همه چی از این مکالمه شروع شد.
مکالمهای ساده، برگرفته از دغدغه هرکسی که تهرانی نبود یا به هر دلیلی اون موقع، تهران نبود!
این رفیق ما اهل رفسنجان کرمانه. این مکالمه جالب باعث تلنگرهای جالبی در ذهن من شد و فکرم رو گسترش داد.
#یاد_باد ۹ فروردین ۱۴۰۵
بعد این مکالمه، ذهنم تا مدتها درگیر بود.
و یاد یه دیالوگ کوتاه دیگه افتادم
این بار حضوری
آبان ۱۴۰۲ بود
برای یه دوره تربیتی جهادی رفته بودم دوکوهه
دوره فتح الفتوح ۲
اونجا از سراسر ایران بودیم
کم بودیم و باکیفیت
مثلا از تهران فقط حدود ۱۰ نفر بودیم
یبار سر ناهار، اتفاقی کنار دستیام حرف میزدن
از لحجشون فهمیدم اصفهانین
منم که ذوق دوست پیدا کردن از همه جا
وارد بحث شدم
وسط حرف بودیم، یکیشون پرسید:
از کجا اومدی؟
منم به شوخی گفتم «از تهران.
بچه تهرونم!😎»
همین گفتن همانا
و سفره تیکه انداختن و ناراحتی کردن و
درد و دل باز کردن همانا...
با لحجه اصفهونی بهم گفت:
عه! پَ اَ تِرون اومدی؟
شما ۴ درصدیا! مرفهای بیدرد!🤨
همه امکانات دنیا تو تهرانه باز همش مینالید! چیتون کمه هی فرار میکنید میرید خارج!
مترو دارید، اتوبوس دارید، قدم به قدم بیمارستان، سر هر کوچه بقالی، این همه امکانات، قدرم نمیدونید!!
ولش میکردم چارتا فحشم میداد😂
حالا من در عین اینکه اون دونه دونه نعمتهای تهران رو میشمرد، دونه دونه گیر و گورهای تهران میومد تو ذهنم.
مثلا فلانجا خرابه، فلانجا متروش دیر به دیر میاد، اختلاف طبقاتی بیداد میکنه، ترافیکش وحشتناکه، هوای آلودش قابل تنفس نیست و...😵💫
بهش گفتم: خوبه تو خودت اهل اصفهانی! اهل کلانشهر! و باز میگی تهران پر نعمته! شما که خودتونم مترو دارید، تقریبا هر چی تو تهران هست رو دارید.
قبول نمیکرد. میگفت هر چیم نعمت داشته باشیم، همه ساختمونای مهم کشور تو تهرانه. وزارتخونهها، سفارتا، همه چی. هر کار اداری داشته باشی تهش باید بری تهران. بیماری سخت داشته باشی پزشک خوب تو تهرانه
هر چی تغییر بخواد تو کشور ایجاد شه، اول تو تهران اتفاق میفته «مثلا اتوبوس و تاکسی برقی که الان تو تهران میچرخه»
بعد مثلا همین خوزستان، یه نمه بارون میزنه تا زانو میری تو آب!
دارید فکر میکنید خب؟
اینا چه ربطی به جنگ داره؟
بچه تهران بودنتو به رخ ما میکشی؟!
حوصله کنید الان میگم :)
میدونید
من تهرانی که تجربه جنگ دفاع مقدس رو تو تاریخ معاصرم داشتم، شاید صدی به نود فکرم نمیکردم اگه جنگ بشه، ۵۰ درصد بمبارون تو تهران باشه...
که اولین نفر ارکان نظام شهید شن
که اینهمه به تهران خسارت بخوره
فکر میکردم جنگ تو مرزاست
مثل الان که تو مرزهای آبیه
ولی هنوز در جریانه...
من تهرانی فکر نمیکردم یه روز ترس از دست دادن این همه امکاناتی که قبلش اصلا وجودشون به چشمم نمیومد و کمبودها چشمگیرتر بود رو داشته باشم...
فکر میکردم جنگ بشه به تهران نمیرسه
اگرم برسه من چیزی ازش نمیفهمم
تو ناز و نعمت خودم غرقم و چیزی حس نمیکنم...
من تهرانی، حساب یچیز رو تو محاسبات الهی نکرده بودم...
پاسخگویی!
من تهرانی بابت تمام نعماتی که برای هموطنام آرزوعه اما برای من خاطرست یه روز باید پاسخگو میبودم!
بعد این مکالمه، صدای سعید، رفیق فاب عباس بابایی تو مغزم پخش میشد که داد میزد «من این لباسو پوشیدم برای این روزا!»
منم با خودم فکر میکردم:
من اینهمه امکانات داشتم برای این روزا!
که ۵۰ درصد بمبارون تو سر من بخوره
اما هموطن روستایی من آب تو دلش تکون نخوره! دوست و رفیق من تو خارج از تهران دلش آرومتر باشه!