آفتابگردونم 🇮🇷
مرحله بعد هم آنلاک شد زلزله! هر دم از این باغ، بری میرسد تازهتر از تازهتری میرسد...
اینکه توی یه شب هم توفان شد هم زلزله اومد نشون میده تهران برای آماتورها نیست.
آقا مصطفا
سکوت و آرامش خونه رو خیلی دوست دارم
اما قسمت وحشتناک ماجرا اینجاست که
محمدجواد ممکنه هر لحظه در بزنه بیاد تو...
#عمه_جون_عزیزم
جلوی خانمای آموزش اشکم دراومد
هر چقدر سعی کردم جلو خودمو بگیرم نشد
آخرش ریخت...
باهاشون شوخی خنده هم کردما
ولی دلگیری منو چاره نشد :)
فکر کردم امروز بیام برای کارام
دیگه آخرین باره...
حتی ۲۶۰ تومن دادم فقط برای اینکه
کارت دانشجوییمو نگه دارم
مثل عاشقی که موقع فراغ
به ذره ذره یادگاریهای معشوق چنگ میزنه
اما خبر خوب اینکه
علامه منو ول نمیکنه
مثل اینکه یکی از کارنامههامو
از موقع ثبتنام، سنجش نداده بود
باید نامهنگاری کنن
روند فارغالتحصیلیم به تعویق افتاد
بهم که گفتن فکر کردن ناراحت میشم
منم ذوق کردم گفتم چه خوب!😃
خوشحال میشم دیرتر فارغالتحصیل شم
براشون عجیب بود :)
رو صندلی جلوی مدیریت نشستم
خاطرهها مثل سایه جلوی چشمم راه میرن
روزی که اولین بار اومدم دانشگاه
اومدم دانشکده همکلاسیامو دیدم
اتفاقات تلخ و شیرین
استادا... امان از استادا...
همیشه به فاطمه سادات غبطه خوردم
مثلا من الان دلم پر میکشه برم دم اتاق استاد کوشکی، اگه باشه یه دل سیر باهاش حرف بزنم، اما میدونم گریم میگیره و دوست ندارم جلو نامحرم گریه کنم. یا استادای خوب دیگه که اکثرشون آقا بودن
لذا جلو خودمو میگیرم.
نه میرم میبینمشون، نه پیام بهشون میدم
اما دلم پر میکشه برای کلاساشون
برای یه لحظه، یه نکته مدیریتی شنیدن ازشون
خاطرهها مثل سایه جلو چشمم راه میرن
روزایی که با فاطمه ر دورهم میگذروندیم و حرص همکلاسیهای ضدانقلابشو میخورد چون تنها چادری کلاس بود
روزایی که با رضوانه میرفتیم چمن ناهار میخوردیم و از دغدغههامون حرف میزدیم
روزایی که عارفه میخواست زورکی ببرتمون بهشت و همش برای کارای فرهنگی دانشگاه گیرمون میانداخت
روزایی که با فاطمه الف برای ارائههامون هماهنگ میشدیم و تو کورترین نقاط دانشگاه از فشارهای زندگی میگفتیم
روزایی که کافه ویرگول به همت رفقای بسیج ارتباطات فعال شده بود و پاتوق ثابت منو رضوانه و رفقا بود.