمال غرب تهرانه
پاساژ چارسو مرکز تهران😀
حس طی الارض هم اصلا نکردم چون حدود ۱:۳۰ ساعت تو راه بودم.
ساعت ۳:۴۵ اینطورا از سینما چارسو دراومدم. از گشنگی بسیار، همونجا ناهار سفارش دادم. چی؟ طعم جدید، پیتزا بیکن. امیدوار بودم ازش خوشم بیاد. به طرز عجیبی برخلاف معمول که از امتحان چیزای جدید فراریم از ترس اینکه نکنه خوشم نیاد، اون روز استقبال میکردم. انگار یه زهرای جدیدی درونم رشد کرده باشه یا دنبال فرصتی برای خودافشایی بوده باشه.
همه پیتزا رو هم خوردم! تنهایی! هم خوشمزه بود، هم خدایی گشنم بود خب🥲😅
به هیچ جامم نبود که من تنها نشستم پشت میز ولی بقیه دوتا سهتایی.😌
به قول آیه: شده بودم یه زن قوی و مستقل. Being that strong independent woman!
مرحله بعدی اینجاست.
حرم صالح ابن موسی الکاظم (ع)
قرار سالانهای که سه سال متمادی انجام میشه. اولین بار ۱۴۰۲ بود که اومدم. از سر بیپناهی. مامانم عمل داشت همون روز... منم که طاقت نداشتم، حرم بابا رضا رو هم که نداشتم، فرار کردم پیش داداشش.
بعد دیدم چقدر مزه داد. میگن عمو به بابا شبیهترینه. شد پاتوق ثابت سالانه من. حتی برای دو ساعت...
خیلی یادتون کردم. به نیابت ازتون نماز زیارت خوندم. امیدوارم حاجتروا باشین❤️
~ این بار از در جدید وارد شدم. موقع خروج از همون در، دیدم زده باب الرضا :)
این #سفرنامه قرار بود بعدش به تجمع میدون تجریش برسه
آما از شدت خستگی و دیر دراومدن از حرم «ساعت ۹ دراومدم» لغو شد و به منزل بازگشتم☺️
آفتابگردونم 🇮🇷
این #سفرنامه قرار بود بعدش به تجمع میدون تجریش برسه آما از شدت خستگی و دیر دراومدن از حرم «ساعت ۹ در
همه اینا رو نوشته بودم
تا یه تشکر بزرگی کنم
دیشب فرصت نشد.
To all the people who simply said "No!", whenever I asked them to hangout together; Who always had other priorities and business: Thanks a bunch! You've made me the person I hated to become :)
Yet I became what my Graceful Aya used to say: "a strong and independent woman!" Although it felt a bit lonely, it was an adventure of its own.
Some things are inevitable as you grow up and as much as it hurts to admit, experiencing new exciting things on your own is one of them :)
به همه کسانی که به راحتی میگفتند «نه!»، هر زمان از آنها درخواست داشتم تا با هم بگردیم؛ همان کسانی که همیشه اولویتها و مشغولیتهای دیگری در زندگیشان داشتند:
از شما بسیار متشکرم! شما از من شخصی ساختید که متنفر بودم به آن تبدیل شوم :)
#Sunray_Seeker
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواستن یه دوربین مخفی ساده بسازن..
ولی تبدیل شد به این
مردم ایران رو بهتر بشناسید...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
~ از اون مستندهایی که باید به نسلها نشون داد!
قلبم برای اون دختربچهها گرفت...
آقا ما ظرف که میتونیم بشوریم
جارو میتونیم بکنیم
بذار ما هم بیایم تو لشگرت😭😭