یکی از جذابترین شاخههای مدیریت
مدیریت ریسکه
حتی اسمشم خفنه.
منتهی بدیش اینه که ریاضی زیاد داره
و اصلا از گرایشهای مدیریت مالیه
و پدرتو با آمارگیری درمیاره
اما همچنان به نظرم خفنه.
تو سریال کرهای «بیمه طلاق» یکی از شخصیت اصلیا مدیریت ریسک خونده بود و تو همون حوزه کار میکرد تو تیم. محاسبه ریسک اینکه مثلا این ایدهای که من دارم، چقدر عملیاتیه و چقدر ممکنه نشه و سرمایم به فنا بره...
یا درمورد تغییرات کلا
یا درمورد سرمایهگذاری
چند وقته عین خوره تو مغزمه برم یاد بگیرم مدیریت ریسک رو. نه آکادمیک، بلکه با گذروندن دوره و کارگاه مثلا.
اگه بشه خیلی عالی میشه
اما وقت ندارم... وقت...
🕶 #مدیرمملکت
تهران طوفان اومده
در و پنجرهها رو بستیم
باد محکم میاد میخوره به پنجره
سکتمون میده میره
یعنی خدا هی داره لول تابآوریمونو میبره بالا... مرحله بعد جنگ و رعد و برق و طوفان چی در انتظارمونه یعنی؟!
از اخبار خوندن و حس اینو پیدا کردن که
«جنگ الان جلو در خونه ماست
منتظره درو وا کنیم تعارف بزنیم بیاد تو»
خسته شدم
از این به بعد بیخبری، خوش خبری!
#جنگ_نامه
من که از وقتی دنیا اومدم «عصای پیری» بقیه بودم حالام که به این سن رسیدم، زندگیم بخاطر ندونم کاری بقیه داره نابود میشه :)
~ تاریکترین دیالوگ #نیمه_تاریک های زندگیم رو امشب به زبون آوردم.
شاید اگه یه روز با وضعیت زندگیم آشتی کنم، و خانواده، موقعیت، شرایط زندگیم رو قبول کنم، بتونم زندگی شادتری داشته باشم. اما خب برای کسی که از اول زندگیش حس متفاوت بودن داشت و فکر میکرد «من به این خانواده تعلق ندارم»، قبول کردن این اتفاقات واقعا سخته... قبول کردن آدمایی با دغدغه سنیهای کاملا متفاوت که هیچ شباهتی بهت ندارن، واقعا سخته.
اگه تو دفاع مقدس
بابام همراه همرزماش شهید میشد
و به قول گفتنی «تنها کسی نمیشد که تو گردانشون زنده مونده» منم میتونستم دنیا نیام.
مامانم از بچگی این شعر رو برام میخوند:
گر نگهدار من آنست که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد!
یادش بخیر
۶ سالم که بود این موضوع رو فهمیدم
و همون موقع یادمه یه روز کامل ناراحت بودم و گریه کردم که: چرا بابای من شهید نشد؟😄
هنوزم بهش فکر میکنم...
چرا شهید نشد؟
چرا فقط اون زنده موند؟
چرا من دنیا اومدم؟
چرا با این حجم از فاصله سنی؟
چرا من عصای پیری شدم؟
چرا من از بچگی دغدغههایی رو باید به دوش بکشم که مال من نیستن؟
چرا کسی از من نپرسید چی میخوام؟
چرا هر بار سعی کردم کمک باشم، راه حل بدم، کسی صدامو نشنید، کسی گوش نداد، انگار که بیاهمیتترین حرف دنیا باشه؟
چرا باز تهش همه کاسه کوزهها سر من میشکنه؟
چرا من باید جور ندونم کاری بقیه رو بکشم؟
چرا من باید با همه کوچیکیم، بزرگتری کنم؟
در حالی که حرفام شنیده هم نمیشه حتی...
چراهای زیادی دارم که جوابی ندارن. شاید روزی که امام زمان (عج) اومد، از خودش همشونو بپرسم...
⁉️ #سوال_جواب
بعد جالب اینجاست
مراحل، یکی از یکی وحشتناکتره
هی میگی دیگه از این بدتر نمیشه
دقیقا همون بدتره میشه!
جنگ میشه
میگی بدتر دیگه نیست
شب اول عیدی رعد و برق میزنه ده برابر صدای بمبارون! صدا هست لرزش نیست
میگی خب این دیگه تهش بود
صدا توده هوا میاد، میترسی
میگی خب ترومای جنگه
چیزی نیست
طوفان میشه میکوبه به پنجره و دیوار
با صداهای وحشتناک سکته میزنی
بعدم که زلزله میشه
یهو میلرزی اما بیصدا! بیخبر!
دیگه نه زمین زیر پامون سفته
نه از آسمون آرامش داریم
قشنگ آخر الزمانه...
به معنای واقعی کلمه:
It's not safe! Anymore; Anywhere!
دیگه هیچجا امن نیست!
#قَالَ آیه